تا رسيدن به مقصد ديگه صحبتي نكرد وقتي رسيديم او همراه من از ماشين پيدا شد و دستش را به طرفم دراز كرد و گفت: «اميدوارم در زندگيت موفق باشي.» دستش را به گرمي فشردم و به طرف درب خانه رفتم و توي حيات نشستم و تازه سيامك ماشين را روشن كرد و رفت. نميدانستم او حقيقت را ميگويد يا اين كه باز جزو بازيهاي گروه است به هر حال نميتوانستم به عشق او اعتماد كنم. من روزهاي سختي را پشت سر گذاشته بودم و نميتوانستم خودم را دوباره بدبخت و بيچيز ببينم و عمر گرانبهاي خودم را به هوس يك شبهي او بفروشم. هوايي بسيار لطيف بود باران، نمنم شروع به باريدن كرد و در آن هواي لذتبخش با بوي گلهاي ياس زيبايي خاصي به حيات بخشيده بود و ياد شعري افتاد و آن را بلندبلند ميخواندم و ...
چو مرغي زير باران راه گم كرده
گذشته از بيابان شبي چون خيمهي دشمن
شبي را در بيابان، غريب اما، به سر برده،
فتاده اينك آنجا روي لاشهي بيحاصل،
همه چيز و هر جا خسته و خيس است.
چون روشني كز شعلهي شادي پيام آورد
سحر برخاست.
مادر به سرعت خود را به من رساند و گفت: «تو كجا بودي عزيزم، نميگويي نگرانت ميشويم. پدرت آن قدر عصباني است كه با يك من عسل هم نميشود خوردش. بگو ببينم حالت كه خوبه.»
با لب خندي به او گفتم: «مادر جون كمي صبر كنيد، يكي يكي به سؤالات شما پاسخ ميدهم.»
همراه مادر داخل منزل شديم پدر توي حال روي مبل نشسته بود با ديدن من از جا برخاست و شروع به داد فرياد كرد و ميخواست بداند 2 ساعت تأخير من چه دليل قابل توجهي دارد. سعي كردم او را آرام كنم و بعد گفتم: «من تمام مسير از مدرسه تا منزل را پياده طي كردهام و عامل تأخير من همين است» از اينكه به آنها دروغ ميگفتم احساس گناه ميكردم اما اين به نفع هر سهي ماست و پدر كه كمي مجاب شده بود گفت: «چرا ماشين نگرفتي؟» به او گفتم: «امروز هواي خوبي بود و دلم ميخواست پياده برگردم.»
مادر اجازه نداد پدر بازجويي را ادامه دهد و دستم را كشيد و گفت: «برو لباسهايت را عوض كن عزيزم.»
به اتاقم رفتم و بعد از چند دقيقه مادر سيني غذا را بالا آورد و گفت: «بيا نهارت را بخور.» و همچنان كه روي تخت نشست ادامه داد: «از حرفهاي پدر ناراحت نشو او تو را بيش از حد دوست دارد و خود را در قبال تو مسئول ميداند.» به مادر گفتم: «ميدانم، و اصلاً ناراحت نيستم، مقصر من بودم بايد زودتر به خانه ميآمدم.» مادر از اتاق خارج شد من هم شروع به خوردن غذا كردم و بعد سيني را پايين بردم مادر سيني را از دستم گرفت و گفت: «برو پيش پدر بنشين ميخواهم چايي بياورم.» به مادر گفتم: «پس اجازه دهيد من چايي بريزم.» مادر خنديد و گفت: باشه پس بيا چايي بريز.»
بعد از ريختن چاي همراه مادر روي مبل نشستيم پدر با تبسمي به مادر گفت:«دستت درد نكند خانم زيبايم.»
و مادر كه خيلي ذوقكرده بود پاسخ داد «خواهش ميكنم عزيزم» و بعد رو كرد به من و گفت: «لعيا جون بخور عزيزم.»
پدر نگاهي به من انداخت و گفت: «تو سال آخر دبيرستان هستي و درسهايت زياد مشكل نيست از اين به بعد بعدازظهرها بيا به شركت، هم كار ياد ميگيري و هم خيال من از جانب تو راحت است نميخواهم برايت اتفاقي بيفته.»
سرم را پايين انداختم و فرداي آن روز به مدرسه رفتم مارال اصرار داشت من ماجراي ديروز را برايش بازگو كنم و من مدام به او ميگفتم «آنها از دوستانم بودند و آن روز بازيشان گرفته بود.» او كه مجاب نشده بود؛ سري به زير افكند و ديگه چيزي نگفت. بعد از تعطيلي مدرسه پدر منتظرم بود از مارال خداحافظي كردم و به طرف ماشين رفتم بعد از سلام پدر گفت: «امروز كمي كار داريم»
بعد از دقايقي ماشين ايستاد و من و پدر وارد شركت شديم. آن جا خيلي شلوغ بود با ورود ما همه به احترام پدر از جا بلند ميشدند. پدر رو كرد به منشي و گفت: «خانم احمدي، دخترم را به اتاق كامپيوتر راهنمايي كنيد و به آقاي عطايي بگوئيد كار با كامپيوتر را به لعيا آموزش دهد.»
منشي با زدن تلفن رو به من گفت: «لطفاً تشريف ببريد طبقهي دوم انتهاي سالن، آقاي عطايي آنجا در خدمت شما هستند.»
تشكر كردم و به طرف قسمت كامپيوتر رفتم درب را باز كردم و داخل شدم مردي به طرفم آمد و گفت: «خانم اميري!»
به او گفتم: «بله، شما حتماً آقاي عطايي هستيد؟»
لب خندي زد و گفت: «بله، خودم هستم» او با احترام مرا پشت كامپيوتر نشاند و يك مقدار راجع به سيستم كاري و محيط كامپيوتر صحبت كرد من كه چيزي نمي فهميدم از او خواسته بازي شطرنج را روي كامپيوتر بياورد. او هم همين كار را كرد و بعد با من شروع به شطرنج بازي كرديم. بعد دقايقي زنگ اتاق به صدا در آمد و كاركنان از جا برخاستند. آقاي عطايي گفت: «موقع نهار است شما بهتره برويد پايين تا من سيستم را خاموش كنم.» پايين رفتم و ميخواستم با پدر و مادر به رستوران بروم كه خانم منشي به من گفت: «آنها در جلسه هستند و مدتي طول ميكشد بهتره شما به رستوران برويد.»
