تبليغاتX
آواربرگ
آواربرگ

یکشنبه دوازدهم آبان 1387 (18:5)
               

                       نویسنده : رویا آریاراد

نوشته شده توسط آواربرگ        دنیای عکس

آوار برگ
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 (21:15)

عمه ليلا با صداي كلفت و مردانه‎اش رو به پدر كرد و گفت: «حميد، تا كي مي‎خواهي صبر كني و اين زندگي نكبتي را ادامه دهي بايد فكري براي زندگي‎ات بكني تو مي‎تواني با زيباترين دخترهاي تهران ازدواج كني» ليدا رو كرد به پدر و گفت: «پدر نبايد بعد از فوت مادر به فكر ازدواج بيفته، تازه دو ماه از فوت مادر مي‎گذره؟»

پدر صورت ليدا را بوسيد و او را روانه‎ي رختخواب كرد عمه نگاهي غضب‎آلود به من انداخت و بعد از مراجعت پدر گفت: «اين دختر را چي كار مي‎كني، نمي‎خواهي كه نگهه‎اش داري» پدر گفت: «او را مي‎فرستم دنبال بدبختي‎هايش من كه نمي‎توانم يك بيگانه در منزل نگهداري كنم»

نفس در سينه‎ام حبس شد و خيره نگاهش مي‎كردم نمي‎توانستم مفهوم صحبت‎هايشان را بفهمم، پدر از جا برخاست و در چشمانم خيره گفت: «دختر بيچاره، بايد از اين خونه بروي» با تعجب گفتم: «پدر شما چي مي‎گوئيد من دختر شما هستم» پدر گفت: «اين مسئله را امشب بايد برايت روشن كنم من پدر تو نيستم. پدر تو، مادر بيچاره‎ات را رها كرد و رفت بعد از ازدواج با مادرت بود كه سرپرستي‎ات را برعهده گرفتم و 15 سال خرج‎ات را دادم. ديگه كافيه به هر ال بايد يك روزي اين مسئله را مي‎فهميدي و فكري برايت خودت مي‎كردي. فكر مي‎كنم حالا ديگه وقتش شده»

ريزش اشك‎هايم را بر روي گونه احساس مي‎كردم و باورم نمي‎شد مردي كه سال‎ها او را پدر خطاب مي‎كردم حالا مرا غريبه‎اي بداند او مرا 15 سال تر و خشك كرد و الآن مرا با بي‎احترامي از خانه بيرون مي‎اندازد. آن شب تا دم صبح خوابم نبرد و يك ريز اشكت مي‎ريختم و ناله‎كنان مادر را در رؤياهايم به تصوير مي‎كشيدم «مادر چرا مرا با باري از مشكلات تنها گذاشتي؟»

صبح با عجله از خواب برخاستم خيلي دير شده بود بايد مدرسه مي‎رفتم و خود را به پائين پله‎ها رساندم پدر و ليدا مشغول خوردن صبحانه بودند. سر به زير افكندم و گفتم: «صبح به خير» ليدا نگاهي پر از شيطنت به من انداخت و گفت: «صبح به خير خواهر خواب‎آلود، مگه تو نمي‎خواهي مدرسه بيايي؟» پدر ميان حرف‎هاي ليدا پريد و گفت: «نه عزيزم، لعيا ديگر مدرسه نمي‎رود بلند شو عزيزم ديرت مي‎شود»

ليدا متعجب مرا نگاه مي‎كرد و ادامه داد «تو چرا نمي‎خواهي به مدرسه بيايي!»

پدر دست ليدا را كشيد و به طرف درب خروجي برد. بغض گره خورده در گلويم تركيد و فرياد زدم «پدر! مادر مُرد اما من كه هستم چرا با من اين طوري رفتار مي‎كنيد من دختر شما هستم!» و بعد با صداي بلند شروع به گريه كردم با صداي فريادهايم عمه از خواب برخاست و خود را پايين پله‎ها كشاند. بعد از چند دقيقه پدر درب را به هم كوبيد و مراجعت كرد، يقه‎ام را گرفت و گفت: «تا شب وسايلت را جمع كن و گورت را از اين خونه گم كن، تو يك آشغالي و نمي‎تواني بچه‎ي من باشي خيلي مادرت را دوست داشتم كه 15 سال تحملت كردم هر چه بيشتر به تو محبت مي‎كنم گستاخ‎تر مي‎شوي» رو به بهرام خدمتكار خانه كرد و گفت: «شب كه خانه مي‎آيم نمي‎خواهم ببينمش، شنيدي چي گفتم؟»

بهرام با تكان سر اطاعت خود را ابراز كرد باز شروع به گريه كردم و به اتاق خودم برگشتم و روي تخت دراز كشيدم و به عاقبت شومي كه در انتظارم بود فكر مي‎كردم كه ناگهان صداي تپش قلبي را احساس كردم اطراف را نگريستم اما چيزي نبود صدا بيشتر شد و بدنم يخ زد يك دفعه صدايي زمزمه‎كنان گفت: «عزيزم همه چيز حل مي‎شود، غصه نخور»

به اطراف نگريستم هيچ كس نبود ترس تمام وجودم را فرا گرفت. كه با شنيدن ضربه‎هاي در، سكوت مرگبار اتاق شكسته شد.

گفتم: «بفرمائيد»

درب گشوده شد عمه خانم دوان دوان وارد شد و گفت: «وسايلت را جمع كردي؟ بايد هر چه زودتر تا حميد نيامده از اين جا بروي.»

در جواب گفتم: «كجا دارم بروم؟! مي‎خواهيد مرا دست سرنوشت بسپاريد؟! شما با من مانند حيوان رفتار مي‎كنيد هر جا كه شما بگوئيد مي‎روم؟»

عمه ابروهايش را در هم كشيد و محكم در را بست.

با صداي زمزمه به گوشم رسيد كه مرتباً مي‎گفت: «بلند شو عزيزم وسايلت را جمع كن من هميشه با تو هستم» ترسم كم‎كم به آرامش مبدل شد خودم را به صدا نزديك مي‎دانستم. يك ساك وسيله جمع كردم و به پايين پله‎ها بردم و بعد به اتاق برگشتم و آن قدر خسته و درمانده بودم كه فوراً خوابم برد. دستاني روي شانه‎ام مرا تكان مي‎داد و با عجله مي‎گفت: «بلند شو، بلند شو عمه خانم پائين منتظرت است»

- سلام ليدا»

- سلام»

- موقع رفتن است،‌ نه!»

- با كمي مكث ادامه داد «بله»

از جا برخاستم خيره در چشمان ليدا نگاه كردم، ليدا مرا در آغوش كشيد و همچنان كه گريه مي‎كرد گفت: «تو خواهر من هستي، دوستت دارم، من با پدر خيلي صحبت كردم اما راضي نشد كه تو اين جا بماني او گفت تو را به شهرستاني مي‎فرستند كه آنجا متولد شده‎اي»

 با ليدا پايين رفتيم پدر و عمه خانم نبودند شايد نمي‎خواستند دم آخر، فغان مرا ببينند. چند دقيقه اطراف را نگريستم؛ به چشمان ليدا نگاه كردم كه پر از اشك شده بود و دستان بهرام را نگريستم آنها را به هم گره كرده و با حالت تأسف زيرچشمي نگاهي به من انداخت. به هر حال به سختي تمام از آنها خداحافظي كردم و خودم را راهي خيابان‎هاي پُر خطر نمودم. هوا گرگ و ميش بود نم‎نم باران هوا را لطيف كرده بود. گويي آسمان هم به حال من گريه مي‎كرد آخر چه طور مي‎شود انسانيت را فراموش كرد؟! به را افتادم چند ساعتي راه رفتم و تقريباً به منطقه‎اي دورافتاده، خارج از شهر رسيدم. هوا كاملاً تاريك شده بود. ديگر ناي راه رفتن نداشتم به ناچار گوشه‎ي كوچه‎ي بن‎بست نشستم. در آن لحظه‎ي پرانتظار براي رو به‎رو شدن با خطرات جامعه كفشهايم را از پا درآوردم، پاهايم ورم كرده بود.

ناگهان قدم‎هاي شخصي كه به من نزديك مي‎شد مرا متوجه سايه‎ها كرد. دختري زيبا و خوش قامتي از دور به طرفم مي‎آمد لبخندي نثارم كرد و گفت: «منتظر كسي هستي؟» با تكان سر جواب منفي دادم و در ادامه پرسيد: «چرا اينجا نشسته‎اي؟» در جواب گفتم: «خسته بودم و براي استراحت مكاني بهتر از اينجا پيدا نكردم» عصباني شد و گفت: «مرا دست مي‎اندازي، به هر حال از اين جا بلند شو و برو» گفتم: «چرا بايد بروم، تو حق نداري به من امر و نهي كني»

-  من حق ندارم؟ دختر بلند شو نمي‎خواهم به زور متوسل شوم. تا عصباني نشده‎ام راه‎ات را بكش و برو»

-  دادم زدم، من واقعاً جايي ندارم و همين جا مي‎خواهم بمانم»

-  تا به حال كجا بودي برگرد برو همون جا»

-  جايي براي خوابيدن ندارم، اگر شما بهتر از اين جا، مكاني را سراغ داري مرا آن جا ببر در غير اين صورت همين جا مي‎مانم»

كمي مكث كرد و با عصبانيت بلند شد و رفت. بعد از چند دقيقه همراه دو پسر برگشت همين طوري سر تا پايم را نگاه مي‎كردند. يكي از آنها گفت: «هي خانم، اينجا هتل نيست به علاوه عده‎اي شبها اين جا مي‎خوابند سزاوار نيست شما جاي آنها را اشغال كنيد اگر گوشمالي نمي‎خواهيد هر چه سرايع‎تر اين جا را تخليه كنيد.»

از جا برخاستم و ساكم را به دوش كشيدم و گفتم: «شما چرا كاسه‎ي داغ‎تر از آن شده‎ايد، آنها خودشان چرا نمي‎آيند؟» پسر دومي كه كمي شوخ‎طبع به نظر مي‎رسيد گفت: «پس ما چي هستيم» و در ادامه گفت: «شما با اين سر و وضع ژيگول چرا در زباله‎هاي استراحت مي‎كنيد. شايد بهتر باشد برگرديد به خانه، اين جور جاها براي خانم‎هايي مانند شما امن نيست»

چشمانم پر از اشك شد و سر را به علامت ندامت پايين انداختم و قدم زنان از آنها دور شدم مدتي در خيابان‎ها پرسه زدم، هوا خيلي سرد شده بود به ناچار تصميم گرفتم دوباره به همان مكان برگردم و لااقل يك شب را آنجا سپري كنم تا شايد بعد جايي پيدا كنم. وقتي آن جا رسيدم با تعجب آن دختر را ديدم كه زخمي شده بود و دستمالي را روي بيني‎اش گذاشته و گريه مي‎كرد به او نزديك شدم و گفتم: «چي شده خانم» او كه تازه متوجه حضور من شده بود گفت: «تو چرا برگشتي، مگه قرار نبود ديگه اينجا پيدايت نشود» و از جا برخاست و در چشمانم خيره شد و ادامه داد:‌«اگر سماجت كني بلايي را سرت مي‎آورند كه سر من آوردند بچه‎هاي گروه با كسي شوخي ندارند» گفتم: «گروه شما، چه طور گروهي است و چه كار مي‎كنيد؟» عصباني شد و گفت: «تو چه كاره هستي كه از من سؤال كني نكنه جاسوس هستي؟»

گفتم: «نه، نه ...، من جاسوس نيستم مي‎خواهم دوستاني داشته باشم و جايي براي سكونت، اگر كار مناسبي هم باشد حاضرم انجام دهم چون كه من چند ساعتي است كه هيچ كس را در دنيا ندارم و آواره‎ي خيابان‎هاي بي‎نام و نشون شده‎ام مي‎فهمي چي مي‎گويم؟!» و به خاطر بغضي كه در گلويم تركيد. هاي‎هاي گريستم. آن دختر كه بعدها فهميدم اسمش الناز است دستي به شانه‎ام كشيد و گفت: «تا به حال كجا زندگي مي‎كردي؟» همچنان كه هق‎هق گريه مانع از صحبت كردنم مي‎شد گفتم: «پيش خانواده‎اي كه به من و مادر لطف كرده بودند و ما را به خاطر رضاي خدانگه‎داري مي‎كردند بعد از فوت مادرم آنها مرا با تي‎پاي از خانه بيرون كردند« الناز كه دختري مهربان بود با اندوه گفت: «يعني تو از امشب جايي براي ماندن نداري؟» گفتم: «نه»

او كسي فكر كرد و گفت: «امشب اين جا بمان تا من با بچه‎ها صحبت كنم اگر خوش‎شانس باشي تو را مي‎پذيرند» لبخندي زد و از من جدا شد. آن شب خيلي ترسيدم آخر تا به حال يك شب را بيرون از خانه نخوابيده بودم. صبح زود با صداي ماشين‎هاي متعددي از خواب برخاستم بدنم درد مي‎كرد. ماشين‎هاي زباله‎داني آمده بودند زباله‎ها را ببرند و در حال جمع كردن آنها بودند كسي خود را جمع و جور كردم و ساكم را به دوش كشيدم و به سپورها نگاه مي‎كردم كه از دور الناز را ديدم كه از ماشين پياده شد و برايم دست تكان مي‎داد به طرف او رفتم او با لبخندي گفت: «صبح به خير، شب خوب خوابيدي؟» گفتم: «خوب بود تنها ايرادش هواي سرد بود كه غيرقابل تحمل بود.» قهقه‎اي زد و گفت: «ديشب تلفني با سيامك صحبت كردم و او مي‎خواهد تو را ببيند» گفتم: «سيامك!» او گفت: «بعداً مي‎فهمي او چه كسي است، آه خداي من چه قدر لباسهايت بوي بد مي‎دهد. كمي به خودت برس دو ساعت ديگه همين جا مي‎آيم دنبالت» او رفت به طرف ماشين و سوار شد و از پنجره‎هاي ماشين سرش را بيرون آورد و داد زد. «جايي نري‎ها لبخندي زدم و گفتم: «همين جا منتظرت مي‎مانم» او رفت و من سه ساعت منتظر مي‎ماندم و همچنان از الناز خبري نبود كم‎كم داشتم نگران مي‎شدم كه چند ماشين پشت سر هم به زباله‎داني نزديك مي‎شدند، ترسيدم و خودم را پشت سطل زباله‎اي بزرگ مخفي كردم تعداد زيادي از ماشين‎ها پياده شدند آنها خيلي خوش‎پوش و تميز بودند. «خداي من اينها ديگه چه كاره هستند؟» الناز داد زد «خانم كوچولو كجا هستي؟... دخترجون كجايي؟...» با شنيدن صداي الناز، آرامش گرفتم و بيرون آمدم و به الناز گفتم: «من اينجا هستم» او به طرفم دويد و دستم را گرفت و گفت: «چرا قايم شده‎اي، از چيزي ترسيدي؟» گفتم: «نه، نه، چيزي نيست» او مرا به طرف بچه‎ها كشاند و رو به آنها گفت: «اين همان دختر است» دو تا پسر كه قبلاً با الناز آنها را ديده بودم ابرو بالا انداختند و يكي از آنها گفت: «اين كه همان دختره‎ي       است» پسري از ميان آنها به طرفم آمد و عينك آفتابي‎اش را برداشت و به من گفت: «اسمت چيه؟» گفتم: «لعيا»

- اينجا چه كار مي‎كني؟

- الآن آواره و تنها هستم.

- پس تا به حال كجا زندگي مي‎كردي؟!

- مادرم كه مُرد من هم بي‎كس و بي‎چيز شدم»

او سر تا پايم را نگاه كرد و گفت:‌«اميدوارم هم براي خودت مفيد باشي و هم به درد ما بخوري شرح كارت را الناز به‎ات مي‎گه، بچه‎ها رو بعداً به‎ات معرفي مي‎كنم از اين جا تكان نخور فكر مي‎كنم جايي بهتر از اينجا برايت پيدا نشود، فردا دوباره مي‎آيم سراغت»

خوشحال شدم و گفتم: «يعني من الآن عضو گروه شما شدم؟» الناز لب خندي مضحك زد و گفت: «البته»

و بعد همگي رفتند من تصميم گرفتم كمي اطراف را بگردم و آن جا را بهتر بشناسم اما متأسفانه تا چشم كار مي‎كرد زباله بود و بعد چندين منزل مسكوني كه احتمالاً يا خالي از سكنه بود يا فقرا آن جا سكونت داشتند احساس گرسنگي شديد مي‎كردم نمي‎توانستم غذاهاي مانده‎ي زباله‎داني را بخورم؛ اما تجربه كردنش بد نبود كمي ساندويچ له شده را از بين زباله‎ها برداشتم و امتحان كردم خيلي بدمزه بود اما جلوي گرسنگي را مي‎گرفت، و من تا صبح لرزيدم هوا خيلي سرد بود. صبح سرفه‎هاي مكررم باعث شد از خواب برخيزم بعد از كمي قدم زدن با بدني كوفته برگشتم بين آشغال‎ها، صداي ترمز ماشين‎هاي متعدد مرا به خود آورد بلند شدم ايستادم. بچه‎هاي گروه بودند. الناز از دور برايم دست تكان مي‎داد، با لب خندي دستم را تكان دادم وقتي رسيدند، بابك كه پسري جوان و زيبا بود داد زد «خوش آمدي به جمع كاري ما» كه با چشم غره‎ي سيامك مواجه شد و بقيه حرفش را خورد به آنها سلام گفتم، هر كدام به نحوي محبت‎آميز جواب سلامم را دادند. سيامك گفت: «ديشب چه طور بود اين جا را براي زندگي آينده پسنديدي؟»

گفتم: «شايد بتوانم مدت كمي اين جا را تحمل كنم اما براي زندگي مدت‎دار اين جا دوام نمي‎آورم»

بابك با لحني تمسخرآميز گفت: «ديگه چي؟... اگر بخواهي قصر شاه را به اين جا منتقل مي‎كنيم» من كه نمي‎دانستم در پاسخ به او چه بگويم سكوت اختيار كردم. سرم را پايين انداختم سيامك سرم را بلند كرد و گفت: «بگو ببينم چه كارهايي بلدي؟»

گفتم: منظور چه كارهايي است؟» او گفت: «هر كاري كه بلدي و مي‎تواني از طريق آنها امورات خود را بگذراني»

گفتم: «نمي‎دانم اين كارها به درد مي‎خورد يا نه اما من كمي آشپزي بلندم و البته مي‎توانم لباس هم بشورم.»

بابك خنديد و گفت: «خسته نباشيد»

سيامك بدون توجه به حرف او گفت:‌ «منظورم كارهاي اجتماعي مردمي، مثلاً اگر از تو بخواهم كيف كسي را برايم بياوري مي‎تواني اين كار را بكني؟»

با تعجب گفتم: كيف مردم را بردارم،‌آخه چرا بايد اين كار را بكنم؟»

الناز دستم را كشيد طرفي و رو به سيامك كرد و گفت: «همه چيز رو به‎اش توضيح مي‎دهم كم‎كم مي‎فهمد» و بعد به من گفت: «هر چي مي‎گم خوب گوش كن اينجا همه از اين طريق خرج خودشون را درمي‎آورند تو هم بايد براي امرار معاش خودت هر كاري ما مي‎كنيم انجام دهي» گفتم: «آخه مثلاً چه كاري؟» سيامك گفت: «راه بيفتيد ديگه وقتي نداريم»، بعد يقه‎ي مرا گرفت و در ادامه گفت: «تو هم خوب نگاه كن و ياد بگير اگر كمي بي‎لياقتي از خودت نشان بدهي تو رو از گروه اخراج مي‎كنم و چنان بلايي سرت مي‎آورم كه از به دنيا آمدنت پشيمان شوي» سيامك بدجوري زهرچشم از من گرفته بود با تمام وجودم از او مي‎ترسيدم با الناز سوار پاترول سيامك شديم و كنار فروشگاه بزرگ تهران ايستاد بچه‎ها پياده شدند الناز دستم را گرفت و با خود اين طرف و آن طرف مي‎برد همه پخش شديم و هر كدام به طرفي رفتيم من و الناز با پله‎ برقي به طبقه‎ي دوم فروشگاه رفتيم. بهاره به من گفت: «تو برو توي بوتيكي و قيمت آن شلوار را سؤال كن، همين كار را كردم و الناز يك بسته‎ي 12 تايي كراوات برداشت و توي كاپشن خود گذاشت بعد با هم بيرون آمديم من ترسيده بودم و با عصبانيت گفتم: «تو چرا آنها را برداشتي؟» بهاره عضو ديگر گروه خنديد و گفت:‌«عزيزم اين شغل ماست، حلا نوبت تو است» من كه تا به حال اين كارها را نكرده بودم گفتم: «اين كار خيلي زشت است و از من برنمي‎آيد» بهاره گفت: «جونم مجبوري كه انجام بدهي، اينها كه توي خيابان ژيگول مي‎گردند حق من و تو را مي‎خورند و جيبهايشان پر از پول است پس معطل نكن وگرنه از گشنگي مي‎ميري و هيچ كدام از اين آدم‎ها نمي‎پرسند براي چي مُرد.»

حرف‎هاي بهاره بدجوري مرا متوحش كرد او دختري فهميده بود با راهنمائي‎هاي او كيف خانمي را برداشتم با اينكه آدمي ترسو بودم اما خيلي ماهرانه كيف را زدم اين باعث خوشحالي بهاره و الناز شد آنها اين پيشرفت مرا به سيامك كه سرگروه بود ابلاغ كردند و بعد از مراجعت ما به گروه، سيامك كه هميشه عصباني و خشن بود رو به من گفت: مي‎گويند خيلي با استعدادي، بيشتر سعي كن تا بهتر زندگي كني و بعد پوزخندي زد و به طرف بابك رفت بچه‎هاي گروه 6 نفر بودند كه، با عضو شدن من جمع آنها 7 نفره شد آنها از خانواده‎هايي مرفه بودند و چون كه خانواده‎هاي آنها نمي‎توانست مخارج هنگفت آنها را تأمين كند به ناچار شغلي براي خود دست و پا كرده بودند سعيد عضو ديگر گروه به دليل اعتياد به مواد مخدر به پول بيشتري نياز داشت زيرا خانواده‎ي او از اين امر اطلاع نداشتند و او از ترس پدرش نمي‎تواند پول بيشتري بخواهد و چند ماهي است به خاطر دوستي‎اي با هوشنگ به گروه ملحق شده اعضاي گروه بچه‎هاي خوبي بودند و تنها سيامك كمي عصباني بود و شايد به خاطر سر گروه بودنش اين قدر از بچه‎ها زهره چشم مي‎گرفت او پسري زيبا و بلندقامت بود چشمان سياه و درشتش هر بيننده‎اي را مجذوب مي‎كرد. چند روزي بود كه به كار جيب‎زني مشغول بودن كه گاهي از طرف صاحب كيف او مي‎رفتم و آنها مچم را مي‎گرفتند و با كمك بهاره و الناز فرار مي‎كردم. گروه با هم متحد بودند و بعد از پايان روز كاري تمام اموال به سرقت رفته يك گوشه جمع مي‎شد و سيامك سهم هر كدام را مي‎داد و هر كدام به خانه‎هايشان مي‎رفتند. قبل از رفتن همگي بايد در مراسم قسم وفاداري به گروه عنكبوت سياه شركت كنند آنها نام گروه خودشان را عنكبوت سياه گذاشته بودند. روز بعد كه بچه‎ها در مقر دائمي گرد هم جمع شوند سيامك با خوشحالي به بچه‎ها گفت: «جشن بزرگي در شمال شهر برگزار مي‎شود كه من به اتفاق خانواده آن جا دعوتيم، در اين جشن از آشنايان دور و نزديك خواسته شده شركت كنند من دنبال نقشه‎اي حساب شده هستم كه از اين جشن سودي هم به شماها برسد.» هوشنگ كه كوچكترين اعضاي گروه بود و براي امرار معاش خود و معشوقه‎ي خود كه او را بسيار دوست مي‎داشت به گروه پيوسته بود گفت: «ما خودمان را به جشن دعوت مي‎كنيم چطور است؟» بچه‎ها همگي خنديدند سيامك خنده‎كنان گفت: «حق با هوشنگ است همه‎ي شما را دعوت مي‎كنم به جشن، شماها بايد آن جا حضور داشته باشيد. اميدوارم بهتون خوش بگذره. الناز اصلاً موافق آمدن نبود و دنبال او سعيد و بابك هم مخالف كردند آنها معتقد بودند در اين گونه مراسم‎ها ممكن است شناخته شوند بعد از كمي بحث و جدل سيامك حق را به آنها داد و قرار شد 3 نفري كار را ادامه دهيم. بهاره يكي از لباس‎هاي مجلسي خود را برايم آورد كمي آرايش كرديم و غروب كه شد به راه افتاديم هوشنگ كه دسته گلي در دست داشت و كت و شلوار دامادي خود را پوشيده بود به ما گفت: عجله كنيد اگر به موقع نرسيم آن جا، سيامك را فردا كسي نمي‎تواند تحمل كند. سوار ماشين شديم و حركت كرديم و مقصد پياده شديم مهمانان در حال آمدن بودند. با لباس‎هاي شيك و فاخر و آرايش كرده، بوي ادكلنهايشان فضاي مهماني را عطرآگين كرده بود، آن جا حياط خيلي بزرگي داشت درخت‎هاي درهم پيچيده مانند سقفي روي درب ورودي را پوشانده بود گل‎هاي نرگس سفيد زيبايي حياط را دو چندان كرده بود بوي خوش گل‎هاي ياس از دور به مشام مي‎رسيد صندلي‎ها و ميزها داخل حياط چيده شده بود نسيم ملايمي عطر گل‎ها را به اين سو و آن سو پخش مي‎كرد. همراه بهاره روي صندلي نشستم. هوشنگ بلافاله با دختر خانم‎هاي حاضر در مهماني گرم گرفت و صداي قهقه‎ي خنده‎هاي آنها گه‎گاهي ديگران را متوجه خودشان مي‎كرد هوشنگ ذاتاً آدمي لذت‎طلب و خوش‎گذران بود. هنوز نيم ساعت از آمدن ما نگذشته بود كه سيامك به همراه پدر و مادرش وارد شدند سيامك نيم نگاهي به ما انداخت و شروع به احوال‎پرسي با مهمانان كرد و به داخل سالن پذيرايي رفت. ما همواره در حياط باغ مشغول كيف زني بوديم و هوشنگ همين طور كه با خانم‎ها قدم مي‎زد طلا و جواهرات قابل قبولي را كش مي‎رفت مهارت هوشنگ در اين كارها بيشتر از بقيه بود گويي قبلاً جايي آموزشي ديده باشد. من و بهاره همين طور كه به ديگران نگاه مي‎كرديم كيف‎هاي رها شده روي صندلي‎ها را بر مي‎داشتيم و بعد از خالي كردن محتويات داخل آنها، كيف‎ها را به حالت اول قرار مي‎داديم ساعت 9 شب شد تقريباً همگي مهمامان داخل حياط آمده بودند و كم‎كم نورافكن‎ها را روشن كردند، و مردي خوش‎پوش و ميان‎سال رو به حاضار كرد و گفت: «مهماني را به مناسبت سلامت پسرش كه از مرگ حتمي رهايي يافته بود برگزار كرده است.»

همگي دست زدند و شادي كنان مشغول صحبت كردن با بهاره بودم كه سنگيني نگاه را احساس كردم كمي اطراف را نگريستم و ناگهان ليدا را رو به روي خود ديدم او بهت‎زده به من مي‎نگريست گويا مرا باور نداشت، با ديدن ليدا رنگ از رخساره‎ام پريد و به بهاره با عجله گفتم: «بيا برويم ديگر نمي‎توانم اين جا بمانم.»

بهاره دستم را گرفت و گفت:‌«ساكت باش بايد كار را تمام كنيم وگرنه خدا مي‎داند سيامك چه بلايي سر ما بياره»

اسم سيامك را كه شنيدم ترس تمام وجودم را فراگرفت من از سيامك خيلي مي‎ترسيدم. تمام گروه مي‎ترسيدند و هيچ وقت نافرماني او را نمي‎كردند اما قادر نبودم آن جا بمانم به بهاره گفتم: «من مي‎روم و بعداً ماجرا را براي سيامك تعريف مي‎كنم.»

بهاره گفت:‌«اين قدر عجول نباش چه كاري با اهميت‎تر از اطاعت كردن دستورات سيامك داري، بنشين دختر.»

از جا برخاستم و به طرف درب حركت كردم و ناگهان با چشم‎غره‎ي سيامك مواجه شدم او به نگاهي خشم‎آلود مرا از رفتن باز مي‎داشت اما كاري نمي‎توانستم بكنم. بيرون دويدم در خيابان همچنان مي‎دويدم و زارزار گريه مي‎كردم تمامي ريمل صورتم پايين ريخته بود كه ماشيني جلوي پايم ترمز كرد و ايستادم، مرد جواني از آن پياده شد و به طرف درب جلوي ماشين رفت و آن را باز كرد و به من گفت: «سوار شو»

ترسيدم،‌ خودم را به پياده‎رو رساندم و به سرعت دويدم. آن ماشين همچنان منو تعقيب مي‎كرد،‌ به من نزديك شد و داد زد «خواهش مي‎كنم بايستيد من با شما كاري ندارم و مي‎خواهم شما را به مقصد برسانم»

من كه ناراحت و عصبي بودم در جواب گفتم: «خفه شو، از جون من چي مي‎خواهي. منزل ما همين نزديكي‎هاست، خنديد و گفت: «مي‎دانم، به همين خاطر مي‎خواهم شما را برسانم.»

گفتم: «شما برويد من خودم مي‎توانم بروم.»

او گفت: «منو سيامك فرستاده، ... حالا سوار شو خانم كوچولو»

با شنيدن صحبت‎هايش ايستادم و تكرار كردم «سيا... مك...» او گفت: «بله»

او ايستاد و بار ديگر درب جلو ماشين را باز كرد و گفت: «بفرمائيد»

همراه او سوار شدم بين راه به او گفتم: «چرا سيامك شما را فرستاده است؟!» او گفت:‌ «دختر، مگه تو از جونت سير شده‎اي تو نمي‎ترسي تك و تنها اين موقع شب در خيابان مي‎دوي، اصلاً براي دختر جواني چون شما درست نيست.»

بين راه ديگر حرفي نزد، او مي‎دانست من كجا زندگي مي‎كردم چون كه بدون پرسيدن از من مرا مقصد پياده كرد شايد به قول خودش دوست سيامك باشد موقع پياده شدن گفت:‌«مواظب خودتان باشيد براي شما اتفاقات زيادي ممكن است بيفتد اجتماع ما براي خانم‎هاي جوان تنها امن نيست.»

سرم را پايين انداختم و ماشين از نظرم دور شد داخل كوچه رفتم لباس‎هاي بهاره را درآوردم فردا بايد آنها را به او پس مي‎دادم و بعد شروع به جمع‎آوري وسايلي كه برداشته بودم كردم چند تا انگشتر بود و يك كيف جيبي و مقداري پول، تو فكر فردا بودم كه چه اتفاقي مي‎افته نمي‎دانم چه وقت خوابيدم وقتي بيدار شدم سفورها براي جمع‎آوري زباله‎ها آمده بودند بلند شدم و بعد از تكاندن خودم متوجه ماشين‎هاي اطراف زباله‎داني شدم، بچه‎هاي گروه آمده بودند. ولي هيچ كس درون ماشين‎ها نبود آن قدر خسته بودم كه صداي ترمز ماشين‎ها هم مرا بيدار نكرده بود. كمي چشمهايم را ماليدم و ماشين‎هاي

| نوشته شده توسط آواربرگ        دنیای عکس

آوار برگ
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 (21:13)

شهرداري در حال رفتن بودند. به طرف پاترول سيامك رفتم و اطراف را نگريستم كسي نبود با ناپديد شدن ماشين‎هاي شهرداري سيامك و بچه‎ها از پشت سطل‎ها بيرون آمدند. با ترسي كه در وجودم رخنه كرد پا به فرار گذاشتم، سعيد و بابك دنبالم دويدند و دستم را گرفتند و به طرف سيامك بردند، سيامك كه خيلي عصباني برافروخته به نظر مي‎رسيد با اشاره چشم، الناز به طرف ماشين او رفت و بعد از مراجعت چوب‎هايي را همراه آورد و آنها را جلوي پاي سيامك انداخت و سيامك يقه مرا گرفت و گفت: «حالا ديگه دستورات منو ناديده مي‎گيري، ابله!!»

گفتم: «شما اشتباه مي‎كنيد من به خاطر مسئله ديگه‎اي بيرون اومدم همه را برايتان توضيح مي‎دهم.» هوشنگ گفت: «به هر حال اين كار تو خيانت به بچه‎هاي گروه بود و بايد مجازات شوي.» با بغضي كه در گلويم فشرده شده بود داد زدم: «بچه‎هاي احمق، اگر من از آن جا بيرون نمي‎آمدم مشكلات زيادي به وجود مي‎آمد چرا نمي‎خواهيد قبول كنيد.» سيامك كه اين حرف‎ها را نمي‎شنيد و اصلاً توجهي نمي‎كرد با تكان دادن سر، بچه‎ها را به جانم انداخت آن قدر مرا زدند كه ديگر رمقي در من باقي نماند و بي‎هوش روي زمين افتادم وقتي به هوش آمدم خود را درون جوب آبي ديدم، هوا تاريك شده بود به زحمت از جا برخاستم از شدت درد نمي‎توانستم سر پا بايستم از سر و بيني‎ام خون مي‎آمد ناله‎كنان خود را به خيابان اصلي رساندم و در پياده‎رو به ديوار تكيه زدم و اشك‎هايم را كه بي‎اختيار بر گونه‎هايم جاري مي‎شد پاك مي‎كردم. عابران پياده‎رو با حالت تأسف مرا تكان مي‎دادند و گويي هرزه‎اي را در خيابان مي‎ديدند آنها در مورد من چه تفكري داشتند خانمي كه از دور مدت‎ها بود به من مي‎نگريست جلو آمد و گفت: «چي شده عزيزم، از سرت خون مي‎آيد بايد پانسمان شوي» او كمي به قيافه‎ي معصومانه‎ي من نگريست و زير بغلم را گرفت و گفت: «بلند شو عزيزم خونه‎ي من همين نزديكي‎هاست تو بايد استراحت كني.» چند قدم كه راه رفتيم آن خانم كليد را به در انداخت و وارد خانه‎اي شديم منو توي حال روي زمين نشاند و به سرعت وسايل پانسمان را آورد و شروع به تمييز كردن زخم‎ها نمود و بعد مرا بلند كرد و روي مبل خواباند و گفت: «مدتي استراحت كن بعداً به من بگو چه اتفاقي برايت افتاده.»

نمي‎دانم چه مدت بود كه خوابيده بودم پلك‎هايم را كه باز كردم هوا كاملاً روشن بود يك آن فكر كردم در دنيايي ديگر سير مي‎كنم تا اين كه صداي زني بلند شد و گفت: «بلند شو، دخترم صبحانه حاضره.» ناگهان مادرم را احساس كردم فكر كردم مُردم و در دنيايي ديگر مادر را در كنارم دارم با ذوق از جا برخاستم كمي چشم‎هايم را ماليدم و ديدم همان خانمي است كه مرا نجات داد و تازه به خودم آمدم و آن خانم مرا بلند كرد و به طرف دستشويي راهنمايي نمود و درب را بست، من خودم را در آينه نگاه كردم دور سرم پانسمان سپيدي پيچيده شده بود هر دو چشمم كبود بود و صورتم قرمز بود با اشكي كه در چشمانم حلقه زده بود به خودم گفتم: «چه بلايي سرت آمده؟» و با بي‎رمقي صورتم را شستم وقتي بيرون آمدم كمي در حال منتظر ايستادم به تابلوهاي روي ديوار نگريستم كه خيلي قديمي به نظر مي‎رسيد و ناگاه صداي مردي مرا به طرف پله‎ها كشاند او كه از پله‎ها پايين مي‎آمد به من گفت: «صبح به خير عزيزم» سرم را پايين انداختم و با حالت شرم گفتم: «صبح به خير» او گفت: «رفتارت نشان نمي‎دهد از ارازل و اوباش خياباني باشي، بگو ببينم ديشب چه اتفاقي برايت افتاده بود سر تا پايت خونين بود»

يك دفعه سرم گيج رفت و تعادلم را از دست دادم و به زمين افتادم آن مرد مرا در آغوش گرفت و گفت: «آرام باش عزيزم، تو به استراحت نياز داري» و مرا روي مبل كشاند و در ادامه گفت: «بعد از صبحانه دكتر را خبر مي‎كنم كه تو را معاينه كند.» گفتم: «متشكرم، حالم كم‎كم خوب مي‎شه.» صدايي از آشپزخانه بلند شد كه مي‎گفت: «نويد، بيائيد صبحانه حاضر است.» آن آقا دستم را گرفت و به طرف آشپزخانه برد. بعد از صرف صبحانه با آنها كمي صحبت كردم و فهميدم آقاي اميري افسر بازنشسته‎ي ارتش بود و الآن مديرعامل شركت است و به همراه مليحه همسرش آن جا را اداره مي‎كند. آقاي اميري كمي از من سؤال پرسيد و مدام سراغ خانواده‎ام را مي‎گرفت. كلافه شده بودم مليحه خانم كه ناراحتي مرا ديد رو به همسرش گفت: بازجويي را تمام كن» آقاي اميري اصرار داشت در مورد من بيشتر بداند، مجبور بودم مرتباً به آنها دروغ بگويم من با بدني زخمي به منزل آنها آمده بودم براي توجيه آن نمي‎دانستم چه بگويم به ناچار داستاني غم‎انگيز برايشان تعريف كردم به آنها گفتم: «پدر و مادرم مرده‎اند و من پيش عمويم زندگي مي‎كردم كه مرا اذيت مي‎كردند روز آخر كه مرا به شدت كتك زدند مجبور به فرار شدم» مليحه خانم آن قدر گريه كرد كه چشمانش قرمز شده بود آقاي اميري مرتباً افسوس مي‎خورد و رو به من گفت: «من نمي‎دانم اگر اين جا بروي چه بلاهايي در جامعه منتظر توست به هر حال مدتي مي‎تواني اين جا بماني تا ببينم چي پيش مي‎آيد.» سر به زير انداختم، مليحه خانم بلند شد و مرا بوسيد و گفت: «تو از اين به بعد دخترم هستي اميدوارم بتوانم مادر خوبي برايت باشم، لب خند ‎زدم و به آقاي اميري مي‎نگريستم از نگاه‎هاي معلوم بود هنوز مرا باور ندارد. گويي از ظاهرم چيزهايي فهميده بود و بعد از كمي تأمل گفت: «به هر حال بايد سعي كنيم تا روزي كه در كنار هم هستيم احساس راحتي و خوشحالي كنيم.»

از آن روز به بعد مليحه خانم را مادر و آقاي اميري را پدر خطاب مي‎كردم زندگي، كاملاً به وقف مرادم مي‎گشت. پدر و مادر هر زو ساعت 8 صبح از منزل خارج مي‎شدند و 4 بعدازظهر برمي‎گشتند گاهي پدر تا نصفه شب كار مي‎كرد و برنمي‎گشت. من هم به دبيرستان مي‎رفتم عصرها با هم به گردش و سينما و مي‎فتيم به آنها وابسته شده بودم آنها عزيزترين كسانم بودند زندگي خيلي خوبي داشتيم يك سال گذشت و روز به روز بر صميميت ما اضافه مي‎شد تا اين كه تكه ابرهاي بدبختي و بي‎كسي دوباره ه صحنه‎ي زندگيم آشكار شد، يك روز كه تازه از مدرسه برگشته بودم تلفن زنگ زد با بي‎حوصلگي گوشي را برداشتم: «الو بفرمائيد.»

صداي مردي از پشت خط گفت: «سلام لعيا»

فكر كردم از طرف شركت تماس مي‎گيرند گفتم: كاري داشتيد بفرمائيد.»

خنديد و گفت: «حالا ديگه ما رو نمي‎شناسي، بزرگ شده‎اي»

گفتم: از كجا بايد شما را بشناسم، علاقه‎اي به شناختن مزاحم‎هاي تلفني ندارم.»

با لحني ملايم گفت:‌ هوشنگ هستم خانم خانم‎ها، به جا آوريد»

يك دفعه ته دلم خالي شد، عرق سردي از پيشانيم جاري شد و قدرت نگه‎داشتن گوشي را نداشتم تلفن را قطع كردم از عصبانيت سرخ شده بودم و پيش خودم فكر مي‎كردم از كجا منو پيدا كردند، ‌چطوري فهميدند من اين جا هستم.» دوباره تلفن زنگ زد گوشي را برداشتم و او گفت: «چرا تلفن را قطع كردي هنوز حرفم تمام نشده.»

گريه‎كنان گفتم: «دست از سرم برداريد من با شما كاري ندارم، چرا راحتم نمي‎گذاريد؟ از شماها متنفرم!

او گفت: «آره بايد از ما بدت بياد خوب واسه خودت زندگي درست كرده‎اي مخ اون زن و مرد بيچاره را كار گرفتي و خودت و جاي تنها فرزندشون جادادي، اميد ندارم زير پايت را نگاه كني، آسمان هميشه يك رنگ نمي‎ماند. لعيا جون به هر حال زنگ زدم به‎ات بگم سيامك مي‎خواهد با تو صحبت كند هر چي باشه هنوز عضو گروه ما هستي نمي‎توني به اين راحتي كنار بكشي پاي تو هنوز گيره گروه عنكبوت سياه است.»

در جواب گفتم: «من با شما كاري ندارم به او سيامك احمق بگو ديگه نمي‎خواهم نوكريش و بكنم هر كاري هم كه مي‎خواهد انجام بده، همتون برويد به جهنم.» و گوشي را گذاشتم نفس عميقي كشيدم و تصميم گرفتم اين ماجرا را فراموش كنم چون كه اگر پدر و مادر بفهمند كه به آنها دروغ گفته‎ام حتماً از دستم خيلي ناراحت مي‎شوند و ممكن است موقعيت خوب زندگيم را از دست بدهم.

عصر همراه پدر و مادر بيرون رفتيم بعد از صرف شام قدم‎زنان تا قسمتي از راه را پياده آمديم پدر گفت: «چيزي شده عزيزم خيلي ناراحت به نظر مي‎رسي؟!»