تنهايي به رستوران شركت رفتم و بعد از گرفتن غذا از بوفه سرميز نشستم، آقاي عطايي به طرف ميز آمد و رو به من گفت: «اجازه است اين جا بنشينم؟» به او گفتم :«بفرمائيد.»
او شروع به صحبت راجع به پدر و شركت و مشكلات كرد. من هم با بي اطلاعي به او نگاه مي كردم و در ادامه گفت: «شما دوشيزهي مؤدب و زيبايي هستيد, خوشحالم از اينكه ملاقاتتان كردم.»
او گفت: «از اين به بعد قرار است بعدازظهرها به شركت بيائيد, درسته؟»
به او پاسخ دادم «بله, پدر تصميم گرفتند با كارهاي شركت آشنا شوم.» آن روز خيلي با هم صحبت كرديم. آقاي عطايي مهندس شركت مردي جوان و خوش صحبت بود. عصر همراه پدر و مادر به منزل برگشتيم. پدر خوشحال بود و به من گفت: «مهندس عطايي از كار تو خيلي راضي بود و تو به من ثابت كردي ميتوانم رويت حساب كنم. بعد از خودم تو بايد شركت را اداره كني.»
با تأسف گفتم: «خدانكنه, ان شاءالله صدسال عمر كنيد به علاوه من كارها را از آقاي عطايي يادگرفتم او خيلي خوب به من آموزش مي دهد.» مادر مدام خميازه ميكشيد معلوم بود خيلي خسته است. سر راه پدر سه تا پيتزا گرفت و به خانه رفتيم. مادر پيتزاي خودش را به اتاقش برد و پدر هم همراه او رفت. من به اتاق رفتم و مشغول خوردن پيتزا شدم. بعد از خوردن, روي تخت دراز كشيدم كه ناگهان صداي پچ پچي به گوشم رسيد. صندلي را زير پايم گذاشتم و از راه كانال كولر به صحبت هاي آنها گوش دادم. پدر داشت مادر را قانع ميكرد با ازدواج من موافقت كند. او ميگفت: «لعيا بزرگ شده و نميتوانم ديگه كنترلش كنم. او بايد ازدواج كند و سروسامان بگيرد»
مادر گفت: « باشه, من موافقم اما با چه كي؟» پدر در پاسخ گفت: «مهندس عطايي». مادر كمي مكث كرد و گفت: « مهندس عطايي, چه طورممكنه؟!» پدر گفت: «مهندس ديروز با من راجع به لعيا صحبت كرد. من به اش گفتم بايد با لعيا و مادرش صحبت كنم.»
مادر عصباني شد و گفت: «مهندس چه طور يك روزه عاشق لعيا شد و از او خواستگاري كرد؟»
پدر پاسخ داد: «من چند روز پيش پيشنهاد ازدواج با لعيا را به او داده بودم و او خواست لعيا را ببيند و حالا به او علاقه مند شده و ميخواهد با او ازدواج كند. بهتر است خودت با لعيا راجع به اين موضوع صحبت كني.»
من كه شوكه شده بودم. هول شدم و صندلي از زير پايم ليز خورد و به زمين افتادم. پايم به شدت درد گرفت و به زحمت خود را روي تخت كشاندم. خيلي ناراحت بودم . پدر براي اينكه از شرم راحت بشه كه برايم شوهر پيدا كرده؛ با اينكه از مهندس عطايي خوشم آمده بود و احساس مي كردم دوستش دارم ولي زير بار ازدواج نميرفتم. با درد پا خوابم برد و صبح وقتي از خواب برخاستم خورشيد طلوع كرده بود. آن روز جمعه بود و هميشه براي من كسل كنندهترين روز بود. پايين رفتم پدر و مادر هنوز بيدار نشده بودند. بعد از رفتن دستشويي صبحانه را آماده كردم و به اتاق خواب پدر و مادر رفتم, آنها را بيدار كردم. هر كدام با ماليدن چشمها بيدار شدن و من به آشپزخانه برگشتم. بعداز چند دقيقه مادر وارد شد و با خوشحالي گفت: «صبح به خير عزيزم, زود بيدار شدي» با لب خندي گفتم: «صبحانه را آماده كردهام، پدر نميآيد» او گفت: «پدر خسته است و امروز ميخواهد استراحت كند و كمي ديرتر صبحانه ميخورد.» من و مادر شروع به خوردن صبحانه كرديم مادر بعد دقايقي گفت: «لعيا جون ميخواهم كمي در مورد آيندهات صحبت كنم.»
به او نگريستم و گفتم: «بفرمائيد.»
مادر ادامه داد: «لعيا جون، تو ديگه بزرگ شدهاي و عاقل هستي من و پدر هم روز به روز پيرتر ميشويم و بالاخره بايد تو سر و سامان بگيري ديروز مهندس عطايي از تو خواستگاري كرده من و پدر هم با اين وصلت موافقيم او پسر خوبي است و ما نميخواهيم از دستش بدهيم.» عصباني شدم و به مادر گفتم: «مادر من هيچ شناختي از او ندارم، فقط يك بار او را ديدهام و چطور ميتونم با او ازدواج كنم...»
مادر حرفم را قطع كرد و گفت: «خوب بهتر او را بشناس، قرار نيست كه به اين زودي عروسي كنيد اگر از او خوشت نيامد مجبور نيستي او را بپذيري به هر حال چند ماهي نامزد ميشوي و بعد از توافق عروسي ميكنيد چه طور است.»
سرم را پايين انداختم، مادر با صحبتهايش دهانم را بست آنها تصميم خودشان را گرفته بودند.
مادر گفت: «بعدازظهر مهندس عطايي براي خواستگاري ميآيد، يكي از لباسهاي مجلسيات را انتخاب كن.»