در پاسخ گفتم: «نه... نه... چيزي نشده» او گفت: «به هر حال اگر از دست ما كاري برمي‎ايد حتماً به ما بگو» به او گفتم: چشم، و سر به زير انداختم پدر كه راضي نشده بود شانه‎هايش را بالا انداخت و گفت: «خيلي خوب، حالا كه خيلي خيلي خوبي بيا بريم با هم شعري بخونيم.» دست پدر و مادر را گرفتم و شروع به خواندن كرديم:

در فضاي خيمه آن شب نيز

گفت و گويي بود و نجوايي

يادگار، اي، با توام، خوابي تو يا بيدار؟

من دگر تابم نماند اي يار

چندمان بايست تنها در بيابان بود،

نوشيد اين غبارآلود،

چندمان بايست كرد اين جاده را هموار؟

ما بيابان مرگ راهي كه بر آن پونيد از شهري به ديگر شهر

بي‎غمائي سرخوش و آسوده از هر رنج

كرده از رنج قبيله‎ي ما فراهم،‌ شايگان صد گنج.

من دگر بيزارم از اين زندگي، فهميدي، اي، بيزار.

يادگارا، با توام

خوابي تو يا بيدار؟...)

من اهل شعر بودم و خيلي هم شعر مي‎گفتم. پدر هم مرا در اين امر راهنمايي مي‎كرد مرتباً كتاب‎هاي شعر را برايم مي‎خريد وسط راه ماشين گرفتيم و به خونه رسيديم. فرداي آن روز جمعه بود مادر پيشنهاد داد نهار را بيرون بخوريم و بعد برويم سينما. پدر قبول كرد و گفت: «حالا نظر دخترمان را بپرسيم، نظرت چيه لعيا جان»

با خنده گفتم: «موافقم»

پدر ماشين را توي گاراژ گذاشت و تصميم گرفتيم با آژانس برويم ابتدا كمي قدرم زديم و بعد نهار خورديم و توي پارك نشستيم. پدر گفت: «لعيا بيا بدمينتون بازي كنيم.»

وسايل را آوردم و شروع به بازي كرديم مادر به لب خندي ما را مي‎نگريست. هواي بسيار خوبي بود. نسيمي ملايم وزيدن گرفت. ساعت مادر آهنگ نواخت به شانه ساعت 4 پدر گفت: «كافيه، خسته شدم بهتره بنشينيم» مادر توي ليوان برايمان شربت ريخت و به ما داد. پارك خيلي شلوغ بود به اطراف مي‎نگريستم كه ناگاه چشمانم در چشمان سيامك خيره ماند، نفسم حبس شد. همراه الناز روي صندلي رو به روي ما نشسته بودند. سرم را پايين انداختم. «نبايد پدر متوجه مي‎شد» مادر خاطراتي از دوران جواني‎اش را تعريف مي‎كرد و ما هم مي‎خنديديم. سيامك اشاره مي‎داد كه بروم بيرون پارك. اصلاً توجه نكردم سعي مي‎كردم حواسم را به نقاط ديگري جلب كنم پدر كه خيلي تيز بود. عكس‎العمل‎هاي فريد را ديد، نگاهي به من انداخت و شروع به صحبت كردن با مادر كرد. من مطمئن بودم زير چشمي منو زيرنظر دارد، خريد بار ديگر به من اشاره داد و پدر او را ديد و رو به من گفت: «گويا آن خانم و آقا با تو كار دارند.»

گفتم: «نه... نه اصلاً با من نيستند.»

پدر كه مجاب نشده بود سري به زير انداخت و گفت: «صحيح» و بلند شد و چوب‎هاي بدمينتون را كه روي چمن‎ها افتاده بود برداشت. مادر گفت: «كمي قدم بزنيم و بعد برويم سينما»

دست مادر را گرفتم و بلند شديم بين راه ماشين گرفتيم. الناز و فريد سوار ماشين شدند و پشت سر ما حركت كردند. دست پاچه شده بودم. مي‎ترسيدم پدر از حضور آنها پشت سر ما مطلع شود. سرم به شدت درد مي‎كرد پدر از آئينه بغل ماشين منو زير نظر داشت. خودم را كنترل كردم و سر صحبت را با مادر باز كردم. بين صحبت‎هايم مدام به عقب برمي‎گشتم. و مي‎ديدم آنها همچنان در تعقيب ما هستند. با نارحتي گفتم: «اَه لعنتي‎ها هنوز دارن ميان!» مادر به عقب برگشت و گفت: «چه شده، چيزي باعث نارحتي تو شده؟!»

گفتم: «نه مادر توي فكر بودم، همين طور چيزي گفتم.»

-                                  به نظر مي‎رسه امروز اصلاً سرحال نيستي!»

-                                  حق با شما است سرم يك مقدار درد مي‎كنه.»

مادر دست روي شانه‎ي پدر گذاشت و آهسته گفت: «برگردمي خونه، لعيا حالش خوب نيست بايد استراحت كنه.»

پدر به راننده گفت:‌«مسير منزل را در پيش بگيرد» و نگاهي به من انداخت و برگشت. معلوم بود از دست من خيلي عصباني است به منزل رسيديم پياده شديم سر كوچه پاترول سيامك ايستاده بود پدر متوجه شده بود اما به روي خودش نمي‎آورد. وادر منزل شديم مادر به اتاقش رفت معلوم بود خيلي خسته شده بود چون فوراً خوابيد. پدر توي حياط نشست و من به اتاقم رفتم و دو دستم را زير سرگذاشتم و روي تخت دراز كشيدم به سيامك و كارهاي احمقانه‎اش فكر مي‎كردم و دليل كارهايش را نمي‎فهميدم بعد از 3 سال دوري از من چي مي‎خواهد چرا موقعيت منو در اين خانه خراب مي‎كند؟!»

صداي درب اتاق مرا به خود آورد گفتم: «بفرمائيد»

پدر وارد شد به احترام او از جا برخاستم او نگذاشت و با اشاره‎ي دست مرا نشاند. كنار تختم نشست و گفت:‌«راحت باش»

او گفت: «چي شده توي فكري؟!» دست پاچه شدم و گفت:‌«چيزي نيست توي فكر امتحانات هستم.» او گفت: «ولي هنوز تا امتحانات دو ماه مانده» در جواب گفتم: «بله ولي آمادگي براي امتحانات ندارم و بايد برنامه‎ريزي دقيقي انجام بدهم» پوزخندي زد و گفت:‌«صحيح، چند دقيقه يك جوري شدي عده‎اي ما را تعقيب مي‎كنند، تو در هراس به سر مي‎بري، موضوع چيه؟ مطمئن باش هميشه من و مادرت پشتيبان تو هستيم پس تمام حقايق را بگو»

اشك در چشمانم حلقه زد و دستم را روي صورتم كشيدم با لحني ملايم و صميمي دستم را گرفت و گفت:‌ «گريه نكن ما با هم دوستيم راحت باش و حرف دلت را بزن»

صداي گريه‎ام بلند شد و گفت: «نمي‎دانم مقصر كيست؟ خودم يا كساني كه منو به اين روز كشاندند پدر و مادرم كه مردند تنها شدم و به كوچه‎ها پناه بردم خانواده‎اي منو به فرزندي قبول كردند اما بعد از يك سال منو بيرون انداختند از اون روز به بعد تو كوچه‎ها زندگي مي‎كردم تا اينكه با گروه عنكبوت سياه و بچه‎هاي آن آشنا شدم. آن ها خرج منو مي‎دادند و با هم كار مي‎كرديم و زندگيم مي‎گذشت، گروه عنكبوت سياه چه كار مي‎كردند؟»

-                                  جيب‎بُري، دزدي و هر كار خلاف ديگه»

پدر كه كلافه شده بود؛ داد زد، ديگه چي كارها مي‎كردي، آدم‎كشي، غارت خونه‎ها، بگو ديگه چي كارها كردي؟»

با گريه گفتم: «مجبور بودم، شما جاي من بوديد چي كار مي‎كرديد گوشه‎ي كوچه‎ها مي‎نشستيد تا از گرسنگي و سرما بميريد؟!»

از جا برخاست و دور اتاق چرخيد و بيرون رفت و در را محكم به لولاي در كوبيد بعد از چند لحظه برگشت و ميان در ايستاد و گفت:‌ «تو بايد آنها را شناسايي كني بايد دست از سرت بردارند، واي بر تو اگر تمام حقايق را نگفته باشي.»

پدر نتوانست اشك‎هايش را كنترل كند و از در خارج شد من كه بسيار احساس اندوه مي‎كردم زير لب اشعار مورد علاقه‎ام را تكرار مي‎كردم و راستي اين اشعار تسكين دهنده‎ي روحم بود.

شب از شب‎هاي پائيزي است.

از آن همدرد و با من مهربان شب‎هاي شك‎آور،

ملول و خسته‎دل، گريان و طولاني.

شبي كه در گمانم من كه آيا بر شبم گريد، چنين همدرد،

و يا بر بامدادم گرديد، از من نيز پنهاني

و اينك (خيره در من مهربان) بينم

كه دست سرد و خيسش را

چو بالشتي سيه زير سرم – بالين سوداها- گذارد شب

من اين مي‎گويم و دنباله دارد شب

خموش و مهربان با من

بكردار پرستاري سيه پوشيده پيشاپيش، دل بركنده

از بيمار

نشسته در كنارم، اشك بار و شب

من اين مي‎گويم و دنباله دارد شب.

بعد از چند دقيقه كه در افكارم غوطه‎ور بودم پدر وارد شد در دستش چند ورق و مداد بود آنها را روي ميز گذاشت و گفت: اسم، سن و مشخصات كامل و هر چي كه درباره‎ي آنها مي‎داني بنويس.»

و بعد خيلي جدي ادامه داد «همان طور كه به راحتي تو را در خانه‎ام جاي دادم مي‎توانم به سادگي از منزل بيرونت كنم پس هر كاري به‎ات مي‎گويم انجام بده.»

در ضمن تا روشن شدن ماجرا حق خارج شدن از منزل را نداري درس‎هايت را در اتاقت بخوان، غيبتت را به مدرسه گزارش مي‎دهم.»

در جواب گفتم: «باشه»

او گفت: مشغول شو، فردا همه‎ي مشخصات را مي‎خواهم.»

از اتاق بيرون رفت. در اين فكر بودم كه يا بايد از آنجا مي‎رفتم و يا سيامك و بقيه را لو مي‎دادم سيامك حتماً منو مي‎كُشد. تا پاسي از شب فكر مي‎كردم اما به نتيجه‎اي نرسيدم. ناچار روي تخت، خود را رها كردم نفهميدم كي خوابم برد. وقتي بيدار شدم ساعت 7 صبح بود، حتماً پدر منتظر است» از پله‎ها پايين رفتم پدر كه گويا خيلي وقت بود بيدار بود رو به رويم ايستاد؛ سرم را به زير انداختم و گفتم: «صبح به خير»

در جواب گفت: «سلام عزيزم، چي كار كردي؟»

گفتم: «آنها را روي ميز گذاشتم» خيلي سريع از پله‎ها بالا رفت. بعد از شستن دست و روي با كمك مادر ميز صبحانه را آماده كرديم كه ناگهان پدر با صداي بلند منو صدا زد و تأكيد كرد فوراً بالا بيايم.

مادر گفت: «چي شده نويد، چرا عصباني هستي.»

پدر جواب داد: «عصباني نيستم، لعيا را فوراً بفرست بالا»

با عجله بالا رفتم كمي ترسيده بودم صداي قلبم به وضوح شنيده مي‎شد شايد به خاطر اين ناراحت بودم كه ممكن است دوباره آواره شوم. مادر پشت‎سر من بالا آمد وارد اتاق شدم پدر رو به پنجره ايستاده بود. مادر كنارش ايستاد دستش را گرفت و گفت: «چي شده نويد جان چرا اين قدر عصباني هستي؟» پدر با عصبانيت برگشت و رو به مادر گفت: «برو پايين مي‎خواهم تنها با لعيا صحبت كنم»

مادر اخمي به ابرو افكند و از اتاق خارج شد»

پدر گفت: «منو مسخره كردي؟»

دست پاچه گفتم: «اونها منو تهديد به مرگ كرده‎اند، چرا نمي‎خواهيد باور كنيد اونها واقعاً منو مي‎كشند»

پدر عصباني شد و گفت: «خفه شو، احمق تو از اعتماد من سوءاستفاده مي‎كني مدتي است كه در منزل من زندگي مي‎كني و آن ولگردهاي پولدار را بر من ترجيح مي‎دهي. چرا چيزي ننوشتي من كه تأكيد كردم همه‎ي مشخصات را بنويس»

گفتم: نمي‎خواهم براي شما دردسر ايجاد كنم و ناگهان اشك از چشمانم سرازير شد. او ادامه داد: «بگو نمي‎خواهم از گروه جدا شوم، بگو دوستشان دارم هنوز هم جزء همون گروه هستي يك دزد كه نمي‎خواهد هم‎دستانش را لو بدهد» او سري تكان داد و گفت: «متأسفم زندگي با ما به مزاج تو سازگار نيست. من كه ترسيده بودم پدر مرا بيرون كند گفتم: «شما به من كمك بزرگي كرديد و من تا وقتي زنده‎ام فراموش نخواهم كرد»

پدر پلك‎هايش را بر هم زد و گفت: «ديگر نمي‎توانم دروغ‎هايت را تحمل كنم هواي اتاق بدجوري سنگين است. 24 ساعت به تو فرصت مي‎دهم گورت را از اين جا گم كني اشتباه من از لحظه‎اي شروع شد كه تو را به خونه‎ام راه دادم همه امكانات را در اختيارات گذاشتم و حالا بعد از 3 سال تازه مي‎فهمم چه فريبي خورده‎ام؟! در اين باره متأسفم»

در را به هم كوبيد و بيرون رفت. به پهناي صورت اشك مي‎ريختم و در افكارم غوطه‎ور بودم كه مادر وارد اتاق شد از صحبت‎هايش مشخص بود پدر همه چيز را به او گفته و او با حالت تأسف و عصبانيت گفت: «اصلاً دلم نمي‎خواست وضعيت زندگيمان روزي به اين وقاحت برسد، من تو را مانند دختر خودم و شايد بيشتر از او دوست داشتم.» همچنان كه در اتاق قدم مي‎زد اضافه كرد. «بگذارد برايت درد دل كنم يك دختر زيبا دارم و هرگز وجودش را به عنوان پاره‎تنم احساس نكردم.» آهي كشيد و افزود «بچه‎ كه بود پرستار داشت و بزرگ كه شد پدرش او را به آمريكا فرستاد تا تحصيل كنه. آن جا با يك آمريكايي ازدواج كرد و همون جا موندگار شد و اصلاً احساس مادر بودن نداشتم. از وقتي به خونه‎ي ما آمدي، چراغ خاموش منزل ما را روشن كردي علاقه‎اي كه من و نويد به تو داشتيم وصف‎ناپذير بود ما از كار شركت مي‎زديم كه زودتر به خانه برسيم و بيشتر در كنار تو باشيم. و حالا تو محبت ما را اين طور جواب مي‎دهي؟»

از جا برخاستم و صورت اشك‎آلود مادر را بوسيدم، مادر مرا در آغوش گرفت و گفت: «همه چيز را به پدر بگو، اون الآن عصباني است مطمئن‎ام صداقت تو باعث مي‎شود تو را ببخشد.» به مادر گفت: «چَشم، مادر خوبم، همه چيز را به پدر مي‎گويم.»

مادر پايين رفت و منو در اتاق تنها گذاشت. فوراً شروع به نوشتن مشخصات كردم دو ساعت بعد آنها را پايين بردم و توي هال روي ميز گذاشتم، مادر چشمكي به من و با لب خندي به اتاق بازگشتم و منتظر تصميم پدر بودم چند ساعت بعد مادر با سيني غذا وارد شد و آن را روي ميز گذاشت و گفت: «امروز به ناچار نهارت را توي اتاق بخور، خوشحالم عزيزم كه سرعقل آمدي.»

لب خندي نثارش كردم و او از اتاق خارج شد. بعد از خوردن نهار تا شب كتاب‎هاي درسي‎ام را ورق مي‎زدم و خيلي احساس سبكي مي‎كردم و از وقتي حقيقت را براي پدر نوشتم شور و شعف خاصي در وجودم رخنه كرده بود. موقع شام مادر مرا صدا زد كه با هم شام بخوريم وقتي پايين رفتيم از پدر خبري نبود رو به مادر گفتم: «پدر كجاست» او گفت: «در اتاقش داره مطالعه مي‎كنه»

گفتم: «براي خوردن شام به ما ملحق نمي‎شود؟» او گفت: «نه، از من خواسته كمي تنهايش بگذارم» بعد از خوردن شام به اتاقم بازگشتم و تا خودم را روي تخت رها كردم به خواب رفتم. فردا امتحان فيزيك داشتم با صداي ساعت از خواب برخاستم و با عجله لباس پوشيدم و آماده‎ي رفتن شدم خيلي دير شده بود شتابان پايين آمدم روي ميز هيچي نبود گويا صبحانه خورده بوند چند مادر را صدا زدم اما چيزي نشنيدم نمي‎دانم چرا بيدارم نكردند. تا مدرسه ماشين گرفتم و به مدرسه رسيدم چند دقيقه از وقت امتحان گذشته بود با وساطت آقاي همتي دبيرفيزيك سر جلسه رفتم بعدازظهر آن روز بايد به خونه‎ي مارال كه از دوستان صميمي‎ام بود مي‎رفتم هفته‎ي گذشته مرا براي تولدش دعوت كرده بود. بعد از مدرسه وقتي از مارال خداحافظي كردم پدر را ديدم كه انتظار خروجم را مي‎كشيد. به طرفش رفتم و با تعجب گفتم: «سلام، پدر منتظر من هستيد.»

در جواب گفت: «سلام عزيزم، امتحانت چه طور بود؟»

-                                  كم مشكل بود»

-                                  سوار شو باهات كار دارم.»

سوار شدم، پدر مسير شركت را در پيش گرفت و گفت: «اميدوارم امروز كار به خصوصي نداشته باشي؟»

با ناراحتي گفتم: «بعدازظهر بايد بروم منزل مارال و هنوز هديه‎اي برايش نخريده‎ام.» پدر ابروهايش را درهم كشيد و گفت:‌ «باشه اول براي مارال هديه مي‎خريم و بعد چند پيتزا مي‎خريم و مي‎رويم شركت.»

رفتار پدر خيلي تغيير كرده بود. بعدازظهر مرا تا منزل مارال رساند و گوشزد كرد حتماً منترش بمانم.» چشم گفتم و از او جدا شدم مراسم مفصلي ترتيب داده بودند مارال از خانواده‎هاي ثروتمندي بود و چون تنها فرزند خانواده بود؛ اطرافيان توجه زيادي به او داشتند.

در افكارم غوطه‎ور بودم كه نزديك شدن فردي را احساس كردم خود را روي مبل رها كرد و آهسته در گوشم نواخت «شما از دوستان مارال هستيد؟»

دست پاچه گفتم: البته، افتخار آشنايي با چه كسي را دارم؟»

نيش خندي زد و ادامه داد من مايكل هستم نامزد مارال.»

گفتم: «مارال به من نگفته بود نامزد دارد!»

او گفت: «چند سال است كه ما نامزديم، من منتظر تمام شدن درس مارال هستم تا با هم ازدواج كنيم و به آمريكا برويم اين جا كه نمي‎شه زندگي كرد.»

مهمانان خواستار باز كردن هدايا شدند، مارال پذيرفت و شروع به باز كردن هدايا كرد. برق هداياي گران‎بها چشم هر بيننده‎اي را خيره مي‎كرد الماس‎هاي گران‎قيمت از جمله هدايا بعد از باز كردن هدايا مهمانان را براي صرف شام به سالن بردند مارال پيشنهاد داد با او به سالن نشيمن بروم و لختي با هم صحبت كنيم مارال گفت: «امشب به‎ات خوش گذشت» گفتم: «آره مراسم باشكوهي بود، ببينم شيطون نگفته بودي نامزد داري»

با تعجب گفت:‌«چه كسي گفته من نامزد دارم؟»

به او گفتم: «بس كن اگر تو نخواهي به كسي نمي‎گم ولي لطفاً از من مخفي نكن نامزدت همه چيز را به من گفت و قرار است بعد از ازدواج به آمريكا برويد.»

مارال ابروهايش را در هم كشيد و گفت: «مايكل يك احمقه و هرگز راضي به ازدواج با او نخواهم شد.»

اين طور كه مارال تعريف مي‎كرد مايكل پسر مغرور و ثروتمندي بود، او معشوقه‎هاي زيادي داشت و از بين آنها مارال را براي زندگي پسنديده بود. ولي مارال از او متنفر بود. بعد از خوردن شام پدر آمد دنبالم و به خانه رفتيم بين راه پدر هيچي نگفت و وقتي به خانه رسيديم مادر خوابيده بود مستقيماً به اتاقم رفتم آن شب هر كاري مي‎كردم خوابم نمي‎برد افكار مزاحم مرا راحت نمي‎گذاشت.

به سال‎هاي بعد از فوت مادر فكر مي‎كردم چهار سال از آن اتفاق مي‎گذره و من ليدا، تنها خواهرم را نديده‎ام. حتماً كمي بزرگ شده خيلي دوست دارم يك بار ديگر او را ملاقات كنم. صبح بعد از خوردن صبحانه همراه پدر به مدرسه رفتم. موقع پياده شدن پدر گفت: «بعدازظهر نمي‎توانم بيايم دنبالت چون كارم زياده بنابراين خودت برگرد خونه.»

دستم را كنار سر بردم و با احترام نظامي گفتم: «چشم قربان»

هر دو خنديديم و از هم جدا شديم. چند لحظه بعد ماشين از ميدان ديدم خارج شد. ناگهان دستي روي شانه‎ام سنگيني كرد، برگشتم، مارال خنديد و گفت: سلام، چرا به خيابان خيره شدي منتظر كسي هستي؟!

گفتم: نه خانم داشتم پدر را بدرقه مي‎كردم، راستي حال نامزدت چطوره ...»

حرفم را قطع كرد و گفت: «لطفاً درباره‎ي اون ديگه با من صحبت نكن، من اصلاً نمي‎خواهم در موردش چيزي بشنوم.»

با اخمي كه مارال نثارم كرد ديگه جرأت نكردم در مورد نامزدش صحبت كنم تا آخر ساعت با مارال راجع به مايكل صحبت نكردم زنگ آخر از مارال خواستم با هم برگرديم خانه.

مارال گفت: «پس يك جوري راننده‎ام را دست به سر كن تا بتوانم با هم برويم.»

به او گفتم: «بذارش به عهده‎ي من، خودم درستش مي‎كنم.»

راننده همين طور منتظر خروج مارال بود. جلو رفتم و گفتم: سلام آقاي اميني.»

او جواب داد: «سلام خانم اميري حالتون چه طوره؟»

با لب خندي گفتم: «خوبم، شما هنوز منتظر مارال هستيد؟»

او با خنده گفت:‌بله، ولي نمي‎دانم چرا پيدايش نمي‎شه!»

به او جواب دادم «مارال به من گفت وقتي شما آمديد دنبالشون بهتون بگويم كه امروز مي‎خواهد كمي قدم بزند و تنها برگردد يك ربع پيش رفت خونه.»

راننده‎ي بي‎چاره هول كرد و گفت: «آخه چرا سرخود كار مي‎كنند حالا من جواب پدرشو چي بدهم؟»

با تأسف به او گفتم: «من اطلاع ندارم او در دبيرستان از من جدا شد.»

راننده‎ي بيچاره با دست پاچگي سوار ماشين شد و به سرعت رفت. مارال وقتي از صحبت‎هاي ما باخبر شد كُلي خنديد و تصميم گرفت كمي پياده‎روي كنيم و بعد ماشين بگيريم و با مارال سوار تاكسي شديم و هنوز مسافتي را طي نكرده بوديم ناگهاي صداي ترمز ماشين همه‎ي مسافران را به جلو پرتاب كرد. جلو ماشين را نگاه كردم پاترولي جلو ماشين پيچيده بود سيامك از ماشين پياده شد و رو به راننده كه در حال داد و فرياد بود كرد و آرام دستش را به علامت سكوت روي لب‎هايش گذاشت و گفت: «ساكت باش مرتيكه»

راننده از هيبت سيامك ترسيد و سكوت اختيار كرد و گاهي زيرلب غرولُند مي‎كرد. بهاره سرش را از ماشين سيامك بيرون آورد و گفت: «لعيا جون به ما افتخار بده چند ساعتي در اختيار شما باشيم.»

در را گشودم و پايين رفتم سيامك با آن نگاه نافذش به طرفم آمد و دستم را گرفت و طرف ماشين كشيد و بعد با لحني محبت‎آميز گفت:‌ «دختر خوبي باش و بدون سر و صدا سوار شو»

بي‎اختيار در مقابل چشمان حيرت‎زده‎ي مارال سوار شدم و سيامك پايش را روي گاز گذاشت و به سرعت از آنجا دور شد. فريد در آئينه جلوي ماشين نگاهي به من انداخت و گفت:‌ «خوش مي‎گذره، رفتي و پشت سرت را نگاه نكردي اين رسم وفاداري به گروه نيست.»

بهاره در ادامه گفت: «فكر نكردي پيدايت مي‎كنيم...» حرفش را قطع و گفتم: «من ديگه حاضر نيستم براي آدمهاي دزد، كار كنم. من مي‎خواهم شرافتمندانه زندگي كنم.»

سيامك گفت: «كسي از تو نخواسته شرافتمندانه زندگي نكني.»

با عصبانيت به او گفتم: «پس اين اذيت براي چيه شماها منو از چشم پدر و مادرم انداختيد.»

صداي خنده‎ي فريد بالا گرفت و گفت: «ببينم گفتي، پدر و مادر درسته.»

با اعتماد به نفس كامل گفتم: آره»

گفت: «تا حالا كجا بودند اين پدر و مادر؟، نكنه مثل فيلم‎هاي هندي در اثر حادثه‎اي يكديگر را يافتيد؟!»

از اينكه مسخره مي‎شدم عصباني شدم كه ناگهان اتومبيل ايستاد بهاره خواست پياده شود. خداي من رسيديم به خرابه‎هاي قديمي كه سابقاً آن جا مي‎خوابيدم. بچه‎هاي گروه همگي آن جا بودند بعد از چند سال باز دور هم جمع شديم اين فكر، مرا آزار مي‎داد سيامك آرنج مرا گرفت و با احترام به طرف بچه‎ها كشاند. همگي دست مي‎زدند نمي‎توانستم بفهمم منظورشان از اين رفتارهاي عجيب چيه، شايد مي‎خواهند مرا به كار گروه وادار كنند سيامك سرش را به من نزديك كرد و گفت: «اينها همه به خاطر تو است» گفتم: «نمي‎فهمم به چه مناسبت»

او گفت: «عجله نكن به موقع مي‎فهمي.»

خونسردي سيامك بدجوري آدم را كلافه مي‎كرد وقتي به بچه‎ها نزديك مي‎شديم به من تبريك مي‎گفتند، سيامك گفت:‌«قسم بخور كه به گروه وفادار بماني.»

دستم را كشيدم و گفتم: «كدام گروه؟! من ديگه حاضر نيستم كار خلاف بكنم.»

بابك پوزخندي زد و همچنان به سيامك نگاه مي‎كرد گفت: «خونه‎ي اون مرتيكه به‎اش ساخته كه حاضر نيست به اين سادگي دل بكنه.»

الناز ابروانش را در هم كشيد و گفت: «ما كه اينجا جمع شديم مشكل مشترك داريم و همگي از نظر مالي كم مي‎آوريم بايد يك جوري جبران كنيم. اما تو چي، مي‎خوري، مي‎خوابي، مي‎چاپي و به قوت خودت شرافتمند زندگي مي‎كني.»

اشك در چشمانم حلقه زد، دستم را روي سرم گذاشتم و فرياد زدم «بس كنيد اين قدر گذشته را به رخم نكشيد من ديگر جزو شما نيستم مي‎خواهم انساني پاك باشم.»

چند دقيقه سكوت بر پا بود و سيامك گفت: «تو خيلي تغيير كرده‎اي بلند شو، مي‎رسونمت خانه و هر طور كه مايلي زندگي كن.»

متعجب به سيامك مي‎نگريستم و اصلاً باورم نمي‎شد. همان سيامك سابق است همراه او سوار ماشين شديم و به راه افتاديم طي مسير او نوار ملايمي گذاشت و آرام صحبت مي‎كرد من اصلاً متوجه سخنانش نمي‎شدم به او گفتم: «نمي‎شنوم چه مي‎گويي؟»

او گفت:‌«براي تو چه اهميتي دارد» و مستقيم در چشمانم خيره شد و تكرار كرد «تو كه مرا به رسميت نمي‎شناسي»

به او گفتم: «چرا فكر مي‎كنيم برايم اهميت ندارد؟»

مرتب نفس عميق مي‎كشيد بعد از چند دقيقه گفت: «لعيا نمي‎توانم فكرت را از سرم بيرون كنم بايد اعتراف كنم عاشقت شده‎ام. سه سال است كه از گروه جدا شده‎اي و من خودم را در از دست دادنت مقصر مي‎دانم، بدجوري دلباخته‎ات شده‎ام»

همين طور كه اشك مي‎ريخت ادامه داد، «لعيا من دوستت دارم و مي‎خواهم با هم زندگي كنيم به‎ات قول مي‎دهم از همه‎ي كارهاي خلافم دست برمي‎دارم و زندگي خوبي برايت درست مي‎كنم، فقط بايد تو بخواهي.»

من كه سيامك را تا به حال در اين حالت نديده بودم، به او گفتم: «زندگي ما 1 سال بود كه تمام شد، سرنوشت ما به هم گره نخواهد خورد بهتر است هر كس پي زندگي خودش باشد. او پايش را روي ترمز گذاشت و هر دو به جلو پرتاب شديم و بعد رو كرد به من و گفت: «زندگي ما تازه شروع شده تو بخواه من زندگي‎اي برايت درست مي‎كنم كه همه‎ حسرت بخورند.»

صورتم را به سمت شيشه بغل برگرداندم و گفتم: «لطفاً حركت كن مي‎خواهم زودتر به خانه برسم.»

اشك‎هايش را پاك كرد و همچنان كه دنده‎هاي ماشين را عوض مي‎كرد گفت:‌ «هر طور كه مايلي زندگي كن، اما اين را بدان در زندگي بزرگ‎ترين رنج را بر من تحميل كرده‎اي.»

| نوشته شده توسط آواربرگ        دنیای عکس

آوار برگ
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 (21:12)

تا رسيدن به مقصد ديگه صحبتي نكرد وقتي رسيديم او همراه من از ماشين پيدا شد و دستش را به طرفم دراز كرد و گفت: «اميدوارم در زندگيت موفق باشي.» دستش را به گرمي فشردم و به طرف درب خانه رفتم و توي حيات نشستم و تازه سيامك ماشين را روشن كرد و رفت. نمي‎دانستم او حقيقت را مي‎گويد يا اين كه باز جزو بازي‎هاي گروه است به هر حال نمي‎توانستم به عشق او اعتماد كنم. من روزهاي سختي را پشت سر گذاشته بودم و نمي‎توانستم خودم را دوباره بدبخت و بي‎چيز ببينم و عمر گران‎بهاي خودم را به هوس يك شبه‎ي او بفروشم. هوايي بسيار لطيف بود باران، نم‎نم شروع به باريدن كرد و در آن هواي لذت‎بخش با بوي گل‎هاي ياس زيبايي خاصي به حيات بخشيده بود و ياد شعري افتاد و آن را بلند‎بلند مي‎خواندم و ...

چو مرغي زير باران راه گم كرده

گذشته از بيابان شبي چون خيمه‎ي دشمن

شبي را در بيابان، غريب اما، به سر برده،

فتاده اينك آنجا روي لاشه‎ي     بي‎حاصل،

همه چيز و هر جا خسته و خيس است.

چون روشني كز شعله‎ي شادي پيام آورد

سحر برخاست.

مادر به سرعت خود را به من رساند و گفت: «تو كجا بودي عزيزم، نمي‎گويي نگرانت مي‎شويم. پدرت آن قدر عصباني است كه با يك من عسل هم نمي‎شود خوردش. بگو ببينم حالت كه خوبه.»

با لب خندي به او گفتم: «مادر جون كمي صبر كنيد، يكي يكي به سؤالات شما پاسخ مي‎دهم.»

همراه مادر داخل منزل شديم پدر توي حال روي مبل نشسته بود با ديدن من از جا برخاست و شروع به داد فرياد كرد و مي‎خواست بداند 2 ساعت تأخير من چه دليل قابل توجهي دارد. سعي كردم او را آرام كنم و بعد گفتم: «من تمام مسير از مدرسه تا منزل را پياده طي كرده‎ام و عامل تأخير من همين است» از اينكه به آنها دروغ مي‎گفتم احساس گناه مي‎كردم اما اين به نفع هر سه‎ي ماست و پدر كه كمي مجاب شده بود گفت: «چرا ماشين نگرفتي؟» به او گفتم: «امروز هواي خوبي بود و دلم مي‎خواست پياده برگردم.»

مادر اجازه نداد پدر بازجويي را ادامه دهد و دستم را كشيد و گفت: «برو لباس‎هايت را عوض كن عزيزم.»

به اتاقم رفتم و بعد از چند دقيقه مادر سيني غذا را بالا آورد و گفت:‌ «بيا نهارت را بخور.» و همچنان كه روي تخت نشست ادامه داد: «از حرف‎هاي پدر ناراحت نشو او تو را بيش از حد دوست دارد و خود را در قبال تو مسئول مي‎داند.» به مادر گفتم: «مي‎دانم، و اصلاً ناراحت نيستم، مقصر من بودم بايد زودتر به خانه مي‎آمدم.» مادر از اتاق خارج شد من هم شروع به خوردن غذا كردم و بعد سيني را پايين بردم مادر سيني را از دستم گرفت و گفت: «برو پيش پدر بنشين مي‎خواهم چايي بياورم.» به مادر گفتم: «پس اجازه دهيد من چايي بريزم.» مادر خنديد و گفت: باشه پس بيا چايي بريز.»

بعد از ريختن چاي همراه مادر روي مبل نشستيم پدر با تبسمي به مادر گفت:‌«دستت درد نكند خانم زيبايم.»

و مادر كه خيلي ذوق‎كرده بود پاسخ داد «خواهش مي‎كنم عزيزم» و بعد رو كرد به من و گفت: «لعيا جون بخور عزيزم.»

پدر نگاهي به من انداخت و گفت:‌ «تو سال آخر دبيرستان هستي و درس‎هايت زياد مشكل نيست از اين به بعد بعدازظهرها بيا به شركت، هم كار ياد مي‎گيري و هم خيال من از جانب تو راحت است نمي‎خواهم برايت اتفاقي بيفته.»

سرم را پايين انداختم و فرداي آن روز به مدرسه رفتم مارال اصرار داشت من ماجراي ديروز را برايش بازگو كنم و من مدام به او مي‎گفتم «آنها از دوستانم بودند و آن روز بازيشان گرفته بود.» او كه مجاب نشده بود؛ سري به زير افكند و ديگه چيزي نگفت. بعد از تعطيلي مدرسه پدر منتظرم بود از مارال خداحافظي كردم و به طرف ماشين رفتم بعد از سلام پدر گفت: «امروز كمي كار داريم»

بعد از دقايقي ماشين ايستاد و من و پدر وارد شركت شديم. آن جا خيلي شلوغ بود با ورود ما همه به احترام پدر از جا بلند مي‎شدند. پدر رو كرد به منشي و گفت: «خانم احمدي، دخترم را به اتاق كامپيوتر راهنمايي كنيد و به آقاي عطايي بگوئيد كار با كامپيوتر را به لعيا آموزش دهد.»

منشي با زدن تلفن رو به من گفت: «لطفاً تشريف ببريد طبقه‎ي دوم انتهاي سالن، آقاي عطايي آنجا در خدمت شما هستند.»

تشكر كردم و به طرف قسمت كامپيوتر رفتم درب را باز كردم و داخل شدم مردي به طرفم آمد و گفت: «خانم اميري!»

به او گفتم: «بله، شما حتماً آقاي عطايي هستيد؟»

لب خندي زد و گفت: «بله، خودم هستم» او با احترام مرا پشت كامپيوتر نشاند و يك مقدار راجع به سيستم كاري و محيط كامپيوتر صحبت كرد من كه چيزي نمي فهميدم از او خواسته بازي شطرنج را روي كامپيوتر بياورد. او هم همين كار را كرد و بعد با من شروع به شطرنج بازي كرديم. بعد دقايقي زنگ اتاق به صدا در آمد و كاركنان از جا برخاستند. آقاي عطايي گفت: «موقع نهار است شما بهتره برويد پايين تا من سيستم را خاموش كنم.» پايين رفتم و مي‎خواستم با پدر و مادر به رستوران بروم كه خانم منشي به من گفت: «آنها در جلسه هستند و مدتي طول مي‎كشد بهتره شما به رستوران برويد.»

تنهايي به رستوران شركت رفتم و بعد از گرفتن غذا از بوفه سرميز نشستم، آقاي عطايي به طرف ميز آمد و رو به من گفت: «اجازه است اين جا بنشينم؟»  به او گفتم :«بفرمائيد.»

او شروع به صحبت راجع به پدر و شركت و مشكلات كرد. من هم با بي اطلاعي به او نگاه مي كردم و در ادامه گفت: «شما دوشيزه‎ي مؤدب و زيبايي هستيد, خوشحالم از اينكه ملاقاتتان كردم.»

او گفت: ‌«از اين به بعد قرار است بعدازظهرها به شركت بيائيد, درسته؟»

به او پاسخ دادم «بله, پدر تصميم گرفتند با كارهاي شركت آشنا شوم.» آن روز خيلي با هم صحبت كرديم. آقاي عطايي مهندس شركت مردي جوان و خوش صحبت بود. عصر همراه پدر و مادر به منزل برگشتيم. پدر خوشحال بود و به من گفت: «مهندس عطايي از كار تو خيلي راضي بود و تو به من ثابت كردي مي‎توانم رويت حساب كنم. بعد از خودم تو بايد شركت را اداره كني.»

با تأسف گفتم: «خدانكنه, ان شاءالله صدسال عمر كنيد به علاوه من كارها را از آقاي عطايي يادگرفتم او خيلي خوب به من آموزش مي دهد.» مادر مدام خميازه مي‎كشيد معلوم بود خيلي خسته است. سر راه پدر سه تا پيتزا گرفت و به خانه رفتيم. مادر پيتزاي خودش را به اتاقش برد و پدر هم همراه او رفت. من به اتاق رفتم و مشغول خوردن پيتزا شدم. بعد از خوردن, روي تخت دراز كشيدم كه ناگهان صداي پچ پچي به گوشم رسيد. صندلي را زير پايم گذاشتم و از راه كانال كولر به صحبت هاي آنها گوش دادم. پدر داشت مادر را قانع مي‎كرد با ازدواج من  موافقت كند. او مي‎گفت: «لعيا بزرگ شده و نمي‎توانم ديگه كنترلش كنم. او بايد ازدواج كند و سروسامان بگيرد»

مادر گفت: « باشه, من موافقم اما با چه كي؟» پدر در پاسخ گفت: «مهندس عطايي». مادر كمي مكث كرد و گفت: « مهندس عطايي,‌ چه طورممكنه؟!» پدر گفت: «‌مهندس ديروز با من راجع به لعيا صحبت كرد. من به اش گفتم بايد با لعيا و مادرش صحبت كنم.»

مادر عصباني شد و گفت:‌ «مهندس چه طور يك روزه عاشق لعيا شد و از او خواستگاري كرد؟»

پدر پاسخ داد: «من چند روز پيش پيشنهاد ازدواج با لعيا را به او داده بودم و او خواست لعيا را ببيند و حالا به او علاقه مند شده و مي‎خواهد با او ازدواج كند. بهتر است خودت با لعيا راجع به اين موضوع صحبت كني.»

من كه شوكه شده بودم. هول شدم و صندلي از زير پايم ليز خورد و به زمين افتادم. پايم به شدت درد گرفت و به زحمت خود را روي تخت كشاندم. خيلي ناراحت بودم . پدر براي اينكه از شرم راحت بشه كه برايم شوهر پيدا كرده؛ با اينكه از مهندس عطايي خوشم آمده بود و احساس مي كردم دوستش دارم ولي زير بار ازدواج نمي‎رفتم. با درد پا خوابم برد و صبح وقتي از خواب برخاستم خورشيد طلوع كرده بود. آن روز جمعه بود و هميشه براي  من كسل كننده‎ترين روز بود. پايين رفتم پدر و مادر هنوز بيدار نشده بودند. بعد از رفتن دستشويي صبحانه را آماده كردم و به اتاق خواب پدر و مادر رفتم, آنها را بيدار كردم. هر كدام با ماليدن چشمها بيدار شدن و من به آشپزخانه برگشتم. بعداز چند دقيقه مادر وارد شد و با خوشحالي گفت: «صبح به خير عزيزم,‌ زود بيدار شدي» با لب خندي گفتم: «صبحانه را آماده كرده‎ام، پدر نمي‎آيد» او گفت: «پدر خسته است و امروز مي‎خواهد استراحت كند و كمي ديرتر صبحانه مي‎خورد.» من و مادر شروع به خوردن صبحانه كرديم مادر بعد دقايقي گفت: «لعيا جون مي‎خواهم كمي در مورد آينده‎ات صحبت كنم.»

به او نگريستم و گفتم: «بفرمائيد.»

مادر ادامه داد: «لعيا جون، تو ديگه بزرگ شده‎اي و عاقل هستي من و پدر هم روز به روز پيرتر مي‎شويم و بالاخره بايد تو سر و سامان بگيري ديروز مهندس عطايي از تو خواستگاري كرده من و پدر هم با اين وصلت موافقيم او پسر خوبي است و ما نمي‎خواهيم از دستش بدهيم.» عصباني شدم و به مادر گفتم: «مادر من هيچ شناختي از او ندارم، فقط يك بار او را ديده‎ام و چطور مي‎تونم با او ازدواج كنم...»

مادر حرفم را قطع كرد و گفت: «خوب بهتر او را بشناس، قرار نيست كه به اين زودي عروسي كنيد اگر از او خوشت نيامد مجبور نيستي او را بپذيري به هر حال چند ماهي نامزد مي‎شوي و بعد از توافق عروسي مي‎كنيد چه طور است.»