با تعجب گفتم: «يعني به اين زودي ميخواهد به خواستگاريم بيايد.» مادر گفت: «آره، يك خواستگاري ساده است. مهندس عطايي در اين دنيا كسي را ندارد او به تنهايي زندگي ميكنه و به خاطر همين تشريفات لازم نيست.»
از صحبت مادر خيلي متأثر شدم. مهندس عطايي هم مانند من بيكس بود شايد خداوند ما را سر راه يكديگر گذاشته.
رو به مادر گفتم: «هر طور كه شما صلاح ميدانيد من موافقم.»
بعدازظهر رأس ساعت چهار صداي زنگ، در فضاي خانه نواخته شد من در اتاقم مشغول پوشيدن لباس بودم و كمي آرايش ميكردم و منتظر مادر بودم تا صدايم كند بعد از چند دقيقه مادر صدايم كرد و پايين رفتم آقاي عطايي در جا برخاست و سلام كرد من هم با تبسمي پاسخ گفتم و در كنار پدر نشستم. آقاي عطايي همچنمان كه به من خيره شده بود گفت:حالتون كه خوبه؟ كاملاً جدي گفتم: متشكرم.
مادركه سيني چايي را در دست داشت به طرف ما آمد و ابتدا به آقاي عطايي تعارف كرد و بعد پدر، وقتي به من رسيد با متلك گفت:«فكر ميكنم چايي آوردن وظيفه تو بود.»
سرم را كمي تكان دادم و گفتم: «ببخشيد، تجربه ندارم.»
آقاي عطايي و پدر خنديدند و مادر پيشنهاد داد كه بروند سر اصل مطلب، عطايي براي معرفي كردن خود گفت: «اصليت من شمالي است و پدر و مادرم را در زلزله از دست دادهام و تنها زندگي ميكنم.»
مادر گفت: «بله، لعياي من هم تنها است و خواهر و برادري نداره، به هر حال ما براي آيندهاش نقشهها كشيدهايم و خواستار خوشبختي او هستيم.»
پدر دنبال حرفهاي مادر را گرفت و ادامه داد:«براي اينكه بيشتر با يكديگر آشنا شويد مدتي، هم نامزد شويد و بعد از چند ماه در صورت موافقت هر دو سور و سات عروسي را راه مياندازيم.»
مهندس عطايي پذيرفت و مادر شيريني تعارف كرد و قرار شد از اين به بعد من فريد بيشتر، هم باشيم و روحيهي هم را بشناسيم از فرداي آن روز بعد از مدرسه فريد ميآمد دنبالم و با هم به شركت ميرفتيم تمام مدت در شركت با هم بوديم او مرا مجذوب خود كرده بود. مردي تنها و بيكس بود احساس ميكردم با وجود او خوشبختم هرگاه مادر در مورد او انتقاد ميكرد در مقابلشان موضع ميگرفتم مادر از اين كه من آن قدر شيفتهي فريد شده بودم خوشحال بود، بعد از دو هفته فريد از من خواست زندگي مشتركمان را شروع كنيم من كه احساس ميكردم او را خوب شناختهام و دوستش داشته موافقت كردم و شب وقتي با پدر و مادر به خانه برگشتيم ماجرا را براي آنها بازگو كردم ابتدا مادر موافق نبود. او معتقد بود بايد بيشتر يكديگر را بشناسيم اما با صحبتهاي پدر او هم راضي شد. پدر با فريد تمام گرفت كه به منزل ما بيايد تا با هم در مورد عروسي صحبت كنيم يك ساعت بعد فريد با دسته گلي وارد منزل ما شد و پدر و مادر با او كُلي صحبت كردند. فريد خواهان اين بود كه بعد از عقد در محضر ما بدون مراسم زندگيمان را شروع كنيم پدر و مادر پذيرفتند و من هم به ناچار پذيرفتم پدر معتقد بود اقوام در خارج از كشور به سر ميبرند و آنها كسي را در ايران ندارند فريد هم كسي را نداشت فرداي آن روز صبح با فريد رفتيم خريد و بعدازظهر هم در محضر عقد كرديم و شب به خانهي فريد رفتيم او آپارتمان كوچكي داشت و ما زندگيمان را خيلي ساده در يك روز آغاز كرديم موقع خداحافظ مادر كُلي گريه كرد او خود را در آغوش پدر انداخته بود و گريه ميكرد و پدر او را دلداري ميداد لحظهي سختي بود ما از هم جدا شديم. روزهاي اول زندگي مشتركمان خيلي خوب بود و واقعاً از زندگيم با فريد لذت ميبرد م. پدر، فريد را معاون خود كرد و به او يك ماشين به عنوان كادوي عروسيمان داد تا در رفت و آمد به شركت راحت باشيم كمكم من ترجيح دادم در خانه باشم و بتوانم در مقابل صحبتهاي فريد آرامش و آسايش او را در منزل ايجاد كنم و چون امتحانان پايان دوره شروع شده بود بايد درس ميخواندم با كمك فريد امتحاناتم را خيلي خوب دادم و وقتي نتايج را ديدم اصلاً باورم نميشد آن قدر موفق بوده باشم. دو ماه از ازدواج من و فريد ميگذشت.
يك شب پدر با من تماس گرفت و از من خواست شب جمعه شام به منزل آنها برويم وقتي فريد به منزل رسيد به او گفتم پدر ما را فردا شب براي شام دعوت كرده او گفت:«آره، ميدانم او ميخواهد حرفهاي مهمي به تو بگويد.» با تعجب گفتم: «چه حرفهايي، نكنه براي مادر اتفاقي افتاده باشد.»
فريد گفت:«نه اتفاقي نيفتاده همگي سالم هستند پدر و مادر ميخواهند فقط با تو صحبت كنند فردا خودت ميفهمي.»