سرم را پايين انداختم، مادر با صحبت‎هايش دهانم را بست آنها تصميم خودشان را گرفته بودند.

مادر گفت: «بعدازظهر مهندس عطايي براي خواستگاري مي‎آيد، يكي از لباس‎هاي مجلسي‎ات را انتخاب كن.»

با تعجب گفتم: «يعني به اين زودي مي‎خواهد به خواستگاريم بيايد.» مادر گفت: «آره، يك خواستگاري ساده است. مهندس عطايي در اين دنيا كسي را ندارد او به تنهايي زندگي مي‎كنه و به خاطر همين تشريفات لازم نيست.»

از صحبت مادر خيلي متأثر شدم. مهندس عطايي هم مانند من بي‎كس بود شايد خداوند ما را سر راه يكديگر گذاشته.

رو به مادر گفتم: «هر طور كه شما صلاح مي‎دانيد من موافقم.»

بعدازظهر رأس ساعت چهار صداي زنگ، در فضاي خانه نواخته شد من در اتاقم مشغول پوشيدن لباس بودم و كمي آرايش مي‎كردم و منتظر مادر بودم تا صدايم كند بعد از چند دقيقه مادر صدايم كرد و پايين رفتم آقاي عطايي در جا برخاست و سلام كرد من هم با تبسمي پاسخ گفتم و در كنار پدر نشستم. آقاي عطايي همچنمان كه به من خيره شده بود گفت:‌حالتون كه خوبه؟ كاملاً جدي گفتم: متشكرم.

مادركه سيني چايي را در دست داشت به طرف ما آمد و ابتدا به آقاي عطايي تعارف كرد و بعد پدر، وقتي به من رسيد با متلك گفت:‌«فكر مي‎كنم چايي آوردن وظيفه تو بود.»

سرم را كمي تكان دادم و گفتم: «ببخشيد، تجربه ندارم.»

آقاي عطايي و پدر خنديدند و مادر پيشنهاد داد كه بروند سر اصل مطلب، عطايي براي معرفي كردن خود گفت: «اصليت من شمالي است و پدر و مادرم را در زلزله از دست داده‎ام و تنها زندگي مي‎كنم.»

مادر گفت: «بله، لعياي من هم تنها است و خواهر و برادري نداره، به هر حال ما براي آينده‎اش نقشه‎ها كشيده‎ايم و خواستار خوشبختي او هستيم.»

پدر دنبال حرف‎هاي مادر را گرفت و ادامه داد:‌«براي اينكه بيشتر با يكديگر آشنا شويد مدتي، هم نامزد شويد و بعد از چند ماه در صورت موافقت هر دو سور و سات عروسي را راه مي‎اندازيم.»

مهندس عطايي پذيرفت و مادر شيريني تعارف كرد و قرار شد از اين به بعد من فريد بيشتر، هم باشيم و روحيه‎‎ي هم را بشناسيم از فرداي آن روز بعد از مدرسه فريد مي‎آمد دنبالم و با هم به شركت مي‎رفتيم تمام مدت در شركت با هم بوديم او مرا مجذوب خود كرده بود. مردي تنها و بي‎كس بود احساس مي‎كردم با وجود او خوشبختم هرگاه مادر در مورد او انتقاد مي‎كرد در مقابلشان موضع مي‎گرفتم مادر از اين كه من آن قدر شيفته‎ي فريد شده بودم خوشحال بود، بعد از دو هفته فريد از من خواست زندگي مشتركمان را شروع كنيم من كه احساس مي‎كردم او را خوب شناخته‎ام و دوستش داشته موافقت كردم و شب وقتي با پدر و مادر به خانه برگشتيم ماجرا را براي آنها بازگو كردم ابتدا مادر موافق نبود. او معتقد بود بايد بيشتر يكديگر را بشناسيم اما با صحبت‎هاي پدر او هم راضي شد. پدر با فريد تمام گرفت كه به منزل ما بيايد تا با هم در مورد عروسي صحبت كنيم يك ساعت بعد فريد با دسته گلي وارد منزل ما شد و پدر و مادر با او كُلي صحبت كردند. فريد خواهان اين بود كه بعد از عقد در محضر ما بدون مراسم زندگيمان را شروع كنيم پدر و مادر پذيرفتند و من هم به ناچار پذيرفتم پدر معتقد بود اقوام در خارج از كشور به سر مي‎برند و آنها كسي را در ايران ندارند فريد هم كسي را نداشت فرداي آن روز صبح با فريد رفتيم خريد و بعدازظهر هم در محضر عقد كرديم و شب به خانه‎ي فريد رفتيم او آپارتمان كوچكي داشت و ما زندگيمان را خيلي ساده در يك روز آغاز كرديم موقع خداحافظ مادر كُلي گريه كرد او خود را در آغوش پدر انداخته بود و گريه مي‎كرد و پدر او را دلداري مي‎داد لحظه‎ي سختي بود ما از هم جدا شديم. روزهاي اول زندگي مشتركمان خيلي خوب بود و واقعاً از زندگيم با فريد لذت مي‎برد م. پدر، فريد را معاون خود كرد و به او يك ماشين به عنوان كادوي عروسي‎مان داد تا در رفت و آمد به شركت راحت باشيم كم‎كم من ترجيح دادم در خانه باشم و بتوانم در مقابل صحبت‎هاي فريد آرامش و آسايش او را در منزل ايجاد كنم و چون امتحانان پايان دوره شروع شده بود بايد درس مي‎خواندم با كمك فريد امتحاناتم را خيلي خوب دادم و وقتي نتايج را ديدم اصلاً باورم نمي‎شد آن قدر موفق بوده باشم. دو ماه از ازدواج من و فريد مي‎گذشت.

يك شب پدر با من تماس گرفت و از من خواست شب جمعه شام به منزل آنها برويم وقتي فريد به منزل رسيد به او گفتم پدر ما را فردا شب براي شام دعوت كرده او گفت:‌«آره، مي‎دانم او مي‎خواهد حرف‎هاي مهمي به تو بگويد.» با تعجب گفتم: «چه حرف‎هايي، نكنه براي مادر اتفاقي افتاده باشد.»

فريد گفت:‌«نه اتفاقي نيفتاده همگي سالم هستند پدر و مادر مي‎خواهند فقط با تو صحبت كنند فردا خودت مي‎فهمي.»

آن شب نتوانستم خوب خوابم. هنوز چند ساعتي از خوابيدنم نگذشته بود كه دستي روي شانه‎ام مرا تكان مي‎داد و مي‎گفت: «پاشو، خانم خوشگلم من دارم مي‎روم شركت با من كاري نداري؟»

به او گفتم: «نه،‌به سلامت فقط سعي كن عصر زودتر بيايي خونه.» با گفتن «چشم» رفت به شركت. من هم كارهاي منزل را انجام مي‎دادم. فريد چند بار به خونه تلفن كرد و بعد از پرسيدن حالم خداحافظي كرد. عصر فريد يك سبد گل گرفت و آمد دنبالم و با هم به خونه پدر رفتيم. آنها استقبال شاياني از ما كردند و مادر چند جور غذا پخته بود بعد از صرف شام پدر مرا به اتاق خودش برد و گفت: «بنشين دخترم.»

با تعجب به پدر گفتم: «چيزي شده كه نبايد فريد بدونه؟»

پدر گفت: «نه عزيزم، مي‎خواستم تنها با تو صحبت كنم.»

پدر صندليش را به من نزديك كرد و دستانم را در دستش گرفت و گفت: «لعياي عزيزم همين طور كه مي‎دوني من و مادرت به غير از تو كسي را نداريم و تمام تلاشمان را براي خوشبخت شدن تو كرديم و از اين به بعد هم اين كار را مي‎كنيم ولي ما ديگه پير شده‎ايم و نمي‎توانيم از پس مسئوليت‎هاي شركت به خوبي برآئيم ديگه نوبت شما جوانهاست.»

حرفش را قطع كردم و گفتم: «نه پدر اين حرف‎ها را نزنيد بدون شما من از پس كارهاي شركت برنمي‎آيم به علاوه شما هنوز جوون هستيد نبايد اين قدر زود تسليم شويد.»

او گفت: «نه عزيزم، تو و فريد مي‎توانيد شركت را با هم اداره كنيد من و مادرت مي‎خواهيم استراحت كنيم ما تصميم خودمان را گرفتيم ديگه توان كارهاي سنگين شركت را نداريم. خونه و ويلا را هم به نامت مي‎كنم من و مادرت هم با حقوق بازنشستگي زندگيمان را مي‎گذرانيم.»

اشك در چشمانم حلقه زد و بغضم تركيد و خود را در آغوش پدر انداختم و هاي‎هاي گريستم. چه گونه مي‎توانستم زحمات چندين ساله‎ي پدر را تصاحب كنم اما آن شب پدر تصميم خود را گرفته بود. من هم به غرم ميل باطني‎ام پذرفتم موقع خداحافظي مادر رو كرد به من و گفت:‌«قدر فريد را بدان من مطمئنم خوشبختت مي‎كنه.»

تبسمي كردم و از آنها جدا شديم بين راه فريد كه از موضوع خبر داشت رو به من گفت: «صحبت‎هايت با پدر خيلي طول كشيد.»

به او گفتم: «بله، نمي‎خواستم چيزهايي كه به من داده بپذيرم اما به ناچار قبول كردم.»

ناگهان صداي قهقه‎اي بلند شد و گفت: «خوبه، خوبه.»

عصباني شدم و گفتم: «منظورت چيه؟»

او گفت: «منظور خاصي نداشته فقط اميدوارم از پس مسئوليت‎ها به خوبي برآيي.»

دوماه گذشت و من و فريد سرگرم رسيدگي به امورات شركت بوديم مادر كه دچار افسردگي پيري شده بود همراه پدر به ويلاي خود در شمال رفته بودند قرار بود چند روز ديگر برگردند. موقع نهار فريد آمد دنبالم تا با هم به رستوران برويم براي صرف نهار كه تلفن به صدا درآمد و فريد گوشي را برداشت و چند دقيقه بعد گوشي را گذاشت او مات و مبهوت به من مي‎نگريست به او گفتم: «چي شده فريد، اتفاقي افتاده؟»

او بهت زده گفت: «لعيا جون، به خودت مسلط باش از راهنمايي و رانندگي زنگ مي‎زدند گويا پدر و مادر تصادف كرده‎اند.»

با شنيدن اين موضوع ديگر چيزي نفهميدم، وقتي به هوش آمدم فريد روي سرم ايستاده بود و صدايم مي‎زد فريد گفت: «لعياجون، خوبي عزيزم.»

وقتي به خود آمدم تازه فهميدم چه بر سرم آمده پدر و مادر حتماً مرده‎اند و شروع به گريه كردم. فريد سعي مي‎كرد منو دلداري بده اما با شوكي كه به من وارد شده بود باعث افسردگي شديد در من شد. فريد گفت: «لعيا جون من بايد بروم به پاسگاه چالوس تا از ماجرا باخبر بشوم، مي‎توانم تنهايت بگذارم.»

داد زدم «برو،‌ برو از اينجا مي‎خواهم تنها باشم.»

فريد به پاسگاه چالوس رفت و اجساد پدر و مادر را از بيمارستان آن جا تحويل گرفت و با آمبولانس آنها را به تهران انتقال داد و اصلاً باورم نمي‎شد كه شاهد مرگ آن دو هستم روز بعد در موقع تشريع جنازه‎ها مانند جسمي كه روح در بدن نداره بي‎تحرك روي قبرهاي پدر و مادر كه كنار هم بودند افتادم آن قدر گريه كرده بودم كه اشك‎هايم خشك شده بود. چند ماهي در آسايشگاهي رواني بستري شدم و بعد از بيرون آمدن فريد مثل پروانه دور من مي‎چرخيد او تنها كسي بود كه من در دنيا داشتم. فريد كه وضع بد روحي مرا مي‎ديد به من پيشنهاد كرد براي بهبود حالم بهتره هر چه در اينجا داريم بفروشيم و به آلمان برويم و تا آخر عمر آن جا بمانيم. اولي مخالفت كردم و اما بعد كه فكر كردم به اين نتيجه رسيدم كه در ايران بدون پدر و مادرم نمي‎توانم طاقت بياورم به ناچار پيشنهادش را قبول كردم و شركت و ويلا و خونه را فروختم و فريد را روانه‎ي آلمان كردم و دو ماه بعد خودم عازم آلمان شدم وقتي از هواپيما پياده شدم فريد در فرودگاه منتظرم بود وقتي او را ديدم مرا به گرمي در آغوش كشيد و گفت:‌«راحت رسيدي، عزيزم»

به او گفتم: «بله، خوب بود»

فريد تاكسي گرفت و سوار شديم بين راه او گفت:‌«اميدوارم وسايل راحتي تو را فراهم كرده باشم اما بعضي چيزها در اينجا ممكن است برايت خوشايند نباشه. ولي چاره‎اي نيست بايد تحملش كني در غيراين صورت مجبور مي‎شوي همين راه را برگردي.»

متوجه صحبت‎هاي فريد نمي‎شدم. منزلي كه خريده بود مجلل و زيبا بود، داخل حيات دختر بچه‎ي زيبايي در حال بازي كردن بود فريد صدا زد: جُوانا!»

بچه به سرعت خود را در آغوش فريد انداخت، متوجه اين اتفاقات نبودم نمي‎دانستم چه شده و چه قرار است اتفاق بيفتد پرسيدم: «اين بچه‎ي كيه؟»

به سرعت پاسخ داد: «تنها فرزندم جُوانا است.»

ابروهايم را درهم كشيدم و با تعجب گفتم: «دختر تو! ... شوخي مي‎كني تو كي ازدواج كردي كه من نفهميدم؟»

خنديد و گفت: «قبل از تو من زن و بچه داشتم.»

به او گفتم: «دروغ مي‎گويي، من باور نمي‎كنم.»

گفت:‌ «ميل خودته، مي‎خواهي باور نكن اما بايد بدوني من تمام وقتم رو صرف زن و فرزندم مي‎كنم و تو هم مي‎تواني با ما زندگي كني ولي اين را به تو بگويم حق نداري زندگي ما رو مختل كني وگرنه ولت مي‎كنم توي خيابان‎ها تا از گرسنگي بميري.»

خداي من نمي‎توانستم باور كنم فريد چنين خيانتي به من كرده، يك هفته بيشتر نتوانستم بين آنها دوام بياورم. فريد به زبان آلماني مسلط بود و در منزل همگي به آلماني صحبت مي‎كردند و من چيزي نمي‎فهميدم. آنها مدام مي‎گفتند و با هم مي‎خنديدند من هم مانند غريبه‎اي گوشه‎اي كز كرده نگاهشان مي‎كردم. ديگه صبرم تمام شد و يك روز كه با همسر و تنها دخترش قصد بيرون رفتن از خونه را داشتند رو به فريد گفتم: «تو رو خدا،‌اين كار را با من نكن تمام ثروت پدرم را به من برگردان مي‎خواهم به ايران برگردم.»

نيش‎خندي زد و گفت: «كدام پول‎ها، تو كه چيزي نداري الآن هم زيادي از جيبم مايه گذاشتم من و همسرم كار مي‎كنيم و تو مي‎خوري و مي‎خوابي، ولي زياد طول نمي‎كشه. هر چه زودتر بايد يك كاري برايت دست و پا كنم.»

حرف‎هايش جگرم را سوزاند به طرفش حمله‎ور شدم و يقه‎اش را گرفتم و چند بار به صورتش سيلي زدم. او مرا محكم به زمين زد و با لگد تمام بدنم را كبود كرد و گفت:‌«اي احمق تو مستحق اين هستي كه تو خيابون بخوابي.»

همسرش بچه را برداشت و به آلماني حرفي زد كه فريد به سرعت رفت خيلي احساس بدبختي مي‎كردم فريد به من خيانت كرده بود. ازش متنفر بودم با بدني زخمي از خونه بيرون رفته نمي‎توانستم در آن خونه زندگي كنم. دو شب در خيابان خوابيدم و غذاي مانده‎ي خارجي‎ها را مي‎خوردم. تا اينكه به پيشنهاد يك خانواده‎ي ايراني كه در رستوران كار مي‎كردند و بعد از آشنايي به من كمك كردند، به ايران برگردم آنها مرا به سفارت ايران معرفي كردند و از آن طريق با هزاران مشكل و رفت و آمد بالاخره ويزا گرفتم و به ايران برگشتم. اما سرگردان و تنها، مانند سابق در كوچه‎هاي پايين شهر مي‎خوابيدم و سرگردان بودم.

نيمه شب بود كه بر دستانم دستبند زدند و به اداره‎ي پليس بردند. تازه فهميدم توي چه منجلابي گرفتار شده‎ام!! فريد با دسته چك من، پول هنگفتي را بالا كشيده و من به خاطر او پست‎فطرت بايد قسمتي از عمرم را در زندان سپري كنم. اون روزها تمام زندگيم در گريه و كز كرده گوشه‎ي سلول سپري شد از حال خود غافل بودم. دل ضعفه‎هاي عجيب امانم را بريده بود خيلي ضعيف بودم. در زندان چيزي نمي‎خوردم تا اين كه از شدت ضعف بي‎هوش شدم هنگامي كه چشم گشودم صداي سپيد پوش را ديدم كه مدام به صورتم سيلي مي‎زد و مي‎گفت: «بيدار شو، بيدار شو، تو حالت خوبه.»

چشم‎ام را گشودم و گفتم: «احساس ضعف مي‎كنم.»

دستي بر سدم كشيد و با لب‎خند ادامه داد: «خوشحال باش تو از اين به بعد بايد وعده غذايي را كامل بخوري ناسلامتي بايد به يكي ديگه هم غذا برسوني.»

متعجب پرسيدم: منظورتان را نمي‎فهمم!؟»

ادامه داد: تو سه ماهه كه حامله‎اي!»

سخنان دكتر مانند پتكي بر سرم كوبيده شد. از خود بي‎خود شدم و ديگر چيزي نفهميدم وقتي به هوش آمدم صداي زني نوازشم مي‎داد و آواز مي‎خواند چشم‎هايم را گشودم، مرا به سلول برگردانده بودند. زن‎ها اطرافم حلقه زده و خوشحال بودند. ولي دل من خون بود. اضطراب عجيبي داشتم. بغض راه گلويم را گرفته بود اما نمي‎توانستم گريه كنم. گلاره زن مسني كه به جرم سرقت از بانك به 20 سال زندان محكوم شده بود از من پرستاري مي‎كرد و مدام مي‎گفت: «اميدوارم بچه‎ي سالمي به دنيا بياوري و خوب تربيتش كني.»

ديگه طاقت نياوردم، بغضم تركيد گريه‎كنان به گلاره گفتم: «بچه را توي زندان بزرگ كنم،‌به‎اش بگم بابات كي بود، كجاست؟ من بچه نمي‎خواهم از بين ببريدش تو را به خدا بچه نمي‎خواهم.»

گلاره سيلي در گوشم نواخت و فرياد زد: خفه شو، بچه نعمتي است كه هر كسي به دست نمي‎آورد تازه مونس شب‎هاي تنهايي تو است اين قدر ناشكري نكن.»

بچه داخل رحم روزبه‎روز بزرگ‎تر مي‎شد و غم و اندوه من روزبه‎روز بيشتر اميدي به آينده‎ي بچه و خودم نداشتم. و يك روز مأمور زندان در را گشود و با اشاره‎ي انگشت مرا به طرف خود فراخواند. به طرفش رفتم او گفت: «ملاقاتي داري» با تعجب گفتم: «ملاقاتي، با من كار دارند!»

زير بغلم را گرفت و به طرف اتاق ملاقات هدايت كرد،‌در را گشودند. مردي رو به پنجره ايستاده بود نمي‎توانستم تصور كنم چه كسي مي‎تواند باشد. ما را تنها گذاشتند حالم بد بود آرام به او گفتم: «مي‎توانم بنشينم»

جوابي نشنيدم به طرف صندلي رفتم و نشستم به طرفم برگشت و گفت:‌ «اين جا به‎ات خوش مي‎گذره؟»

چهره‎ي آشنايي در نظرم جلوه‎گر شد اما نمي‎توانستم بفهمم كجا او را ديده‎ام پاسخ دادم. جاي شما خالي، بد نيست و در ادامه گفتم: «چهره‎ي شما برايم آشناست اما نمي‎دانم. كجا شما را ديده‎ام؟»

خنديد و گفت: «تقريباً پنج الي شش سال پيش وقتي از مهموني خارج شدي من شما را در خيابان سوار كردم و به ...»

حرفش را قطع كردم و گفت: «بله، يادم اومد اما شما منو از كجا پيدا كرديد؟»

صندلي كنار من را كشيد و نشست، سيگاري از جيبش درآورد و روشن كرد و با تبسمي گفت: «مهم نيست»

دلم نمي‎خواست دوباره بپرسم، ترجيح دادم سكوت كنم اما او سكوت را شكست و گفت: «مي‎خواهم از اين جا بيرونت بياورم،‌ بدهكاري‎هاي شوهرت را پرداخت مي‎كنم، دلم نمي‎خواهد اون بچه‎ي بي‎گناه به آتيش تو و شوهر بي‎لياقتت بسوزه.» بعد سرش را ميان دستانش فشرد و ادامه داد: «نمي‎خواهم اون بچه‎، در بدبختي‎هاي تو شريك باشه.»

با تعجب به او كه براي فرزند من دل مي‎سوزاند نگاه مي‎كردم، كه مأمور زندان وارد شد و با گفتن: «ملاقات تمام شد» مرا به سلول برگرداند بين راه آن مرد فرياد زد «منتظرم باش برمي‎گردم.»

چند روز گذشت و من منتظر بودم يك بار ديگر آن مرد را ملاقات كنم.

روزها را مي‎شمردم تا اينكه نگهبان زندان فرياد زدم: «لعيا اميري، براي تحويل گرفتن لباس‎هايش به دفتر مراجعت كند.»

با خوشحالي بلند شدم و به طرف نگهبان رفتم لباس‎ها را تحويل گرفتم و بعد از عوض كردن آن مأمورين مرا تا دم درب خروجي هدايت كردند. وقتي از زندان خارج شدم احساس آزادي، تمام وجودم را فرا گرفت به طرف صداي بوق ماشين برگشتم، آقايي كه چند روز پيش به ملاقاتم آمد باملايمت به من اشاره داد وارد ماشين شوم. بي‎اختيار به طرف ماشين رفتم درب جلو را گشود و با ملايمت گفت: «بنشينيد خانم اميري.»

پاسخ دادم: «متشكرم» و به آرامي نشستم. او شروع به صحبت كرد و از من خواست همراهش بروم تا جايي براي سكونتم پيدا كند چون چاره‎اي نداشتم و از همه مهمتر مجلي براي زندگي نداشتم همراهش راهي شدم او ابتدا به يك شركت بزرگ رفت و ماشين را در پاركينگ گذاشت و از من خواست در ماشين بمانم مدتي بعد برگشت و گفت: «يك خانه‎ي خوب و قابل اطمينان براي پيدا كرده‎ام، يك پيرزن توي خانه زندگي مي‎كند و خيلي تنها است، از رئيس من خواسته است برايش مستأجر پيدا كند من هم شما را پيشنهاد دادم.»

به او با تبسم گفتم: «نمي‎دانم چرا به من كمك مي‎كنيد، من نمي‎توانم با وضعيتي كه دارم اجاره‎ي منزلي را بدهم.»

به سرعت پاسخ داد: «اصلاً لازم نيست به خودت فشار بياوري بعد از زايمان فرصت زيادي براي جبران داري.»

او مرا به خانه رساند و از من خواست پياده شوم و همراهيش كنم، او كليد را به در انداخت و وارد شديم موسيقي ملايمي به گوش مي‎رسيد به اتاق نشيمن رفتم خانم مُسني روي راحتي آرميده بود و از موسيقي لذت مي‎برد وقتي متوجه ما شد از جا برخاست و بعد از سلام احوال‎پرسي رو به مردي كه همراهم بود كرد و گفت: «كامبيز، اين همون زن است.»

كامبيز با تكان دادن سر تأئيد كرد و بعد به من نگريست و با لب‎خندي گفت: «خوش آمدي دخترم از اين به بعد ديگه از سختي و دربه‎دري خبري نيست اين جا خونه‎ي خودته، اميدوارم كوچولو را راحت به دنبا بياوري و بزرگش كني.»

تبسمي كردم و با سخنان محبت‎آميز آن زن مدتي گريستم، تا به حال كسي اين قدر به من محبت نكرده بود كامبيز از من خواست بعد از به دبنا آمدن بچه، پول كرايه را بدهم و من هم با كمال ميل پذيرفتم. زندگي خوبي را با مادربزرگ آغاز كرديم و به يكديگر خيلي وابسته شده بوديم. مادربزرگ تمامي وسايل آسايش مرا فراهم مي‎كرد. روزهاي آخر حاملگي خيلي حالم بد بود و يك شب در حال ظرف شستم دلم به شدت در گرفت و مادربزرگ به سرعت گوشي را برداشت و بعد از قطع تلفن به طرفم آمد و مرا نوازش داد از شدت درد روي مبل دراز كشيدم، نمي‎توانستم تكان بخورم و مدام آه و ناله مي‎كردم مادربزرگ كه عصباني شده بود داد زد: «بس كن، زن بايد در زندگي تحمل داشته باشد آرام باشد.»

همين طور مرا دلداري مي‎داد تا اينكه صداي زنگ، فضاي خانه را پر كرد. او آيفون را برداشت و گفت: «الآن مي‎آئيم.»

به طرف اتاق رفت و كتي را برداشت و روي دوشم نهاد و مرا به طرف درب خروجي هدايت كرد از شدت درد فقط فرياد مي‎زدم كامبيز ماشين را روشن كرد. سوار شديم و به طرف بيمارستان حركت كرديم، بين راه از حال رفتم وقتي به هوش آمدم مردي دست بر سرم مي‎كشيد و مدام مي‎گفت: «از بچه‎ات خوب نگه‎داري كن و گذشته‎ات را فراموش كن.»

دستش را گرفتم و در حالت بي‎هوشي به او گفتم: «بچه نمي‎خواهم، نمي‎توانم بزرگش كنم.»

مثل يك رؤيا بر من گذشت وقتي به هوش آمدم به جز مادربزرگ كسي را نديدم از او پرسيدم «چند دقيقه پيش با مردي داشتم صحبت مي‎كردم.»

مادربزرگ گفت: «نه دخترم من ساعت‎ها است اين جا هستم كسي را نديدم حتماً خواب ديدي.»

به او گفتم: «شايد در عالم رؤيا ديده باشم اما آن قدر به نظرم واقعي جلوه كرد كه گويي به عينه ديده بودم. اما حتم دارم گرمي دست آن مرد را حساس كردم.»

مادربزرگ توجهي نكرد سه روز در بيمارستان بودم مادربزرگ دنبالم آمد و مرا سوار ماشين كرد و به همراه كامبيز به منزل آوردچون بچه را سزارين به دنيا آورده بودم حالم بسيار بد بود و تا مدت‎ها نمي‎توانستم درست راه بروم. گاه‎گاهي مادربزرگ يك دسته گل مريم به اتاقم مي‎آورد و خانه پر از بوي اين گل مي‎شد مادربزرگ اصرار داشت اسم دخترم را خودش انتخاب كند با موافقت من اسمش را لطيفه گذاشت، سه ماه بعد از زايمان با كمك كامبيز كاري نيمه وقت پيدا كردم. مشكلات روز به روز بيشتر مي‎شد و جنگيدن با آن سخت. تنها اميدم لطيفه بود كه مرا به زندگي اميدوار مي‎ساخت.

يك سال گذاشت. مادربزرگ اجاره‎ي منزل را قبول نمي‎كرد و به اصرار مقداري از اجاره را مي‎پرداختم يك روز عصر كه مشغول اتو زدن لباس‎هاي لطيفه بودم مادربزرگ با يك ليوان شربت به اتاق آمد و آن را روي ميز گذاشت و گفت: «بخور عزيزم.»

گفتم: «ممنونم.»

لباس‎هاي لطيفه را در چمدان گذاشتم و كنار مادربزرگ رفتم مادربزرگ پيشاني مرا بوسيد و گفت:‌ «دخترم سربلندي تو آرزوي منه و هميشه از خدا مي‎خواهم تو را براي لطيفه سالم و زنده نگه‎داره. خودت كه بهتر مي‎داني روز به روز زندگي سخت‎تر مي‎شه و لطيفه هنوز بچه‎ است وقتي بزرگ‎تر شد كمبود پدر را احساس مي‎كنه و تو را مقصر مي‎داند. تو بايد سر و سامان بگيري تا در آينده سركوفت نخوري.»

كمي مكث كردم و بعد جواب دادم: منظورتان اينه كه ازدواج كنم و بعد لطيفه را بسپارم دست مرد غريبه كه هر بلايي خواست سرش بياره، و سر گذشت من بس نيست مي‎خواهيد براي لطيفه تكرار بشه.»

مادربزرگ نگذاشت بيشتر صحبت كنم و گفت: «من فقط خوبي لطيفه را مي‎خواهم، نمي‎خواهم درد بي‎پدري بكشه تو فكر خودتي نه لطيفه، اگر به فكر لطيفه بودي حتماً زودتر به فكر ازدواج مي‎افتادي.»

ترجيح دادم سكوت كنم، مادربزرگ كه سكوت مرا ديد ادامه داد: ‌«يك مرد باشخصيت تو را از من خواستگاري كرده، هر وقت خواستي ازدواج كني به من بگو تا ازش دعوت كنم بيايد.»

نفس عميقي كشيدم، مي‎دانستم حتماً اتفاقي افتاده كه مادربزرگ به من گير داده.

آن روز مادربزرگ از من خواست بيشتر فكر كنم شب شام نخورده خوابيدم نصفه شب لطيف گريه كرد بلند شدم آرامش كنم كه مادربزرگ از صداي بچه‎ بيدار شده بود وارد اتاق شد و لطيفه را از دستم گرفت و با گفتن شب به خير از اتاق خارج شد در حالي كه متحير به درب خيره شده بود بلند شدم و مادربزرگ را تعقيب كردم. او در حال كنار پنجره نشسته بود و لطيفه را در آغوش كشيده و برايش لالايي مي‎خواند. ديدن اين صحنه بدجوري مرا مجذوب كرد همين طور ساعت‎ها مادربزرگ را نگريستم او سمبل انسان‎هاي خيرخواه و بزرگوار بود هرگز نمي‎توانستم محبت‎هاي او را جبران كنم به طرف مادربزرگ رفتم او را بوسيدم و گفتم: «هر چي بگوئيد انجام مي‎دهم، اگر آدم مطمئني باشه و بتونه لطيفه را از جانش بيشتر دوست داشته باشه من مي‎پذيرم، حق با شماست لطيفه واقعاً احتياج به پدر داره.»

يك دفعه بغضم تركيد شروع به گريه كردم مادربزرگ هم پابه‎پاي من گريست. واقعاً خود را مديون او مي‎دانستم. لطيفه را از دستش گرفتم و به اتاق بازگشتم تا ساعت‎ها بيدار ماندم و در ذهنم شعرهايي كه در گذشته با پدر و مادر مي‎خواندم تكرار كردم و به ياد آنها اشك مي‎ريختم:

در آن لحظه كه من از پنجره بيرون نگاه كردم،

كلاغي روي بام خانه‎ي همسايه‎ي ما بود.

و بر چيزي، نمي‎دانم چه، شايد تكه استخواني

دمادم تق و تق منقار مي‎زد باز

و نزديكش كلاغي روي آنتن قار مي‎زد باز

و نمي‎دانم چرا، شايد، براي آن كه اين دنيا بخيل است،

و تنها مي‎خورد هر كس كه دارد.

در آن لحظه از آن آنتن چه امواجي گذر مي‎كرد

كه در آن موج‎ها شايد يكي نطقي در اين معني كه شيرين

دست غم،‌ شيرين‎تر از شهد و شكر مي‎كرد

نمي‎دانم چرا، شايد براي آن كه اين دنيا عجيب است.

شلوغ است،

دروغ است و غريب است.

و در آن موج‎ها شايد در آن لحظه جواني هم

براي دوستداران صداي پيرمردي تار مي‎زد باز

نمي‎دانم چرا، شايد براي آن كه اين دنيا پر است از ساز و از آواز.

صبح مادربزرگ صبحانه كاملي به من داد و مرا روانه‎ي شركت كرد و قبل از رفتن به من گفت:‌ «امروز بعدازظهر مي‎آيد؟»

با تعجب گفتم: «چه كسي مي‎آيد!»

او گفت: «خواستگار ديگه»

آهي كشيدم و گفتم: «باشه، ظهر زودتر مي‎آئيم.»

آن روز به سختي بر من گذشت مادربزرگ خانه را تمييز كرده و ميوه و شيريني خريده بود به اتاقم رفتم روي تخت پيرهن زيبايي گذاشته شده بود مادربزرگ از پايين داد زد: «از لباس كه برايت خريده‎ام خوشت مي‎آيد.» جواب دادم: «بله، ممنونم.»

بعد از دوش گرفتن پيرهن را پوشيدم و تازه آماده شده بودم، مادربزرگ داد زد: «لعيا جون، مهمون ما آمد.»

به سرعت خودم را مرتب كردم و روي پله‎ها نشستم تا مادربزرگ صدايم كند در اين حين او نزديك پله‎ها آمد و گفت:‌«لعيا، زود باش مهمون را منتظر نگذار.»

پشت سر مادربزرگ وارد پذيرايي شدم يك دفعه خشكم زد متحير به او نگريستم او از جا برخاست و با لبخندي سلام داد، مادربزرگ متوجه دستپاچگي من شده بود دستم را كشيد و مرا روي مبل نشاند. اصلاً باورم نمي‎شد بعد از سال‎ها مردي كنارم نشسته روزي بر من رياست مي‎كرد او كسي نبود جز سيامك، او به خواستگاريم آمده بود مادربزرگ به آشپزخانه رفت تا سيني چايي بياورد در اين حين سيامك سرصحبت را باز كرد و گفت: «خوشحالم بعد از سال‎ها انتظار باز توانستم ببينمت 6 الي 7 سالي مي‎گذره حتماً يادت نرفته آمدم تا براي چندمن بار ازت تقاضاي ازدواج كنم.»

با ناراحتي به او گفتم: «شما كي مي‎خواهيد دست از سرم برداريد من هرگز تجربه‎ي تلخ گذشته‎ام را تكرار نمي‎كنم.»

اشك در چشمانش حلقه زد و گفت: «منظورت اين است كه من مانند فريد عطايي هستم. دختر، تو اصلاً‌ قلب نداري.»

از جا بلند شدم و ديگر نمي‎توانستم آه و ناله‎هاي سيامك را تحمل كنم به طرف درب خروجي رفتم مادربزرگ در همين حين وارد شد در دستش سيني چايي بود و نگاهي به من انداخت و گفت:‌«چي شده لعيا جان، برو بنشين تازه چاي آوردم.»

با ناراحتي گفتم: «لازم نيست بيشتر از اين آقا را به زحمت بيندازيم، به خاطر لطيفه هم كه شده من به اين خواستگاري جواب رد مي‎دهم.»

سيامك از جا برخاست و با پرخاشگري گفت:‌ «لعيا، خوشبختي لطيفه آرزوي من است چرا فكر مي‎كني با وجود من لطيفه خوشبخت نمي‎شه اين اشتباه محص است.»

با بي‎توجهي به طرف اتاقم برگشتم، روي تخت دراز كشيدم و همچنان كه اشك از چشمانم سرازير مي‎شد، احساس مي‎كردم سيامك را دوست دارم ولي تنها مسئله مهم لطيفه بود و نمي‎خواستم او را در بدبختي من شريك شود. لطيفه را نوازش مي‎دادم و از ترانه‎هاي قديمي برايش مي‎خواندم:

من نهادم سر به نرده‎ي آهن باغش

كه مرا از او جدا مي‎كرد

و نگاهم مثل پروانه

در فضاي باغ او مي‎گشت،

گشتن غمگين پري در باغ افسانه،

او به چشم من نگاهي كرد.

ديد اشكم را

گفت: ها، چه خوب آمد به يادم، گريه هم كاري است.

گاه آن پيوند، با اشك است، يا نفرين

گاه با شوق است، يا لب‎خند، يا اسف يا كين،

آن چه زين سان، ليك بايد باشد اين پيوند.»

در حال صداي گريه‎ي لطيفه بلند شد از جا برخاستم و او را در آغوش كشيدم نوازش مي‎دادم، دلم مي‎خواست آينده‎اي خوب براي لطيفه درست كنم نمي‎توانستم بار ديگر به مردي اعتماد كنم شايد سيامك مي‎توانست من و لطيفه را خوشبخت كند اما ترس ناشي از گذشته‎ام مانع از اين اعتماد مي‎شد، تا شب در اتاق ماندم و چون خبري نشد تصميم گرفتم به پايين بروم و كمي با مادربزرگ صحبت كنم وقتي وقتي چشمم به مادربزرگ خورد بسيار متأثر شدم او ناراحت كنج حال روي صندلي نشسته بود، به طرفش رفتم و همچنان كه لطيفه در آغوشم بود كنارش نشستم، مادربزرگ بي‎اعتنا به من رويش را برگرداند تا اشك‎هايش را نبينم، خيلي ناراحت شدم رو به مادربزرگ گفتم: «خواهش مي‎كنم از من دلگير نباشيد من يك بار طعم شكست را چشيده‎ام نگذاريد اين بار با وجود لطيفه اين اتفاق بيفته.»

مادربزرگ كلافه شد و گفت: «لطيفه با وجود سيامك خوشبخت مي‎شه تو دختر احمقي هستي كه سيامك را رد كردي او سالم‎ترين

| نوشته شده توسط آواربرگ        دنیای عکس

آوار برگ
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 (21:11)

مردي است كه تا به حال ديده‎ام من او را خيلي خوب مي‎شناسم او را خوشبخت مي‎كنه.» و بعد از جا برخاست و به طرف اتاقش رفت و به دنبال او من هم به اتاقم برگشتم و بعد از جا برخاست و به طرف اتاقش رفت به دنبال او من هم به اتاقم برگشتم و بعد از خواباندن لطيفه به خواب رفتم در خواب فريد يك شاخه گل رُز در دست داشت و به من اشاره مي‎كرد او را از دستش بگيرم ولي من با بي‎اعتنايي به جاده‎اي بي‎انتها قدم گذاشتم او عصباني شد و گل را به جاده پرتاب كرد وقتي از خواب پريدم صورتم خيس بود خيلي دلم براي فريد مي‎سوخت.

صبح بعد از صبحانه خوردن آماده رفتن شدم مادربزرگ بيدار نشده بود. ناچار بدون خداحافظي از خانه بيرون رفتم. آن روز با رئيس شركت بحثم شد و خيلي ناراحت بودم ساعت دو بعدازظهر از كار برگشتم، به خانه كه رسيدم يك راست به اتاقم رفتم و بعد از عوض كردن لباس‎هايم كمي دراز كشيدم سكوت عجيبي در خانه حكم‎فرما بود يك دفعه به ياد لطيفه افتادم به سرعت به طرف اتاق مادربزرگ رفتم از لطيفه و مادربزرگ خبري نبود بر نگراني‎ام افزوده شد. «يعني كجا رفته‎اند، آخه چرا يان قوت روز» به پائين آمدم ناگهان چشمم به آئينه‎ي روبه‎رو خورد رويش با ماژيك نوشته شده بود، جلو رفتم رويش نوشته شده بود. «لعيا جون، من و لطيفه به مسافرت مي‎رويم نگران ما نباش، قربان تو مادربزرگ.»

ناگهان خوشكم زد، از كارهاي مادربزرگ سر در نمي‎آوردم او چرا لطيفه را بدون اجازه‎ي من از خانه خارج كرده، با چشم‎هايي اشك‎بار به طرف تلفن رفتم و شماره‎ي كامبيز را گرفتم.

-                                  الو، كامبيز خودتي!»

-                                  بله، كاري داري.»

-                                  من لعيا، گوش كن ببين چي مي‎گم، مادر بزرگ لطيفه را دزديده و من نمي‎دونم چي كار كنم.»

كامبيز خيلي خونسرد گفت: «اشكالي نداره، تا چند روز ديگه حتماً پيدايش مي‎شود، به علاوه مادربزرگ مي‎خواد با لطيفه چي كار كنه، حتماً برمي‎گردند. گريه‎كنان گوشي را به زمين كوفتم و به طرف درب خروجي رفتم و چند ساعتي در خيابان‎ها قدم زدم آن قدر فكرم مشغول بود كه نمي‎دانستم اطرافم چي مي‎گذره اصلاً نمي‎توانستم اين اقدام مادربزرگ را توجيه كنم وقتي به خانه رسيدم هوا تاريك شده بود كنار تلفن نشستم تا بلكه خبري از مادربزرگ بشه. اما خوابم برد و وقتي بيدار شدم هفت صبح بود و بايد مي‎رفتم سر كار خيلي آشفته و نگران بودم. چند روز به همين منوال گذشت و من همچنان هيچ خبري از لطيفه نداشتم مي‎خواستم به كامبيز زنگ بزنم اما منصرف شدم كه صداي تلفن شنيده شد فوراً گوشي را برداشتم و گفتم: «الو بفرمائيد.»

مادربزرگ خنديد و گفت: «حالت چه طوره لعيا جون؟»

با عصبانيت گفتم: «اگه يك مو از سر لطيفه كم بشه تا عمر دارم نمي‎بخشمت.»

او خيلي خونسرد گفت: «تو بهتر از من مي‎داني كه لطيفه را بيشتر از جانم دوست دارم و اصلاً ‌نگران لطيفه نباش.»

گريه‎كنان به او گفتم: «مادرجون ديگه تحمل دوري لطيفه را ندارم، مي‎خواهم ببينمش» در پاسخ گفت: «من در غياب لطيفه به‎ات وقت مي‎دهم كه تمام فكرهات و بكني، اگر لطيفه ازت دور باشه بهتر مي‎توني در مورد خودت و آينده‎ات فكر كني.» و گوشي را قطع كرد چند دقيقه گريستم و چون تحمل ماندن در خانه را نداشتم راهي خيابان شدم تا نيمي از شب با دوستان تازه‎اي كه يافته بودم در كافه‎ها سپري مي‎كردم، اين كار كم‎كم برايم عادت شد و هر شب بيرون بودم و براي فرار از دست زندگي به كافه‎ها پناه مي‎بردم و شب‎ها با حالت مستي به خانه برمي‎گشتم، صبح‎ها دير سركار مي‎رفتم و اين باعث اعتراض رئيس شركت شده بود و بعد از تذكرات زياد مرا به خاطر تأخيرهاي پياپي منو از شركت اخراج كرد بعد از آن مدام سرگردان اين شركت و آن شركت شدم همه جا را زير پا گذاشتم ولي كار پيدا نشد، پول‎هايم تمام شده بود و آشفته و عصبي پشت سر هم آخرين سيگارهايم را مي‎كشيدم تا اينكه دم‎دم‎هاي صبح بود كه تلفن به صدا درآمد و به زور خودم را از تخت پايين كشيدم و گوشي را برداشتم:

-                                  الو بفرمائيد:»

-                                  سلام خانُم، حالت چه طوره.»