آن شب نتوانستم خوب خوابم. هنوز چند ساعتي از خوابيدنم نگذشته بود كه دستي روي شانهام مرا تكان ميداد و ميگفت: «پاشو، خانم خوشگلم من دارم ميروم شركت با من كاري نداري؟»
به او گفتم: «نه،به سلامت فقط سعي كن عصر زودتر بيايي خونه.» با گفتن «چشم» رفت به شركت. من هم كارهاي منزل را انجام ميدادم. فريد چند بار به خونه تلفن كرد و بعد از پرسيدن حالم خداحافظي كرد. عصر فريد يك سبد گل گرفت و آمد دنبالم و با هم به خونه پدر رفتيم. آنها استقبال شاياني از ما كردند و مادر چند جور غذا پخته بود بعد از صرف شام پدر مرا به اتاق خودش برد و گفت: «بنشين دخترم.»
با تعجب به پدر گفتم: «چيزي شده كه نبايد فريد بدونه؟»
پدر گفت: «نه عزيزم، ميخواستم تنها با تو صحبت كنم.»
پدر صندليش را به من نزديك كرد و دستانم را در دستش گرفت و گفت: «لعياي عزيزم همين طور كه ميدوني من و مادرت به غير از تو كسي را نداريم و تمام تلاشمان را براي خوشبخت شدن تو كرديم و از اين به بعد هم اين كار را ميكنيم ولي ما ديگه پير شدهايم و نميتوانيم از پس مسئوليتهاي شركت به خوبي برآئيم ديگه نوبت شما جوانهاست.»
حرفش را قطع كردم و گفتم: «نه پدر اين حرفها را نزنيد بدون شما من از پس كارهاي شركت برنميآيم به علاوه شما هنوز جوون هستيد نبايد اين قدر زود تسليم شويد.»
او گفت: «نه عزيزم، تو و فريد ميتوانيد شركت را با هم اداره كنيد من و مادرت ميخواهيم استراحت كنيم ما تصميم خودمان را گرفتيم ديگه توان كارهاي سنگين شركت را نداريم. خونه و ويلا را هم به نامت ميكنم من و مادرت هم با حقوق بازنشستگي زندگيمان را ميگذرانيم.»
اشك در چشمانم حلقه زد و بغضم تركيد و خود را در آغوش پدر انداختم و هايهاي گريستم. چه گونه ميتوانستم زحمات چندين سالهي پدر را تصاحب كنم اما آن شب پدر تصميم خود را گرفته بود. من هم به غرم ميل باطنيام پذرفتم موقع خداحافظي مادر رو كرد به من و گفت:«قدر فريد را بدان من مطمئنم خوشبختت ميكنه.»
تبسمي كردم و از آنها جدا شديم بين راه فريد كه از موضوع خبر داشت رو به من گفت: «صحبتهايت با پدر خيلي طول كشيد.»
به او گفتم: «بله، نميخواستم چيزهايي كه به من داده بپذيرم اما به ناچار قبول كردم.»
ناگهان صداي قهقهاي بلند شد و گفت: «خوبه، خوبه.»
عصباني شدم و گفتم: «منظورت چيه؟»
او گفت: «منظور خاصي نداشته فقط اميدوارم از پس مسئوليتها به خوبي برآيي.»
دوماه گذشت و من و فريد سرگرم رسيدگي به امورات شركت بوديم مادر كه دچار افسردگي پيري شده بود همراه پدر به ويلاي خود در شمال رفته بودند قرار بود چند روز ديگر برگردند. موقع نهار فريد آمد دنبالم تا با هم به رستوران برويم براي صرف نهار كه تلفن به صدا درآمد و فريد گوشي را برداشت و چند دقيقه بعد گوشي را گذاشت او مات و مبهوت به من مينگريست به او گفتم: «چي شده فريد، اتفاقي افتاده؟»
او بهت زده گفت: «لعيا جون، به خودت مسلط باش از راهنمايي و رانندگي زنگ ميزدند گويا پدر و مادر تصادف كردهاند.»
با شنيدن اين موضوع ديگر چيزي نفهميدم، وقتي به هوش آمدم فريد روي سرم ايستاده بود و صدايم ميزد فريد گفت: «لعياجون، خوبي عزيزم.»
وقتي به خود آمدم تازه فهميدم چه بر سرم آمده پدر و مادر حتماً مردهاند و شروع به گريه كردم. فريد سعي ميكرد منو دلداري بده اما با شوكي كه به من وارد شده بود باعث افسردگي شديد در من شد. فريد گفت: «لعيا جون من بايد بروم به پاسگاه چالوس تا از ماجرا باخبر بشوم، ميتوانم تنهايت بگذارم.»
داد زدم «برو، برو از اينجا ميخواهم تنها باشم.»
فريد به پاسگاه چالوس رفت و اجساد پدر و مادر را از بيمارستان آن جا تحويل گرفت و با آمبولانس آنها را به تهران انتقال داد و اصلاً باورم نميشد كه شاهد مرگ آن دو هستم روز بعد در موقع تشريع جنازهها مانند جسمي كه روح در بدن نداره بيتحرك روي قبرهاي پدر و مادر كه كنار هم بودند افتادم آن قدر گريه كرده بودم كه اشكهايم خشك شده بود. چند ماهي در آسايشگاهي رواني بستري شدم و بعد از بيرون آمدن فريد مثل پروانه دور من ميچرخيد او تنها كسي بود كه من در دنيا داشتم. فريد كه وضع بد روحي مرا ميديد به من پيشنهاد كرد براي بهبود حالم بهتره هر چه در اينجا داريم بفروشيم و به آلمان برويم و تا آخر عمر آن جا بمانيم. اولي مخالفت كردم و اما بعد كه فكر كردم به اين نتيجه رسيدم كه در ايران بدون پدر و مادرم نميتوانم طاقت بياورم به ناچار پيشنهادش را قبول كردم و شركت و ويلا و خونه را فروختم و فريد را روانهي آلمان كردم و دو ماه بعد خودم عازم آلمان شدم وقتي از هواپيما پياده شدم فريد در فرودگاه منتظرم بود وقتي او را ديدم مرا به گرمي در آغوش كشيد و گفت:«راحت رسيدي، عزيزم»
به او گفتم: «بله، خوب بود»
فريد تاكسي گرفت و سوار شديم بين راه او گفت:«اميدوارم وسايل راحتي تو را فراهم كرده باشم اما بعضي چيزها در اينجا ممكن است برايت خوشايند نباشه. ولي چارهاي نيست بايد تحملش كني در غيراين صورت مجبور ميشوي همين راه را برگردي.»
متوجه صحبتهاي فريد نميشدم. منزلي كه خريده بود مجلل و زيبا بود، داخل حيات دختر بچهي زيبايي در حال بازي كردن بود فريد صدا زد: جُوانا!»
بچه به سرعت خود را در آغوش فريد انداخت، متوجه اين اتفاقات نبودم نميدانستم چه شده و چه قرار است اتفاق بيفتد پرسيدم: «اين بچهي كيه؟»
به سرعت پاسخ داد: «تنها فرزندم جُوانا است.»
ابروهايم را درهم كشيدم و با تعجب گفتم: «دختر تو! ... شوخي ميكني تو كي ازدواج كردي كه من نفهميدم؟»
خنديد و گفت: «قبل از تو من زن و بچه داشتم.»
به او گفتم: «دروغ ميگويي، من باور نميكنم.»
گفت: «ميل خودته، ميخواهي باور نكن اما بايد بدوني من تمام وقتم رو صرف زن و فرزندم ميكنم و تو هم ميتواني با ما زندگي كني ولي اين را به تو بگويم حق نداري زندگي ما رو مختل كني وگرنه ولت ميكنم توي خيابانها تا از گرسنگي بميري.»
خداي من نميتوانستم باور كنم فريد چنين خيانتي به من كرده، يك هفته بيشتر نتوانستم بين آنها دوام بياورم. فريد به زبان آلماني مسلط بود و در منزل همگي به آلماني صحبت ميكردند و من چيزي نميفهميدم. آنها مدام ميگفتند و با هم ميخنديدند من هم مانند غريبهاي گوشهاي كز كرده نگاهشان ميكردم. ديگه صبرم تمام شد و يك روز كه با همسر و تنها دخترش قصد بيرون رفتن از خونه را داشتند رو به فريد گفتم: «تو رو خدا،اين كار را با من نكن تمام ثروت پدرم را به من برگردان ميخواهم به ايران برگردم.»
نيشخندي زد و گفت: «كدام پولها، تو كه چيزي نداري الآن هم زيادي از جيبم مايه گذاشتم من و همسرم كار ميكنيم و تو ميخوري و ميخوابي، ولي زياد طول نميكشه. هر چه زودتر بايد يك كاري برايت دست و پا كنم.»
حرفهايش جگرم را سوزاند به طرفش حملهور شدم و يقهاش را گرفتم و چند بار به صورتش سيلي زدم. او مرا محكم به زمين زد و با لگد تمام بدنم را كبود كرد و گفت:«اي احمق تو مستحق اين هستي كه تو خيابون بخوابي.»
همسرش بچه را برداشت و به آلماني حرفي زد كه فريد به سرعت رفت خيلي احساس بدبختي ميكردم فريد به من خيانت كرده بود. ازش متنفر بودم با بدني زخمي از خونه بيرون رفته نميتوانستم در آن خونه زندگي كنم. دو شب در خيابان خوابيدم و غذاي ماندهي خارجيها را ميخوردم. تا اينكه به پيشنهاد يك خانوادهي ايراني كه در رستوران كار ميكردند و بعد از آشنايي به من كمك كردند، به ايران برگردم آنها مرا به سفارت ايران معرفي كردند و از آن طريق با هزاران مشكل و رفت و آمد بالاخره ويزا گرفتم و به ايران برگشتم. اما سرگردان و تنها، مانند سابق در كوچههاي پايين شهر ميخوابيدم و سرگردان بودم.
نيمه شب بود كه بر دستانم دستبند زدند و به ادارهي پليس بردند. تازه فهميدم توي چه منجلابي گرفتار شدهام!! فريد با دسته چك من، پول هنگفتي را بالا كشيده و من به خاطر او پستفطرت بايد قسمتي از عمرم را در زندان سپري كنم. اون روزها تمام زندگيم در گريه و كز كرده گوشهي سلول سپري شد از حال خود غافل بودم. دل ضعفههاي عجيب امانم را بريده بود خيلي ضعيف بودم. در زندان چيزي نميخوردم تا اين كه از شدت ضعف بيهوش شدم هنگامي كه چشم گشودم صداي سپيد پوش را ديدم كه مدام به صورتم سيلي ميزد و ميگفت: «بيدار شو، بيدار شو، تو حالت خوبه.»
چشمام را گشودم و گفتم: «احساس ضعف ميكنم.»
دستي بر سدم كشيد و با لبخند ادامه داد: «خوشحال باش تو از اين به بعد بايد وعده غذايي را كامل بخوري ناسلامتي بايد به يكي ديگه هم غذا برسوني.»
متعجب پرسيدم: منظورتان را نميفهمم!؟»
ادامه داد: تو سه ماهه كه حاملهاي!»
سخنان دكتر مانند پتكي بر سرم كوبيده شد. از خود بيخود شدم و ديگر چيزي نفهميدم وقتي به هوش آمدم صداي زني نوازشم ميداد و آواز ميخواند چشمهايم را گشودم، مرا به سلول برگردانده بودند. زنها اطرافم حلقه زده و خوشحال بودند. ولي دل من خون بود. اضطراب عجيبي داشتم. بغض راه گلويم را گرفته بود اما نميتوانستم گريه كنم. گلاره زن مسني كه به جرم سرقت از بانك به 20 سال زندان محكوم شده بود از من پرستاري ميكرد و مدام ميگفت: «اميدوارم بچهي سالمي به دنيا بياوري و خوب تربيتش كني.»
ديگه طاقت نياوردم، بغضم تركيد گريهكنان به گلاره گفتم: «بچه را توي زندان بزرگ كنم،بهاش بگم بابات كي بود، كجاست؟ من بچه نميخواهم از بين ببريدش تو را به خدا بچه نميخواهم.»
گلاره سيلي در گوشم نواخت و فرياد زد: خفه شو، بچه نعمتي است كه هر كسي به دست نميآورد تازه مونس شبهاي تنهايي تو است اين قدر ناشكري نكن.»