من كه تازه از خواب برخاسته بودم و صداها را تشخيص نمي‎دادم به او گفتم: «شما، كي هستيد؟»

او گفت:‌ «من مژگانم، به همين زودي فراموشم كردي؟»

تازه يادم آمد كه با مژگان در كافيه آشنا شده بودم و او از وضعيت كاري و زندگي من خبر داشت بهش گفتم: «ببخشيد كه نشناختم، تازهاز خواب بيدار شدم و حواسم جمع نيست.»

خنديد و گفت: «اشكال نداره، اين وقت روز زنگ زدم به‎ات بگم يك كاري برايت پيدا كرده‎ام.»

با خوشحالي گفتم: «حالا چه كاري است؟»

او گفت:‌ «تو كارخانه‎ي صنعتي به عنوان كارگر استخدامت كرده‎اند و از فردا ساعت هفت صبح بايد آن جا باشي، خودم مي‎آيم دنبالت و به آنها معرفي‎ات مي‎كنم.»

خوشحال شدم و بعد از تشكر از او خداحافظي كردم و دوباره به تخت‎خواب رفتم و تا عصر خوابيدم. فردا صبح همراه مژگان به كارخانه رفتيم، آن جا خيلي بزرگ بود و كارگران با نظم خاصي مشغول بودند و همگي لباس‎هاي يك شكل داشتند بيشتر كارگران مرد بودند. مردي به ما نزديك شد و مژگان به طرفش رفت و با او دست داد و شروع به احوال‎پرسي كرد و بعد به من اشاره داد و مرا به او معرفي كرد. سركارگر كه آقاي ذوالفقاري نام داشت دستم را فشرد و با لب‎خندي گفت: «اميدوارم اينجا خوب كار كني، چون به آدم‎هاي تنبل مزد نمي‎دهند.» و بعد مرا به قسمتي از كارخانه برد و بلوز و شلواري هم شكل ساير كارگران پوشيد و سركارگر چرخ دستي را به من نشان داد كه بايد مواد بسته‎بندي شده را به ساختمان فروش حمل كنم، كار مشكلي بود اما چاره‎اي نداشتم. دو ماه از كاركردنم در كارخانه مي‎گذشت و وقتي به خانه مي‎رسيدم از زور خستگي كف اتاق مي‎افتادم و اصلاً توان رفتن به اتاقم را نداشتم.

لاغز و نحيف شده بودم كار در كارخانه در من حساسيت ايجاد كرده بود و مرتب سرفه مي‎كردم وقتي به دكتر مراجعه كردم او گفت كه «دچار آلرژي شده‎ام و بايد محل كارم را ترك كنم وگرنه همين طور ادامه خواهد داشت.»

دچار افسردگي شديد شده بودم عصر كه از كارخانه برگشتم تصميم گرفتم با كامبيز تماس بگيرم و از او بخواهم مادربزرگ را پيدا كنه تا بتوانم لطيفه را ببينم شش ماه شش ماه بود كه از لطيفه بي‎خبر بودم، تلفن منزل قطع شده بود به خاطر نپرداختن پول آن، به كيوسك تلفن سركوچه رفتم و شماره تلفن كامبيز را گرفتم و او گوشي را برداشت.

«بفرمائيد.»

-                                  سلام كامبيز، لعيا هستم.»

-                                  آه، خوبه كه بالاخره به فكرت رسيد حالي از ما بپرسي.»

-                                  كامبيز، خيلي حالم بَده، احساس پوچي مي‎كنم. دلم براي لطيفه يك ذره شده خواهش مي‎كنم مادربزرگ را پيدا كن مي‎خواهم قبل از مرگم لطيفه را ببينم.»

يك دفعه صدايش تغيير كرد و با حزن گفت: «چرا مي‎خواهي بميري.»

اشكهايم روان شد و گفت: «دچار آسم شده‎ام و دكتر گفته محل كار جديدم را بايد ترك كنم ولي به دليل بي‎پولي همچنان به كار ادامه مي‎دهم و به خاطر همين آسم من داره پيشرفت مي‎كنه، مي‎خواهم قبل از مردنم لطيفه را ببينم.»

صداي كامبيز به يكدفعه قطع شد و گوشي را سرجايش گذاشتم و به خانه رفتم روي مبل نشستم و با نااميدي گريه مي‎كردم و شعري از اخوان‎ثالث را زير لب زمزمه مي‎كردم:

از بس كه ملول از دل دلمره‎ي خويشم

هم خسته‎ي بيگانه هم آزرده‎ي خويشم

اين گريه‎ي مستانه‎ي من بي‎سبب نيست

ابر چمن تشنه و پژمرده‎ي خويشم

گلبانگ ز شوق گل شاداب توان داشت

من نوحه سراي گل افسرده‎ي خويشم

شادي كه دگر دل نگرايد سوي شادي

تا داد غمش ره به سراپرده‎ي خويشم

پي كرد فلك مركب آمالم و در دل

خون موج زد از بخت بدآورده‎ي خويشم

اي قافله‎، بدرود، سفر خوش، به سلامت

من همسفر مركب پي كرده‎ي خويشم

وقتي به خودم آمدم ساعت يازده شب بود و بايد مي‎خوابيدم فردا ساعت شش بايد به سرويس مي‎رسيدم. به رختخواب پناهنده شدم و خوابم برد. فردا باز تكرار ديروز بود و زندگي كسل‎كننده‎اي داشتم به خاطر اعتياد به سيگار بدجوري ناتوان شده بودم و احساس مي‎كردم دارم زيبايي صورتم را از دست مي‎دهم چند روزي از تلفن به كامبيز گذشته بود و عصر وقتي به خانه برگشتم هوا تقريباً تاريك شده بود. به خانه كه رسيدم ناگهان متوجه شدم درب منزل باز است اول فكر كردم اشتباه مي‎كنم وقتي كه نزديك‎تر رفتم ديدم واقعاً باز است، ترسيدم نكنه دزد آمده، وقتي داخل شدم آب حوض عوض شده بود و همه‎ جا تمييز شده بود، بوي غذا فضاي خانه را پر كرده بود با تعجب وارد حال شدم، لطيفه روي زمين نشسته بود و با قطار بزرگي كه روي ريل‎هاي اطرافش حركت مي‎كرد در حال بازي بود وقتي منو ديد داد زد «مامان، مامان»

ذوق زده شده بودم و به طرفش دويدم،‌ او خود را در آغوش انداخت و يكديگر را غرق بوسه كرديم و به او گفتم: «دلت اومد بدون من به سفر بري، لطيفه‎ي من.»

او با صداي كودكانه‎اش پاسخ داد: «با مامان بزرگ خوب بود.»

مادربزرگ بين درب آشپزخانه ايستاده بود و ديدن اين منظره او را به وجد آورده بود و اشك مي‎ريخت از جا برخاستم و به طرف او رفتم و بعد از سلام او را در آغوش كشيدم او مرا محكم بغل كرد و گفت:‌ «چرا اين قدر لاغر شدي، پاي چشمهايت گود افتاده.»

اشك‎هايم را پاك كردم و به طرف لطيفه رفتم و شروع به بازي كردن با او كردم او الآن دختري سه سال و نيمه بود تازه فهميده بودم از دست دادن لطيفه چه قدر برايم سخت است. مادربزرگ از من و لطيفه دعوت كرد براي خوردن شام به آشپزخانه برويم.»

در حال خوردن شام كسي صحبت نكرد مادربزرگ چيزي نخورد و چشم از من برنمي‎داشت بعد از خوردن شام ظرف‎ها را شستم و لطيفه را راهي رختخواب كردم و بعد با مادربزرگ مشغول صحبت شديم او از وضع ظاهرم شكايت مي‎كرد و تأسف مي‎خورد كه چرا بوي سيگار مي‎دهم اين قدر لاغز شده‎ام، او گفت: كامبيز گفته تو كار جديدي گرفتي و به خاطر كار دچار آسم شده‎اي.»

با ناراحتي گفتم: «آره، راست گفته كارم خيلي سنگينه بايد چرخ‎دستي حول دهم.»

او خيلي ناراحت شد و در ادامه گفت: «به كامبيز مي‎گم تو رو برگردانه سر كار قبلي‎ات، وگرنه نمي‎تواني دوام بياوري.»

بااينكه مادربزرگ اصرار مي‎كرد سركار نروم، اما صبح زود براي اين كه به سرويس برسم از منزل خارج شدم خودم احساس مي‎كردم نمي‎توانم با اين كار سخت دوام بياورم ولي براي اينكه هزينه‎ي خود و لطيفه را بدهم مجبور بودم نبايد زير منت مادبزرگ باشم به هر حال از منزلش را در اختيارم گذاشته و مبلغ كمي را بابت اجاره از من مي‎گرفت و نمي‎توانستم بيكار در منزل بنشينم. يك هفته از آمدن مادبزرگ و لطيفه در منزل مي‎گذرد و من احساس مي‎كردم عمري دوباره به دست آورده‎ام.

كار سنگين كارخانه مرا از پا درآورد،‌ مدتي بود پاهايم آب آورده بود و از شدت درد نمي‎توانستم به سرعت چرخ‎دستي را به جلو هُل بدهم و اين باعث عصبانيت و اعتراض سركارگر شده بود و از ترس اينكه مادربزرگ متوجه ناراحتي پايم نشود مخفيانه به دكتر مي‎رفتم و وقتي مادربزرگ از دير آمدنم شكايت م‎كرد. دلايل جورواجور مي‎آوردم و خود را تبرئه مي‎كردم. خلاصه هفته‎ها و ماه‎ها گذشت و شب‎ها از درد پا نمي‎توانستم بخوابم. مادربزرگ كه هميشه نگران من بود متوجه درد پايم شد و از من خواست حتماً با او به دكتر مراجعه كنم اول مخالفت كردم ولي با اصرار مادربزرگ به دكتر رفتيم، دكتر بعد از معاينه و آزمايش گفت: اگر به كار سخت ادامه بدهي مجبور مي‎شويم دو پايت را قطع كنيم.»

با شنيدن سخنان دكتر، مادربزرگ تو سرو كله‎ي خودش زد و شروع به گريه و زاري كرد و مي‎گفت:‌«مگه نگفتم سر كار نرو،‌ تو چرا حرف گوش نمي‎كني؟» و بعد رو به دكتر كرد و گفت: «دكتر جون شما يك چيزي به اين زن بگوئيد، آخرش، جوونيش را فدا مي‎كنه.»

دكتر هم دنبال صحبت‎هاي مادربزرگ را گرفت و شروع به نصبحت من كرد. وقتي به منزل رسيديم مادربزرگ مرا در اتاقم روي تخت خواباند و گفت: «حق نداري از جايت بلند بشي. تا وقتي با من زندگي مي‎كني حق نداري روي حرفم، حرف بزني.»

من كه عصبانيت مادربزرگ را ديدم به ناچار سكوت كردم، او لطيفه را در آغوشم نشاند و گفت:‌ «تا من بروم داروهايت را بخرم مواظب لطيفه باش، ولي حق نداري از تختت پايين بيايي.»

با گفتن: «چشم» از اتاق خارج شد.

داشتم با لطيفه بازي مي‎كردم كه صداي درب حال شنيده شد به سرعت خود را روي تخت انداختم و پتو را روي سرم كشيدم، مي‎ترسيدم مادربزرگ دوباره دعوايم كنه، همين كه زير پتو بودم صداي خنده‎ي لطيفه را مي‎شنيدم آرام سرم را از زير پتو بيرون آوردم و ناگهان سيامك را ديدم كه براي خنداندن لطيفه شكلك درمي‎آورد. وقتي مرا ديد به طرفم آمد و روي تختم نشست و گفت:‌ «حالت چه طوره؟ شنيدم كسالت داري؟»

من كه متعجب شده بودم پاسخي ندادم او رو به لطيفه كرد و گفت:‌ «دختر كوچولوي من، برو توي هال و سبد گلي را كه روي ميز گذاشته بيار بالا.»

لطيفه به سرعت دويد و از اتاق خارج شد. از رفتارهاي عجيبي كه مي‎ديدم مبهوت بودم نمي‎دانستم چه اتفاقاتي رخ داده كه لطيفه اين قدر با سيامك صميمي بود، بعد از دقايقي لطيفه به زحمت سبد گلي را به طرف سيامك آورد و دستش داد سيامك او را بوسيد و روي پايش نشاند و سبد گل را روي ميز كنار تختم گذاشت و گفت:‌«اين براي لعياي زيبايم است.» و چشمكي به لطيفه زد و ادامه داد:‌ «بهتره زيبائيت را به دست بياوري وگرنه طاقت مي‎دهم.»

لطيفه را از دستش گرفتم و به او گفتم: «شما، چه طوري وارد خانه شديد؟»

قهقه‎اي زد و به طرف درب خروجي رفت و گفت:‌ «براي آمدن به خانه‎ي خودم كه نبايد اجازه بگيرم.» و بعد از اتاق خارج شد من كه اصلاً از سخنانش سردرنمي‎آوردم و به دنبال او رفتم،‌ او روي مبل نشسته بود و بعد از ديدن من گفت:‌ «تو نبايد راه بروي.»

با عصبانيت به او گفت: «چه كسي به شما گفته كن مريض هستم، شما چه طور به خودتون اجازه مي‎دهيد خانه‎ي مادربزرگ را مال خودتون بدانيد.»

او خنديد و سر به زير انداخت، لطيفه از اتاق بيرون آمد و به طرف سيامك رفت. نمي‎دانستم چرا لطيفه اين قدر با سيامك راحت و صميمي است رو به لطيفه گفتم: «بيا بقلم، مادرجون.»

سيامك مانع شد و او را در آغوش كشيد و گفت: «لطيفه، دختر منه و مرا بيشتر از مادر دوست داره.» و بعد رو به لطيفه كرد و گفت: «مگه، اين طور لطيفه خنديد، و اين بر عصبانيت من مي‎افزود دستانم را درون موهايم فشردم و مدتي سكوت كردم، سيامك هم چيزي نگفت. وقتي مادربزرگ به خانه رسيد علاوه بر داروها، چند پيتزا خريده بود وقتي وارد حال شد. به طرف سيامك رفت و بعد از بوسيدن او داروها را دستم داد و گفت: «خوب از داروها دستگاه كن تا زودتر خوب بشوي.» و بعد به طرف آشپزخانه رفت. با عصبانيت به طرف مادربزرگ رفتم و گفتم: «اين چه خبر است و شما با سيامك چه نسبتي داريد؟ اصلاً چرا لطيفه اين قدر با سيامك راحت است؟

مادربزرگ پاسخ داد: «من كه نمي‎توانم به همه‎ي سؤالات تو الآن پاسخ دهم، بعد از خوردن شام خودم همه چيز و برايت توضيح مي‎دهم.»

سيامك و لطيفه دوتا پيتزا را برداشتند و روي مبل مشغول به خوردن شدند مادربزرگ يك پيتزا روي ميز آشپزخانه براي من گذاشت و خود به سيامك ملحق شد من كه كاملاً گيج شده بودم روي صندلي در آشپزخانه نشستم و منتظر ماندم تا شام خوردن آنها تمام شود سيامك كه به لجبازي من پي برده بود بلند گفت:‌ «لعيا جون بيا به ما ملحق شو، حين خوردن شام همه چيز و در مورد خودم و مادربزرگ به‎ات مي‎گويم.»

من كه خيلي عصباني بودم به طرف سيامك رفتم و روي مبل نشستم و رو به او گفتم: «اگه الآن نگوئيد اينجا چه خبره، به خدا از اينجا مي‎روم.»

سيامك، خونسردي گفت: «اين خونه‎ي منه، و مادربزرگ منو از بچگي بزرگ كرده چون پدر و مادرم هميشه در سفر بودند، و اما در مورد كامبيز، او از دوستان صميمي دوران دانشگاه من است.»

با شنيدن سخنانش ديگه طاقت نياوردم و به سرعت به اتاقم دويدم روي تخت نشستم و نمي‎دانم براي چه زارزار گريه مي‎كردم شايد براي اينكه آدم ناسپاسي بودم، بعد از چند دقيقه سيامك وارد اتاق شد و گفت: مي‎دانم زندگي سختي داشته‎اي و الآن ديگه بريدي، من مي‎خوام كمكت كنم، من واقعاً به تو علاقمندم و دوستت دارم و تمام سعي‎ام را براي خوشبخت شدن تو و لطيفه مي‎كنم، قسم مي‎خورم.»

ديگه طاقت نياوردم و خود را در آغوش سيامك انداختم و شروع به گريه كردم او هم پابه‎پاي من مي‎گريست و در ادامه گفت: «ما با هم حتماً خوشبخت مي‎شويم.»

خودم را از آغوش او بيرون كشيدم و بغض‎آلود به او گفتم: «سيامك من از زندگي خسته‎ام، چندين سال است كه طعم شادي و زندگي آرام را نچشيده‎ام.»

و همچنان كه گريه مي‎كردم گفتم: «نمي‎توانم با تو ازدواج كنم، تو بايد با دختري هم‎سطح خودت ازدواج كني، به علاوه من قبلاً ازدواج كردم و در ازدواجم شكست سختي خوردم و هميشه تو را مقصر اين شكست مي‎دانستم و حالا من هم مانند تو از همسرم جدا شدم،‌ پس شرايط ما مثل هم است و از اين بابت ناراحت نيستم، در تمام اين سال‎ها هرگز نتوانستم فكرت را از سرم بيرون كنم عشق من به تو عشقي جاودانه است و هرگز فراموش نمي‎شود.»

و بعد رو به من كرد و گفت: حالا حاضري با من ازدواج كني؟»

سرم را پايين انداختم و گفتم: «بايد فكر كنم.» خوشحال شد و گفت: «پس مباركه.» و به سرعت از درب اتاق خارج شد من هم روي تخت دراز كشيدم و در فكر آينده غرق بودم كه مادربزرگ وارد شد و با خوشحالي مرا بوسيد و گفت: «خوشحالم از اين كه سرعقل آمدي و بالاخره لطيفه بدون پدربزرگ نمي‎شه.» و در ادامه جعبه‎ي سيگارهاي منو برداشت و تأكيد كرد: از اين به بعد حق سيگار كشيدن نداري و بايد به خودت برسي و مادر خوبي براي لطيفه و همسر خوبي براي سيامك باشي.»

دست مادربزرگ را گرفتم و از او پرسيدم «مادبزرگ، به نظر شما سيامك مي‎تواند براي لطيفه پدر خوبي باشد.»

مادربزرگ خيلي راحت و سريع پاسخ داد «البته، همان طور كه خودت فهميدي لطيفه سيامك را خيلي دوست دارد، شش ماهي كه ما از تو دور بوديم در ويلاي سيامك زندگي مي‎كرديم و سيامك مدام با لطيفه بازي مي‎كرد و او را خيلي دوست داشت.» و لطيفه را صدا زد، وقتي لطيفه به اتاق وارد شد رو به او گفت: «لطيفه جون اون آقا، كه تو رو بغل كرده بود كيه؟»

لطيفه خنديد و گفت: «پدر بود.»

من كه شوكه شده بودم رو به مادربزرگ گفتم: «حالا كه لطيفه، سيامك را دوست داره، من حرفي ندارم.»

مادربزرگ با شوق مرا بوسيد و داد زد: «سيامك، لعيا پذيرفت.»

طولي نكشيد سيامك به اتاق وارد شد و بعد از بغل كردن لطيفه گفت: «فردا همتون مهمون من هستيد.»

مادربزرگ بالا و پايين مي‎پريد و خوشحالي مي‎كرد. فرداي آن روز مادربزرگ لباس زيبايي تن لطيفه كرد و از من خواست پيرهني كه روز خواستگاري سيامك بر تن كرده بودم بپوشم منهم پذيرفتم و صداي بوق ماشين مادربزرگ را هول كرد او باعصبانيت داد مي‎زد. آمد، سيامك آمد زود باش.»

به سرعت به طرف مادربزرگ رفتم و با او سوار ماشين سيامك شديم مادربزرگ و لطيفه صندلي پشت نشستند و من هم در كنار سيامك جاي گرفتم وقتي به رستوران رسيديم با احترام ما را به داخل رستوران برد و ليست غذا را دستم داد و گفت:‌ «تو غذا را سفارش بده.»

ليست غذا را كمي نگريستم و گفتم: «هر چي شما انتخاب كنيد من حرفي ندارم.» سيامك رو كرد به لطيفه و گفت: «هر چي دخترم انتخاب كنه همگي مي‎÷وريم و چونه‎ام نمي‎زنيم.»