بچه داخل رحم روزبهروز بزرگتر ميشد و غم و اندوه من روزبهروز بيشتر اميدي به آيندهي بچه و خودم نداشتم. و يك روز مأمور زندان در را گشود و با اشارهي انگشت مرا به طرف خود فراخواند. به طرفش رفتم او گفت: «ملاقاتي داري» با تعجب گفتم: «ملاقاتي، با من كار دارند!»
زير بغلم را گرفت و به طرف اتاق ملاقات هدايت كرد،در را گشودند. مردي رو به پنجره ايستاده بود نميتوانستم تصور كنم چه كسي ميتواند باشد. ما را تنها گذاشتند حالم بد بود آرام به او گفتم: «ميتوانم بنشينم»
جوابي نشنيدم به طرف صندلي رفتم و نشستم به طرفم برگشت و گفت: «اين جا بهات خوش ميگذره؟»
چهرهي آشنايي در نظرم جلوهگر شد اما نميتوانستم بفهمم كجا او را ديدهام پاسخ دادم. جاي شما خالي، بد نيست و در ادامه گفتم: «چهرهي شما برايم آشناست اما نميدانم. كجا شما را ديدهام؟»
خنديد و گفت: «تقريباً پنج الي شش سال پيش وقتي از مهموني خارج شدي من شما را در خيابان سوار كردم و به ...»
حرفش را قطع كردم و گفت: «بله، يادم اومد اما شما منو از كجا پيدا كرديد؟»
صندلي كنار من را كشيد و نشست، سيگاري از جيبش درآورد و روشن كرد و با تبسمي گفت: «مهم نيست»
دلم نميخواست دوباره بپرسم، ترجيح دادم سكوت كنم اما او سكوت را شكست و گفت: «ميخواهم از اين جا بيرونت بياورم، بدهكاريهاي شوهرت را پرداخت ميكنم، دلم نميخواهد اون بچهي بيگناه به آتيش تو و شوهر بيلياقتت بسوزه.» بعد سرش را ميان دستانش فشرد و ادامه داد: «نميخواهم اون بچه، در بدبختيهاي تو شريك باشه.»
با تعجب به او كه براي فرزند من دل ميسوزاند نگاه ميكردم، كه مأمور زندان وارد شد و با گفتن: «ملاقات تمام شد» مرا به سلول برگرداند بين راه آن مرد فرياد زد «منتظرم باش برميگردم.»
چند روز گذشت و من منتظر بودم يك بار ديگر آن مرد را ملاقات كنم.
روزها را ميشمردم تا اينكه نگهبان زندان فرياد زدم: «لعيا اميري، براي تحويل گرفتن لباسهايش به دفتر مراجعت كند.»
با خوشحالي بلند شدم و به طرف نگهبان رفتم لباسها را تحويل گرفتم و بعد از عوض كردن آن مأمورين مرا تا دم درب خروجي هدايت كردند. وقتي از زندان خارج شدم احساس آزادي، تمام وجودم را فرا گرفت به طرف صداي بوق ماشين برگشتم، آقايي كه چند روز پيش به ملاقاتم آمد باملايمت به من اشاره داد وارد ماشين شوم. بياختيار به طرف ماشين رفتم درب جلو را گشود و با ملايمت گفت: «بنشينيد خانم اميري.»
پاسخ دادم: «متشكرم» و به آرامي نشستم. او شروع به صحبت كرد و از من خواست همراهش بروم تا جايي براي سكونتم پيدا كند چون چارهاي نداشتم و از همه مهمتر مجلي براي زندگي نداشتم همراهش راهي شدم او ابتدا به يك شركت بزرگ رفت و ماشين را در پاركينگ گذاشت و از من خواست در ماشين بمانم مدتي بعد برگشت و گفت: «يك خانهي خوب و قابل اطمينان براي پيدا كردهام، يك پيرزن توي خانه زندگي ميكند و خيلي تنها است، از رئيس من خواسته است برايش مستأجر پيدا كند من هم شما را پيشنهاد دادم.»
به او با تبسم گفتم: «نميدانم چرا به من كمك ميكنيد، من نميتوانم با وضعيتي كه دارم اجارهي منزلي را بدهم.»
به سرعت پاسخ داد: «اصلاً لازم نيست به خودت فشار بياوري بعد از زايمان فرصت زيادي براي جبران داري.»
او مرا به خانه رساند و از من خواست پياده شوم و همراهيش كنم، او كليد را به در انداخت و وارد شديم موسيقي ملايمي به گوش ميرسيد به اتاق نشيمن رفتم خانم مُسني روي راحتي آرميده بود و از موسيقي لذت ميبرد وقتي متوجه ما شد از جا برخاست و بعد از سلام احوالپرسي رو به مردي كه همراهم بود كرد و گفت: «كامبيز، اين همون زن است.»
كامبيز با تكان دادن سر تأئيد كرد و بعد به من نگريست و با لبخندي گفت: «خوش آمدي دخترم از اين به بعد ديگه از سختي و دربهدري خبري نيست اين جا خونهي خودته، اميدوارم كوچولو را راحت به دنبا بياوري و بزرگش كني.»
تبسمي كردم و با سخنان محبتآميز آن زن مدتي گريستم، تا به حال كسي اين قدر به من محبت نكرده بود كامبيز از من خواست بعد از به دبنا آمدن بچه، پول كرايه را بدهم و من هم با كمال ميل پذيرفتم. زندگي خوبي را با مادربزرگ آغاز كرديم و به يكديگر خيلي وابسته شده بوديم. مادربزرگ تمامي وسايل آسايش مرا فراهم ميكرد. روزهاي آخر حاملگي خيلي حالم بد بود و يك شب در حال ظرف شستم دلم به شدت در گرفت و مادربزرگ به سرعت گوشي را برداشت و بعد از قطع تلفن به طرفم آمد و مرا نوازش داد از شدت درد روي مبل دراز كشيدم، نميتوانستم تكان بخورم و مدام آه و ناله ميكردم مادربزرگ كه عصباني شده بود داد زد: «بس كن، زن بايد در زندگي تحمل داشته باشد آرام باشد.»
همين طور مرا دلداري ميداد تا اينكه صداي زنگ، فضاي خانه را پر كرد. او آيفون را برداشت و گفت: «الآن ميآئيم.»
به طرف اتاق رفت و كتي را برداشت و روي دوشم نهاد و مرا به طرف درب خروجي هدايت كرد از شدت درد فقط فرياد ميزدم كامبيز ماشين را روشن كرد. سوار شديم و به طرف بيمارستان حركت كرديم، بين راه از حال رفتم وقتي به هوش آمدم مردي دست بر سرم ميكشيد و مدام ميگفت: «از بچهات خوب نگهداري كن و گذشتهات را فراموش كن.»
دستش را گرفتم و در حالت بيهوشي به او گفتم: «بچه نميخواهم، نميتوانم بزرگش كنم.»
مثل يك رؤيا بر من گذشت وقتي به هوش آمدم به جز مادربزرگ كسي را نديدم از او پرسيدم «چند دقيقه پيش با مردي داشتم صحبت ميكردم.»
مادربزرگ گفت: «نه دخترم من ساعتها است اين جا هستم كسي را نديدم حتماً خواب ديدي.»
به او گفتم: «شايد در عالم رؤيا ديده باشم اما آن قدر به نظرم واقعي جلوه كرد كه گويي به عينه ديده بودم. اما حتم دارم گرمي دست آن مرد را حساس كردم.»
مادربزرگ توجهي نكرد سه روز در بيمارستان بودم مادربزرگ دنبالم آمد و مرا سوار ماشين كرد و به همراه كامبيز به منزل آوردچون بچه را سزارين به دنيا آورده بودم حالم بسيار بد بود و تا مدتها نميتوانستم درست راه بروم. گاهگاهي مادربزرگ يك دسته گل مريم به اتاقم ميآورد و خانه پر از بوي اين گل ميشد مادربزرگ اصرار داشت اسم دخترم را خودش انتخاب كند با موافقت من اسمش را لطيفه گذاشت، سه ماه بعد از زايمان با كمك كامبيز كاري نيمه وقت پيدا كردم. مشكلات روز به روز بيشتر ميشد و جنگيدن با آن سخت. تنها اميدم لطيفه بود كه مرا به زندگي اميدوار ميساخت.
يك سال گذاشت. مادربزرگ اجارهي منزل را قبول نميكرد و به اصرار مقداري از اجاره را ميپرداختم يك روز عصر كه مشغول اتو زدن لباسهاي لطيفه بودم مادربزرگ با يك ليوان شربت به اتاق آمد و آن را روي ميز گذاشت و گفت: «بخور عزيزم.»
گفتم: «ممنونم.»
لباسهاي لطيفه را در چمدان گذاشتم و كنار مادربزرگ رفتم مادربزرگ پيشاني مرا بوسيد و گفت: «دخترم سربلندي تو آرزوي منه و هميشه از خدا ميخواهم تو را براي لطيفه سالم و زنده نگهداره. خودت كه بهتر ميداني روز به روز زندگي سختتر ميشه و لطيفه هنوز بچه است وقتي بزرگتر شد كمبود پدر را احساس ميكنه و تو را مقصر ميداند. تو بايد سر و سامان بگيري تا در آينده سركوفت نخوري.»
كمي مكث كردم و بعد جواب دادم: منظورتان اينه كه ازدواج كنم و بعد لطيفه را بسپارم دست مرد غريبه كه هر بلايي خواست سرش بياره، و سر گذشت من بس نيست ميخواهيد براي لطيفه تكرار بشه.»
مادربزرگ نگذاشت بيشتر صحبت كنم و گفت: «من فقط خوبي لطيفه را ميخواهم، نميخواهم درد بيپدري بكشه تو فكر خودتي نه لطيفه، اگر به فكر لطيفه بودي حتماً زودتر به فكر ازدواج ميافتادي.»
ترجيح دادم سكوت كنم، مادربزرگ كه سكوت مرا ديد ادامه داد: «يك مرد باشخصيت تو را از من خواستگاري كرده، هر وقت خواستي ازدواج كني به من بگو تا ازش دعوت كنم بيايد.»
نفس عميقي كشيدم، ميدانستم حتماً اتفاقي افتاده كه مادربزرگ به من گير داده.
آن روز مادربزرگ از من خواست بيشتر فكر كنم شب شام نخورده خوابيدم نصفه شب لطيف گريه كرد بلند شدم آرامش كنم كه مادربزرگ از صداي بچه بيدار شده بود وارد اتاق شد و لطيفه را از دستم گرفت و با گفتن شب به خير از اتاق خارج شد در حالي كه متحير به درب خيره شده بود بلند شدم و مادربزرگ را تعقيب كردم. او در حال كنار پنجره نشسته بود و لطيفه را در آغوش كشيده و برايش لالايي ميخواند. ديدن اين صحنه بدجوري مرا مجذوب كرد همين طور ساعتها مادربزرگ را نگريستم او سمبل انسانهاي خيرخواه و بزرگوار بود هرگز نميتوانستم محبتهاي او را جبران كنم به طرف مادربزرگ رفتم او را بوسيدم و گفتم: «هر چي بگوئيد انجام ميدهم، اگر آدم مطمئني باشه و بتونه لطيفه را از جانش بيشتر دوست داشته باشه من ميپذيرم، حق با شماست لطيفه واقعاً احتياج به پدر داره.»
يك دفعه بغضم تركيد شروع به گريه كردم مادربزرگ هم پابهپاي من گريست. واقعاً خود را مديون او ميدانستم. لطيفه را از دستش گرفتم و به اتاق بازگشتم تا ساعتها بيدار ماندم و در ذهنم شعرهايي كه در گذشته با پدر و مادر ميخواندم تكرار كردم و به ياد آنها اشك ميريختم:
در آن لحظه كه من از پنجره بيرون نگاه كردم،
كلاغي روي بام خانهي همسايهي ما بود.