مادربزرگ خنديد و لست غذا را دست لطيفه داد، لطيفه با انگشت‎هاي كوچكش روي غذاها مي‎گذاشت و سيامك هم آنها را به گارسون اطلاع داد. بعد از چند دقيقه روي ميز پر از غذاهاي جورواجور شد، آن قدر زياد بود كه مي‎شد با آن يك مهماني داد سيامك چشمكي به من زد و گفت: «شروع كن.»

من هم خنديدم و با لطيفه شروع به خوردن كرديم. آن روز خيلي به ما خوش گذشت مادربزرگ بعد از صرف غذا من و سيامك را رسماً نامزد اعلام كرده و تا زماني كه من رسماً از همسر سابقم طلاق نگرفته‎ام با هم نامزد شديم. سيامك هر روز صبح به منزل ما مي‎آمد و شب با گريه و زاري لطيفه كه نمي‎خواست از سيامك جدا شود، از خانه بيرون مي‎رفت او با خريدن هديه‎هاي گرانب‎ها بيش از پيش خود را در دل لطيفه جاي داده بود. سيامك اصرار داشت هر چه زودتر زندگي مشتركمان را آغاز كنيم وقتي تقاضا را به دادگاه تسليم كرديم دادگاه اعلام كرد به خاطر نبود شوهر جهت كسب اطلاعات لازمه بايد چند ماهي صبر كنيم تا با سفارت ايران در آلمان تماس بگيرند. من آدرس و شماره تلفن فريد را در آلمان به دادگاه دادم. چند ماه گذشت و خبري از دادگاه نشد سيامك كه خيلي عصبانش شده بود براي پيگيري مسئله به دادگاه رفت وچون با چند تن از مقام دادگاه دوست بود از آنها خواست طلاق مرا در غياب فريد اعلام كنند، آنها هم با گرفتن مقداري رشوه طلاق مرا در دفتر ثبت كردند وقتي از دادگاه خارج شديم سيامك مرا در آغوش كشيد و گفت: «بايد به زودي تداركات ازدواجمان را ببينيم.»

من خنديدم و گفتم: «سيامك جون پدر و مادرت چي؟»

اخمي به چهره افكند و گفت: «اصلاً نگران نباش، آنها اگر به فكر من بودند مرا مجبور به ازدواج با آن دختر ديوانه نمي‎كردند كه دو سال زجر بكشم، من چند سالي است كه پدر و مادرم را ترك كرده‎ام و از اين بابت نه تنها ناراحت نيستم بلكه حالا با وجود تو خيلي هم خوشحالم.» سيامك گل و شيريني خريد و با هم به خانه رفتيم مادربزرگ آن روز جشن خوبي برايمان گرفت من هم خوشحال بودم از اينكه از فريد جدا شدم و بالاخره همسر مناسب خودمو پيدا كردم حالا هم همسر خوبي داشته هم دختري زيبا و باهوش و هم مادري مهربان و اينها را همه از الطاف خداوند مي‎دانستم آن شب مادربزرگ كُلي براي ما دو نفر دعا كرد و گريه مي‎كرد مادربزرگ از من خواست زودتر به فكر ازدواج بيفتم و سيامك هم موافق بود و بعد از كلي صحبت كردن قرار گذاشتيم 15 روز بعد با هم ازدواج كنيم چون بايد خودم را آماده مي‎كردم و سيامك هم مي‎خواست كمي خودشو سر و سامان بده و منزلي براي زندگي جديدمان تهيه كند. آن شب تا دم دم‎هاي صبح فكر مي‎كردم به گذشته و آينده، به ليدا كه سال‎هاست نديدمش خيلي دلم مي‎خواست بدانم الآن چي كار مي‎كنه با خودم فكر كردم اگر به خانه‎ي بچگي‎هايم بازگردم شايد بتوانم ببينمش.

صبح ساعت نُه از خواب برخاستم به طرف اتاق لطيفه رفتم و با نوازش‎هاي مادرانه او را بيدار كردم و گفتم: «مي‎خواهم امروز ببرمت پيش خاله ليدا، دوست داري اونو ببيني؟»

لطيفه كه متوجه صحبت‎هايم نشده بود، چشم‎هايش را ماليد و گفت:‌ «خاله كيه؟» با لب‎خندي پاسخ دادم: «خاله ليدا، خواهر منه سال‎هاست ازش بي‎خبرم و حالا مي‎خواهم برم ببينمش.»

لطيفه با شيطنت گفت: «باشه مي‎آيم، ولي بايد بروم دستشويي.» و به سرعت به طرف درب حركت كرد و من با صداي بلند خنديدم مادربزرگ با ترس وارد اتاق شد و فرياد زد: «چه خبرته، همه همسايه‎ها صداي خنده‎ي تو رو شنيدند.»

به زور خود را كنترل كردم و گفتم: «ببخشيد مادرجون، صبحانه حاضر است اگه موافقيد برويم پايين.»

مادربزرگ كه كلافه شده بود به علامت تأسف سري تكان داد و از مقابلم دور شد. بعد به اتفاق لطيفه صبحانه خورديم و آماده‎ي رفتن شديم مادربزرگ با تعجب گفت: حالا چرا اين قدر زود با سيامگ قرار گذاشتيد.»

من و لطيفه نگاهي به هم انداختيم و با خنده به او گفتم: «ما با كسي قرار نداريم.» مادربزرگ بعد از كمي مكث گفت: «پس كجا مي‎رويد؟»

به او گفتم: من و لطيفه تصميم داريم امروز برويم ديدن خاله ليدا.»

با عجله جلو آمد و همان طور كه سعي داشت باور كنه گفت: «خاله ليدا، ديگه كيه؟»

به او گفتم: «خواهر كوچك منه، البته خيلي ساله كه يكديگر را نديده‎ايم حالا مي‎خواهم ببينمش.»

مادربزرگ هنوز متوجه نشده بود به او گفتم: «وقتي برگشتم، برايتان تعريف مي‎كنم حالا عجله دارم.» دست لطيفه را گرفتم و از منزل خارج شديم بين راه لطيفه مدام سؤال مي‎كرد و از خاله‎ي جديدش مي‎پرسيد تا اين كه به خيابان اصلي رسيدم و چشمم به سوپرماركت آقاي تدين افتاد كه هنوز پابرجا بود و مرد جواني مشغول خواندن روزنامه بود. با خوشحالي به طرف درب خانه‎ي كودكي‎هايم حركت كردم، هيچ چيز تغيير نكرده بود به ياد مادرم اشك در چشمانم حلقه زد و زنگ خانه را به صدا درآوردم مردي درب را گشود و گفت: «بفرمائيد، خانم جوان!» من مبهوت به او نگاه مي‎كردم. بهرام خدمتكار خانه چقدر پير و فرتوت گشته بود بعد از كمي تأمل گفتم: «با ليداجون كار داشتم، ايشون تشريف دارند؟»

مؤدبان از من دعوت كرد درب سالن منتظر ايشون شوم با كمال ميل پذيرفتم، و وارد سالن شديم لطيفه اطراف خود را نگاه مي‎كرد و گفت: «خاله ليدا چه خونه‎ي بزرگي داره؟»

كمي بعد خانم جواني وارد سالن شد و به طرف من آمد و من كه همچنان به او مي‎نگريستم از جا برخاستم اول ترديد كردم كه ليدا باشد او خيلي بزرگ شده بود دختري زيبا با موهاي كوتاه مشكي، او مرا شناخت و فريادزنان خود را در آغوشم انداخت، از خوشحالي گريه مي‎كردم او هم پا به پاي من اشك مي‎ريخت و گفت: «از ديدنت خيلي خوشحالم، آه، كاش پدر الآن اين جا بود و مي‎ديدت نمي‎دوني پدر چه قدر دنبالت گشته هر جا كه به فكرش مي‎رسد سر زد ولي از تو خبري نشد تو اصلاً به فكرت نرسيد پدر و خواهري داري و يك سري به آنها بزني!»

با تأسف گفتم: «پدر تو، خودش منو از خونه بيرون كرد تو توقع داري دوباره برگردم، نمي‎داني ليدا من چه دوران سختي را گذرانده‎ام.» و شروع به گريه كردم همين طور كه منو دلداري مي‎داد گفت: «مي‎دونم دوران سختي را گذرانده‎اي، حالا كه آمدي ديگه نمي‎توني از پيش ما بروي حالا اگه خودت هم بخواهي پدر نمي‎گذاره، او خيلي ناراحت بود از اين كه آن رفتار بد را با تو داشت، چندين شب نخوابيد و برايت اشك مي‎ريخت به خاطر فشارهاي روحي كه داشت يك بار سكته كرد.»

از صحبت‎هاي ليدا متأسف شدم و چه دير متوجه شده بود مرا نبايد راهي خيابان‎هاي پرخطر مي‎كرد. و بعد روبه ليدا گفتم: « نمي‎خواهي اين كوچولو را به‎ات معرفي كنم؟»

او كه تازه متوجه وجود لطيفه شده بود با تعجب گفت: « خانم كوچولو، كي باشن؟» با خنده گفتم: « دخترم, لطيفه است.»

با تعجب گفت: « مگه تو ازدواج كرده‎اي؟»

تبسمي كردم و گفتم: « چند سال پيش ازدواج كرده ام.» او كه باور نمي‎كرد‎صورت لطيفه را لمس كرد و گفت: « آره,‌ كمي شبيه خودته, پس باباش كجاست؟» با خنده گفتم:‌« باباش ماجرا داره, سرفرصت برات تعريف مي كنم.»

ليدا اصرار نكرد و منو به اتاق سابقم برد و در كنارهم روي تخت دراز كشيديم و ساعت‎ها با هم حرف زديم و هرآن چه بر من گذشته بود برايش تعريف كردم و او هم گريه مي‎كرد او دختر با احساسي بود تا اينكه مردي ليدا را صدا زد. ليدا از جا برخاست و از اتاق خارج شد. بعد از چند لحظه هيجان زده و ارد شد و به دنبال او پدر وارد شد او مبهوت به من خيره شده بود. از جا برخاستم و خود را در آغوش پدرانداختم,‌ او با دستاني لرزان نوازشم مي‎كرد و مي‎گريست,‌ تا چند ساعت نتوانست صحبت كند و هق هق گريه اش مانع از صحبت كردنش مي شد باكمك ليدا او را روي صندلي نشانديم و ليدا لطيفه را در بقل پدر نشاند و گفت: « پدر,‌اين لطيفه است دختر لعيا و نوه كوچولوي تو!»

پدر او را محكم در آغوش چسبيد و نوازش مي‎كرد. وقتي هيجان او فروكش كرد, روبه من كرد و همچنان كه صورتم را لمس مي‎كرد گفت: « خيلي زجر كشيده‎اي نه؟!»

اندوه بار به او گفتم: « بله,‌ گذشته‎ي سختي داشتم و اما بايد فراموش كنيم،‌ حالا يكديگر را داريم و نبايد با خاطررات تلخ گذشته يكديگر را آزرده كنيم»

تبسمي كرد و گفت:‌« همسرت كجاست؟» ليدا ميان حرف‎هاي ما پريد و گفت: « پدر,‌ بعداً برايت همه چيز و تعريف مي كنم.»

آن روز كمي به ما خوش گذشت و هوا كه تاريك شد آهنگ رفتن كرديم ولي پدر مانع شد و گفت: « حتماً‌ بايد بمونيد ما كلي بايد با هم حرف بزنيم.» با اصرار زياد تصميم گرفتم آن شب را پيش آنها باشيم بعداً از خوردن شام من و پدر به اتاق او رفتيم و در رخت خواب دراز كشيديم و مشغول صحبت شديم,‌ليدا هم لطيفه را به اتاق خود برد تا با او بازي كند. تا سحر من و پدر با هم صحبت مي‎كرديم. او خيلي ناراحت بودو مدام تأسف مي خورد و خود را مقصر مي‎دانست. كم‎كم خوابمان برد وقتي بيدار شديم ساعت ده صبح بود. ليدا مرا تكان مي‎داد ك بيدار شوم چون شب قبل گفته بودم صبح بايد بروم گرنه مادربزرگ ناراحت مي شود. بعد از خوردن صبحانه همراه ليدا و پدر عازم خانه شديم. بين راه كنار شركت قديمي آقاي اميري,‌ از پدر خواستم نگه دارد و به پدر گفتم:‌« قبلاً‌ اين جا كار مي‎كردم و بعدها هم اين شركت مال خودم شد.»

پدر گفت: «‌چند بار آقاي اميري را در جلسات ملاقات كرده.»

مدتي در پارك روبه روي شركت نشستيم و من به ياد گذشته بغض كرده بودم. ليدا لطيفه را به طرف وسايل بازي برد تا او بازي كند. من و پدر روي صندلي نشستيم و به آنها مي‎نگريستيم. ناگهان متوجه مردي شدم كه سالهاست او را ترك كرده ام. فريد رو‎‎به‎رويم ايستاده بود و چشمانش از حدقه بيرون زده بود و به من مي‎نگريست. پدر هول شد و رو به من گفت: « چي شده دخترم؟!» و نگاهي به فريد انداخت و در ادامه گفت: « آن مرد كيه؟!» بغضم تركيد و گفتم: « شوهر بي غيرتم است.» و به سرعت به طرف لطيفه رفتم و او را در آغوش كشيدم و به پدر گفتم:‌ « بيايد از اين جا برويم.»

پدر كه هول شده بود دست ليدا را گرفت و سوار ماشين شد و به سرعت از آن جا دور شديم. تمام تنم مي‎لرزيد خيلي ناراحت بودم و اصلاً‌ نمي‎دانم فريد ايران چه كار مي‎كنه؟ باورم نمي‎شد فريد را ديده باشم. وقتي به خانه رسيديم از پدر و ليدا خواستم در اتاق پذيرايي بنشينند  و خود براي عوض كردن لباسهايم به اتاق رفتم مادربزرگ كه تازه متوجه حضور آنها شده بود به اتاقم آمد و گفت:‌ «‌ لعيا جون,‌ اينها كي هستند؟»

با اضطراب به او گفتم: « پدر و خواهرم هستند, خواهش مي كنم از اونها پذيرايي كنيد من هم الآن مي آيم.»

مادربزرگ كه ديد حالم خيلي بده پايين رفت و نيم ساعت بعد سيامك وارد خانه شد و به طرفم آمد و گفت: « سلام عزيزم,‌ اتفاقي افتاده؟» خودم را در آغوشش رها كردم و گفتم: « فريد الآن ايرانه,‌ يك ساعت پيش ديدمش.»  او مرا آرام كرد و گفت: « اصلاً ناراحت نباش, اون كاري نمي تونه بكنه.» و بعد روبه پدر و ليدا گفت: « خانم و آقا كي هستند؟»

كمي خودم را جمع وجور كردم و گفتم:‌« سيامك جون,‎ ‌ليدا خواهرم و اين آقا پدرم هستند.» سيامك با تعجب رو به من گفت:‌« تا آن جا كه من مي دانم تو كسي را نداشتي؟» به او پاسخ دادم:‌« در گذشته ما با هم اختلاف داشتيم و تازه يكديگر را پيدا كرده ايم.»

او ابراز خرسندي كرد و به طرف ليدا و پدر رفت و بعد از دست دادن با آنها در كنار آنها نشست و من به پدر گفتم: « پدر,‌ايشون سيامك جعفري پور همسرم هستند.»

پدر خوشحال شد و گفت:‌ « خوشحالم از ديدن داماد خوبم.»

سيامك تبسمي كرد و گفت: « از ديدن شما و ليدا خانم خوشحال هستم.» و بعد به آشپزخانه رفت و با مادربزرگ براي تداركات غذا مشورت مي كرد. بعد از خوردن نهار پدر و ليدا عزم رفتن كردند و سيامك اصرار مي كرد چند روز بمانند ولي پدر قبول نكرد وگفت:‌ « از اين به بعد خيلي مزاحم مي شويم به هر حال خونه‎ي دخترم است.»

همگي خنديديم و آنها رفتند, ‌سيامك هم بعد از دلداري دادن من, لطيفه را بوسيد و رفت. عصر شده بود كه تلفن به صدا درآمد چند لحظه بعد مادربزرگ مرا صدا زد و گفت: « عزيزم تلفن داري.» از اتاقم گوشي را برداشتم و گفتم: « الو, بفرمائيد.»

صداي خسته‎اي گفت: « لعيا جون, حالت خوبه؟» با تعجب گفتم:

« ببخشيد, شما كي هستيد؟»

  فوراً‌گفت: « فريد هستم,‌ مي‎خواهم باهات حرف بزنم خواهش مي كنم قطع نكن.»

با عصبانيت گفتم: « چرا دست از سرم بر نمي‎داري, من الآن نامزد دارم و نمي‎خواهم هرگز, نه اسمت را بشنوم و نه ببينمت خواهش مي كنم از زندگيم برو بيرون.»

به آرامي گفت: «‌ من شماره تلفنت را از سفارت نگرفته‎ام كه اين مزخرفات را بشنوم,‌ وقتي شنيدم ازدواج كردي خيلي ناراحت شدم,‌ توقع نداشتم بدون رضايت من طلاق بگيري حالا كه ازدواج كردي نمي خواهم دخترمو مرد غريبه اي بزرگ كنه. ازت مي‎خوام دخترمو به ام بدي.»

 با عصبانيت گفتم: «‌ اين آرزو را به گور مي بري, لطيفه دختر منه و پدري مثل تو نداره.» او گفت: « دخترمو از طريق قانون ازت مي‎گيرم. لعيا من زن و دخترمو توي تصادف از دست دادم و همه‎ي اميدم به دختر كوچولومونه و تو نمي‎توني‎اين حق و ازم بگيري.» سپس با عصبانيت گوشي را گذاشتم. نگاهم در نگاه مادربزرگ گره خورد و او متوجه صحبت ها ي من و فريد شده بود و به طرفم آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت: « نگران نباش عزيزم همه چيز درست مي شه»

مادربزرگ همه چيزو تلفني به سيامك توضيح دادو بعد گوشي را دست من داد و سيامك گفت: « لعيا جون ناراحت نباش توي,‌ طلاق نامه ذكر شده كه تو سرپرستي لطيفه را برعهده داري پس اصلاً ناراحت نباش او كاري نمي‎تونه بكنه.» چند روز گذشت و از فريد خبري نشد. سيامك زنگ زد و گفت: « لعيا جون, پنج شنبه عقد و عروسي را برگزار مي كنيم.» با اينكه وضعيت روحي مناسبي نداشتم پذيرفتم و بعد گوشي را به مادربزرگ تسليم كردم بعد از مكالمات تلفني مادربزرگ به من گفت: « فردا من و تو مي‎رويم خريدو همه ي احتياجات خودتو تهيه كن.»

روز بعد همراه مادربزرگ براي تهيه‎ي لباس عروسي و خريدهاي ديگر به بازار رفتيم. مادربزرگ لباس عروس زيبايي خريد و گفت: « ديروز همراه سيامك اينو انتخاب كرديم.»

با خوشحالي گفتم: « خوبه كه سليقه‎ي سيامك است.» و بعد موقع برگشتن، از مادربزرگ راجع به فريد پرسيدم مادربزرگ گفت: « سيامك با فريد صحبت كرده و متوجه شده فريد براي كلاه برداري به ايران آمده تا شايد دختري مانند تو پيدا كند و حسابي سركيسه‎اش بكنه. سيامك گفت فريد اوضاع روحي خوبي نداره؛ گويا خانواده‎اش را درحادثه‎اي از دست داده ولي اصلاً نگران نباش او حسابي از سيامك مي‎ترسه و هرگز  ديگه سراغ تو نمي‎آد.»

صحبت‎هاي مادربزرگ در من آرامش به وجود آورد و با خوشحالي در پي تداركات عروسي بودم و از ليدا و پدر درخواست كردم روز پنج شنبه  در جشن كوچك  عروسي‎ام شركت كنند. روز پنج شنبه به سرعت فرا رسيد و بعد از رفتن به محضر رسماً‌ زن و شوهر شديم و به خانه برگشتيم و در جشن كوچكي كه ترتيب داده بودند شركت كرديم و موقع غروب براي رفتن به منزل جديد همراه سيامك سوارماشين شديم.

لطيفه  و مادربزرگ همراه ما آمدند. پدر و ليدا سوار ماشين خود شدند و تا نيمي از راه پشت سر ما بودند و بعد از ما خداحافظي كردند و رفتند. بين  راه نسيم تندي وزيدن گرفت. سيامك به من گفت: «‌ بيا زندگي مشتركمان را زير برگهاي پاييزي آغاز كنيم.» با او موافقت كردم و مادربزرگ پشت فرمان نشست و همراه لطيفه پشت سر ما آرام آرام مي آمدند. من و سيامك در آن هواي پاييزي كه نسيم تندي, برگها را به صورت ما مي‎كوبيد قدم مي‎زديم و لحظه‎ها را به خاطر مي‎سپرديم  خيلي خوشحال بوديم از اينكه زندگيمونو زير برگهاي پائيزي به هم پيوند زديم. درختان درهم كشيده‎ي اطراف خيابان تنها شاهدان زندگي مشتركمان بودند. و ريزش نم نم باران غبارهاي اندوه گذشته‎ي ما را از صفحه‎ي زندگيمان مي‎زدود و آن لحظه‎ي تاريخي ما را تا لحظه‎ي مرگ پيوند داد.

 

                                                                 پايان

 

                                                   ۱۰/10/79 كرمانشاه ـ رؤيا آرياراد

| نوشته شده توسط آواربرگ        دنیای عکس