و بر چيزي، نميدانم چه، شايد تكه استخواني
دمادم تق و تق منقار ميزد باز
و نزديكش كلاغي روي آنتن قار ميزد باز
و نميدانم چرا، شايد، براي آن كه اين دنيا بخيل است،
و تنها ميخورد هر كس كه دارد.
در آن لحظه از آن آنتن چه امواجي گذر ميكرد
كه در آن موجها شايد يكي نطقي در اين معني كه شيرين
دست غم، شيرينتر از شهد و شكر ميكرد
نميدانم چرا، شايد براي آن كه اين دنيا عجيب است.
شلوغ است،
دروغ است و غريب است.
و در آن موجها شايد در آن لحظه جواني هم
براي دوستداران صداي پيرمردي تار ميزد باز
نميدانم چرا، شايد براي آن كه اين دنيا پر است از ساز و از آواز.
صبح مادربزرگ صبحانه كاملي به من داد و مرا روانهي شركت كرد و قبل از رفتن به من گفت: «امروز بعدازظهر ميآيد؟»
با تعجب گفتم: «چه كسي ميآيد!»
او گفت: «خواستگار ديگه»
آهي كشيدم و گفتم: «باشه، ظهر زودتر ميآئيم.»
آن روز به سختي بر من گذشت مادربزرگ خانه را تمييز كرده و ميوه و شيريني خريده بود به اتاقم رفتم روي تخت پيرهن زيبايي گذاشته شده بود مادربزرگ از پايين داد زد: «از لباس كه برايت خريدهام خوشت ميآيد.» جواب دادم: «بله، ممنونم.»
بعد از دوش گرفتن پيرهن را پوشيدم و تازه آماده شده بودم، مادربزرگ داد زد: «لعيا جون، مهمون ما آمد.»
به سرعت خودم را مرتب كردم و روي پلهها نشستم تا مادربزرگ صدايم كند در اين حين او نزديك پلهها آمد و گفت:«لعيا، زود باش مهمون را منتظر نگذار.»
پشت سر مادربزرگ وارد پذيرايي شدم يك دفعه خشكم زد متحير به او نگريستم او از جا برخاست و با لبخندي سلام داد، مادربزرگ متوجه دستپاچگي من شده بود دستم را كشيد و مرا روي مبل نشاند. اصلاً باورم نميشد بعد از سالها مردي كنارم نشسته روزي بر من رياست ميكرد او كسي نبود جز سيامك، او به خواستگاريم آمده بود مادربزرگ به آشپزخانه رفت تا سيني چايي بياورد در اين حين سيامك سرصحبت را باز كرد و گفت: «خوشحالم بعد از سالها انتظار باز توانستم ببينمت 6 الي 7 سالي ميگذره حتماً يادت نرفته آمدم تا براي چندمن بار ازت تقاضاي ازدواج كنم.»
با ناراحتي به او گفتم: «شما كي ميخواهيد دست از سرم برداريد من هرگز تجربهي تلخ گذشتهام را تكرار نميكنم.»
اشك در چشمانش حلقه زد و گفت: «منظورت اين است كه من مانند فريد عطايي هستم. دختر، تو اصلاً قلب نداري.»
از جا بلند شدم و ديگر نميتوانستم آه و نالههاي سيامك را تحمل كنم به طرف درب خروجي رفتم مادربزرگ در همين حين وارد شد در دستش سيني چايي بود و نگاهي به من انداخت و گفت:«چي شده لعيا جان، برو بنشين تازه چاي آوردم.»
با ناراحتي گفتم: «لازم نيست بيشتر از اين آقا را به زحمت بيندازيم، به خاطر لطيفه هم كه شده من به اين خواستگاري جواب رد ميدهم.»
سيامك از جا برخاست و با پرخاشگري گفت: «لعيا، خوشبختي لطيفه آرزوي من است چرا فكر ميكني با وجود من لطيفه خوشبخت نميشه اين اشتباه محص است.»
با بيتوجهي به طرف اتاقم برگشتم، روي تخت دراز كشيدم و همچنان كه اشك از چشمانم سرازير ميشد، احساس ميكردم سيامك را دوست دارم ولي تنها مسئله مهم لطيفه بود و نميخواستم او را در بدبختي من شريك شود. لطيفه را نوازش ميدادم و از ترانههاي قديمي برايش ميخواندم:
من نهادم سر به نردهي آهن باغش
كه مرا از او جدا ميكرد
و نگاهم مثل پروانه
در فضاي باغ او ميگشت،
گشتن غمگين پري در باغ افسانه،
او به چشم من نگاهي كرد.
ديد اشكم را
گفت: ها، چه خوب آمد به يادم، گريه هم كاري است.
گاه آن پيوند، با اشك است، يا نفرين
گاه با شوق است، يا لبخند، يا اسف يا كين،
آن چه زين سان، ليك بايد باشد اين پيوند.»
در حال صداي گريهي لطيفه بلند شد از جا برخاستم و او را در آغوش كشيدم نوازش ميدادم، دلم ميخواست آيندهاي خوب براي لطيفه درست كنم نميتوانستم بار ديگر به مردي اعتماد كنم شايد سيامك ميتوانست من و لطيفه را خوشبخت كند اما ترس ناشي از گذشتهام مانع از اين اعتماد ميشد، تا شب در اتاق ماندم و چون خبري نشد تصميم گرفتم به پايين بروم و كمي با مادربزرگ صحبت كنم وقتي وقتي چشمم به مادربزرگ خورد بسيار متأثر شدم او ناراحت كنج حال روي صندلي نشسته بود، به طرفش رفتم و همچنان كه لطيفه در آغوشم بود كنارش نشستم، مادربزرگ بياعتنا به من رويش را برگرداند تا اشكهايش را نبينم، خيلي ناراحت شدم رو به مادربزرگ گفتم: «خواهش ميكنم از من دلگير نباشيد من يك بار طعم شكست را چشيدهام نگذاريد اين بار با وجود لطيفه اين اتفاق بيفته.»
مادربزرگ كلافه شد و گفت: «لطيفه با وجود سيامك خوشبخت ميشه تو دختر احمقي هستي كه سيامك را رد كردي او سالمترين